چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۳

به یاد فیلم سینمایی مادر اثر علی حاتمی (mother)

امشب به مناسبت روز زن و مادر ،که چند روزی از ان گذشته ،شاهد نمایش دوباره ی فیلم سینمایی «مادر» بودم و با این که این فیلم را در طول سالیان گذشته بارها موقع تکرار دیده ام ولی باز هم به تماشای یکی از ماندگارهای سینمای ایران و اثر شاعرانه ی علی حاتمی نشستم .

مادری که اخرین روزهای عمرش را در کنار فرزندانش سپری می کند و فرزندانی که به بهانه ی مادر گرد هم امدند و با این که فرسنگ ها از دنیای هم فاصله گرفتند ولی باز به حرمت مادر ،زیر یک سقف ارام ارام یکدیگر را می بینند و شاید می شناسند.

دیالوگ های دلنشین علی حاتمی باز هم در مادر به ثمر نشسته و از زبان هر کسی که سخن می گوید به خوبی باعث جذب مخاطب خود می شود .

دیالوگ جلال الدین (امین تارخ )هنوز توی گوشم هست که «تلخی با قند شیرین نمی شه ،شب رو باید بی چراغ روشن کرد»

نوای دلنشین موسیقی ارسلان کامکار  هم در کنار فضاسازی درخشان علی حاتمی به نظرم مادر را به یکی از نمونه های مثال زدنی سینمای ایران تبدیل کرده است.

مادر به عنوان محور اصلی داستان به نوعی چراغی است که همه زیر نور وجود او یکدیگر را بهتر می بینند تا  اختلاف ها و کج فهمی ها به نزدیکی و احترام تبدیل شود.

شاید مادر و خانه ی زیبا و قدیمی را بتوان سرزمینی تصور کرد که  با اغوش باز فرزندانش را با وجود همه ی تلخکامی ها می پذیرد و چه زیباست که فرزندان هم در کنار هم ،نگاه نگران مادر را ناامید نکنند و قدر کنار هم بودن را بدانند و گذشته ای که با سختی از ان عبور کردند را فراموش نکنند .

تاریخ پر نشیب فرازی که هم در نمونه ی کوچک ان یعنی خانواده و هم نمونه ی بزرگ ان یعنی اجتماع و سرزمین نمود پیدا می کند.

دوربین علی حاتمی که از پشت میله های تخت بالا رفت ،روح پاک مادر هم از قفس تن رها شد و به حقیقت پیوست.




جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۳

به یاد گابریل گارسیا مارکز

اثار زیبا و دلنشین گابریل گارسیا مارکز بدون تردید بخشی از ادبیات زمانه ی ما را شکل داده مارکز از زندگی و شخصیت هایی می نوشت که از ان ها  عبور کرده بود و چه خوب مرزهای واقعیت و خیال را بر می داشت تا با او به دنیای روایت های دلنشین و جذابش قدم بگذاریم .

«زمان هیچ وقت دردی را درمان نکرده است،این ما هستیم که به مرور به دردها عادت می کنیم... گابریل گارسیا مارکز»



متاسفانه نام عکاس تصویری که برای مطلبم انتخاب کردم را نمی دانستم تا ذکر کنم.

شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۳

بدون عنوان

« اگر نمی توانی پرواز کنی ،بدو         اگر نمی توانی بدوی ،راه برو 

اگر نمی توانی راه بروی ،سینه خیز برو             

اما هرکاری می کنی ،سعی کن حرکت رو به جلو را ادامه دهی ... مارتین لوترکینگ »



متاسفانه نام عکاس این تصویری که برای مطلبم انتخاب کردم را نمی دانستم تا ذکر کنم.

جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۳

به یاد محبوبه میلیون دلاری (Million dollar baby)

چند روز قبل به خاطر موضوع خاصی  به ورزش بوکس فکر می کردم ،با این که همیشه تصور خشونت زیادی که در این ورزش هست باعث نوعی بازدارندگی و دافعه نسبت به ان پیدا می شود ولی برخلاف تصور عمومی به نظرم نوعی حس زندگی و مبارزه برای ماندن در ان نهفته است .

مشت های گره کرده ای که توی دستکش های سیاه و بزرگ پنهان شدند و حرکت دست ها و پاها نوعی هارمونی به وجود می اورند ،ناخوداگاه یاد فیلم به یاد ماندنی «محبوبه میلیون دلاری» اثر کلینت ایستوود افتادم ،اثری که به نظرم در حالی که در ستایش مبارزه برای زندگی بود و اصالت انسان در به دست اوردن رویاها را به تصویر کشید، ولی ان سوی خشن واقعیت های زندگی بشری را هم نشان داد ،چیزی که ایستوود نمی توانست از گوشزد کردن ان چشم پوشی کند.



فیلم در داستانی ساده ،روایت دختری (مگی ) را به تصویر می کشید که تلاش می کرد به رویای خود یعنی  قهرمانی در  بوکس برسد ،کلینت ایستوود که علاوه بر کارگردانی ،نقش مربی این دختر را به عهده داشت با این که می دانست ،شاید رویای قهرمانی هم خواب شیرینی در این دنیای پر از فریاد و هیاهو بیشتر نباشد ولی به خاطر اصرار زیاد مگی با او همراه شد.

به نظرم شاید مگی این دختر میلیون دلاری در واقع قهرمانی است که ایستوود به تصویر کشیده تا به جنگ بی رحمی ها و تضاد های دنیا برود ،قهرمانی که توان و قابلیت بردن همه ی حریفان را دارد قهرمانی که در ان اخرین جدال سخت هم مغلوب خشم و بی انصافی حریفش می شود و مثل یک قهرمان تراژدی نقش زمین می شود.

به نظرم با این که تلخی فصل اخر فیلم محبوبه میلیون دلاری هرگز از یاد نمی رود ،ولی سکانس پایانی و شروع دوباره ی کار باشگاه بوکس نشان می دهد ،زندگی باز هم ادامه دارد .

مگی این دختر مبارز با این که ارزوها و رویاهای دست نیافتنی خود را گام به گام به دست می اورد،ولی هرگز موفق نمی شود  بر پلیدی ها و منفعت طلبی دنیای اطرافش چیره شود.

این دلارها هرگز نمی توانند محبتی که از او دریغ شده را به او برگردانند ،شاید این مشت ها به نوعی خشم فروخورده ی انسانی است که زندگی را فریاد می زند .



گاهی فکر می کنم کاش ایستوود قهرمان زخم خورده و تنهای خودش را روی همان تخت بیمارستان رها می کرد و فیلم را با پایانی باز تمام کرده بود ،پایانی که حرف و حدیث های زیادی هم در موقع اکران فیلم در همان سال ها به راه انداخت ،ولی خوب که فکر می کنم به نظرم رسید شاید پایان تکان دهنده ی محبوبه میلیون دلاری مجازاتی بود که دنیای امروز باید دیدنش را تحمل می کرد تا صدای انسان هایی که در هر جای دنیا زیر چرخ های منفعت طلبی و حسابگری خرد می شوند را بشنود،شاید با این که کاری که ایستوود در پایان فیلم، مجبور به انجام ان شد را نمی توان پذیرفت ولی اوج دردمندی را می شد احساس کرد.

شاید ایستوود تحمل رها کردن قهرمانی که ساخته بود را نداشت و دلش می خواست او هم مثل مک مورفی (جک نیکلسن )در فیلم دیوانه ای از قفس پرید به اسمان پرواز کند.



دیدن عکس فردی که هرگز از نزدیک ندیدم و فقط خبر داشتم زمانی در جوانی بوکس بازی می کرده مرا به یاد این فیلم انداخت و باعث شد یادی از محبوبه میلیون دلاری کنم .

دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۳

مثل باران

«از میان کسانی که برای دعای باران به تپه می روند،فقط کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند... انتوان چخوف.»



متاسفانه نام عکاس این تصویر انتخابی را نمی دانستم تا ذکر کنم.

چهارشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۳

نه فرشته ام ،نه شیطان اثر همایون شجریان

«هر چند به روزگار در می نگرم           امروز همه تویی و فردا همه تو ...مولانا»

البوم شنیدنی و دلنشین نه فرشته ام ،نه شیطان اثر جدید همایون شجریان با اهنگسازی تهمورس پورناظری و اشعاری از مولانا ،شفیعی کدکنی ،حسین منزوی ،سیمین بهبهانی ،هومن ذکایی ...




دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۳

صدای پای اب

 سهراب،مرغ مهاجر عنوان کتابی به قلم پریدخت سپهری خواهر این شاعر زلال است،خاطرات مختلفی در سال های متفاوت نقل شده که بخش هایی از این کتاب را که به خاطرات ایام کودکی و نوروز اشاره می کند، برای این روزها،خالی از لطف نیست.

«شور و هیجانی که نزدیک شدن عید نوروز در بچه ها به وجود می اورد،به هیچ رو قابل وصف نیست سهراب از گل های سنبوسه که لابه لای گندم ها می رویید برای رنگ امیزی و نقاشی روی تخم مرغ ها ی سفره هفت سین بهره می گرفت.

لباس های عیدمان را در بقچه هایی که مادر در اختیارمان می گذاشت،جای می دادیم و تا موقع تحویل سال روزی چند بار ان ها را می گشودیم و لباس ها را لمس می کردیم و باز بقچه ها را می بستیم .

قلکی  برای جمع اوری عیدی ها،پاکتی برای شیرینی و اجیل نوروز و شیشه کوچک عطری برای عطراگین کردن لباس ها ،محتویات بقچه هارا کامل می کرد.

شب عیدی را به یاد می اورم که من و سهراب در حالی که بقچه های لباس عیدمان بالای بالشمان بود،از شور و هیجان تا صبح نتوانستیم بخوابیم . در تاریک و روشن بامدادی ،اهسته در جا لباس هایمان را پوشیدیم و در رختخواب نشستیم تا بقیه بیدار شوند و ما بتوانیم حضور عید را که  با ان قدر اشتیاق منتظرش بودیم ،با همه وجود لمس کنیم .

از نظر انجام تکلیف های مدرسه  در تعطیلات نوروز نگرانی نداشتیم ،چون تمام ان ها را که حجم زیادی داشتند ،شب عید تمام می کردیم ...»


متاسفانه نام عکاس این تصویر انتخابی را نمی دانم.

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۲

بدون شرح

چند ساعتی به شروع سال نو باقی مانده و به نظرم زمزمه ی  بخش هایی از شعری دلنشین اثر سهراب سپهری خالی از لطف نیست.

«مانده تا برف زمین اب شود      مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر

ناتمام است درخت     زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد...

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید   

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد  و نه اواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه ی زمزمه ام ...»


نام عکاس این تصویر انتخابی برای مطلبم را نمی دانستم تا اشاره کنم.

یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۲

غارنشینان(The croods)

دیدن انیمیشن زیبای غارنشینان تجربه ی لذت بخشی بود ،به نظرم علاوه بر ارزش های خاص تکنیکی که این سال ها بخش جدا نشدنی اثار موفق انیمیشن به حساب می ایند ،موضوع محتوا و مضمون در غارنشینان با ظرافت های خاصی کار شده بود .

خانواده ی غارنشین این انیمیشن با این طرز تفکر روزگار می گذرانند که برای حفظ جان و امنیت باید خودشان را توی غار پنهان کنند و فقط غذا به عنوان یک نیاز ضروری ،همه ی دغدغه ی این خانواده ی غارنشین هست،ولی داستان به خوبی با ورود شخصیت پسر نوجوان که به نظرم نماد انسان متفکر و به نوعی مدرن است ،خانواده ی غارنشینان را به چالش می کشد.

 فیلم انیمیشن غارنشینان به خوبی نشان می دهد ،اصالت واقعی انسان به قدرت فکر کردن و اندیشه است و برتری ادم بر موجودات دیگر به واسطه ی همین امتیاز به وجود امده ،خانواده ی بسته و منزوی غارنشینان با شروع سفر پا به دنیای جدیدی می گذارند .


هر چند داستان در کمال سادگی تعریف شده ولی مضامین عمیقی را در بهترین شکل یاداوری کرده،دغدغه های انسان امروزی در مقایسه با انسان غارنشین تغییرات زیادی کرده ،با این که شاید ارامش زندگی و رابطه ی بیشتر با طبیعت در گذشته به نوعی حسرت انسان مدرن به حساب می اید ولی به نظرم اجتماعی شدن انسان به مراتب فوائد زیادی به ارمغان اورد.

تفکر غارنشینی به معنای انزوا از روند رشد اجتماعی شدن بشر امروزی در هر زمانه ای می تواند مانع رشد جامعه شود ،باید با پذیرش خطرپذیری های خاص این موضوع همیشه با دیدی باز به دنیای اطراف نگاه کرد.


چند ساعتی به شروع مراسم اسکار امسال باقی مانده ،امیدوارم فیلم سینمایی جاذبه و انیمیشن غارنشینان به این جایزه برسند ،هر چند ارزش های واقعی هر اثری بدون در نظر گرفتن جوایز جشنواره ای باید مورد بررسی قرار گیرد ولی به هر حال جشنواره ها هم نقش مهمی در رونق بخشیدن به سینما دارند و با وجود همه ی حرف و حدیث هایی که پشت سر هر جشنواره ای در سراسر دنیا وجود دارد ولی باز هم به نظرم باید به دور از تنگ نظری به جنبه های مثبت ان ها فکر کرد.

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۲

به یاد عقاب

اختلاف نظرات ادم ها درباره ی نوع برداشت  از دنیای مدرن ،سبک زندگی های متفاوت ،موضوع شتاب زدگی دنیای امروزی و دور شدن انسان ها از فطرت واقعی خودشان،همه و همه باعث شده ارزش های جدیدی تعریف شوند،حالا توی این مسابقه ی سرعت ،گاهی متاسفانه انطباق با به اصطلاح  این مولفه های جدیدی که زندگی ماشینی به انسان دیکته کرده،نشانه ی هوش و سازگاری بهتر قلمداد می شود .

این مسائل مرا یاد شعر به یادماندنی عقاب از پرویز ناتل خانلری انداخت،شعری زیبا ،بدون ان که بخواهم قضاوتی درباره ی سراینده ی ان داشته باشم ،که اثر بعد از خلق متعلق به کسانی است که ان را می فهمند و درک می کنند .

شعر با این نکته از کتاب خواص الحیوان شروع می شود که «گویند زاغ سیصد سال بزیدو گاه سال عمرش از این درگذرد ...عقاب را سال عمر سی بیش نباشد»بخش های کوتاهی از این اثر ماندنی را نقل می کنم 

گشت غمناک دل و جان عقاب                  چون از او دور شد ایام شباب 

دید کش دور به انجام رسید                         افتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد                           ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی ناچار کند                       دارویی گیرد و در کار کند

صبحگاهی زپی چاره کار                           گشت بر باد سبک سیر سوار



گله کاهنگ چرا داشت به دشت               ناگه از وحشت پر ولوله گشت

وان شبان بیم زده ،دل نگران                  شد پی بره نوزاد دوان 

کبک در دامن خاری اویخت                   مار پیچید و به سوراخ گزید

اهو استاد و نگه کرد  و رمید                دشت را خط غباری بکشید...


«متاسفانه نام عکاس این تصویر انتخابی را نمی دانستم تا ذکر کنم»


پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۲

نگاهی به فیلم جاذبه (Gravity)

دیدن فیلم سینمایی جاذبه اثر الفونسو کوارون تجربه ی جالبی بود ،هر چند دیدن فیلم هایی که در فضا اتفاق می افتند ،پیش از این هم در تاریخ سینما قابل ذکر است ،ولی به نظرم «جاذبه» با نگاهی نو به موضوع فضا و انسان معاصر پرداخته بود ،فضانوردانی که به خاطر یک حادثه در فضای بیکران سرگردان می شوند که به نوعی کنایه به  سرگردانی بشر امروزی در فضای ملتهب عصر جدید هم  هست،گذشته ای که همه با خود به دوش می کشیم و رهایی از ان برای لذت از زمانی که هم اکنون در ان هستیم به خوبی در فیلم جاذبه به نمایش در امده بود .

 به نظرم جاذبه با کمترین دیالوگ و همراه با خلق تصاویر خیره کننده و فقط با دو بازیگر  تبدیل به یکی از اثار درخشان سینما شد ،احساسی  که یکی از شخصیت های فیلم (ساندرا بولاک )به خاطر ارامش محیط  در فضا و سکوت و دور شدن از خاطره ای تلخ در گذشته با خود دارد به خوبی در مسیر روایت داستان تا پایان فیلم ،عامل مهم  و تاثیرگذار  بهتر شدن روایت قصه شد.

فیلم «جاذبه» در داستان ساده ولی عمیق خودش به از دست دادن های مختلفی در طول زمان فیلم با همراهی شخصیت اول اشاره دارد،از خاطره ی تلخ از دست دادن فرزند ساندرا بولاک تا از دست دادن لحظه لحظه ی کپسول های اکسیژن ،از دست رفتن شخصیت مرد فیلم (جرج کلونی ) در جلوی چشم های استون (ساندرا بولاک )،از بین رفتن سفینه هایی که در طول این سفر درونی یک به یک از بین می روند،ولی با این وجود جاذبه در ستایش زندگی و روزنه های امید و بازگشت به بهترین شکل ممکن عمل می کند.


همیشه وقتی حرف و حدیث سفر به فضا  و فضانوردی می شود ،ادم های زیادی برای این موضوع ابراز تمایل و امادگی می کنند ،همیشه خودم هم خیلی دوست داشتم از فضا به زمین نگاه کنم ولی به نظرم فیلم سینمایی جاذبه نشان داد مهمتر از سفر به فضای بیکران ،زندگی در زمین جریان دارد هنوز ناشناخته های زیادی برای همه ی انسان ها در نزدیکی ان هاست،شاید سفر به درون و شناختن خویشتن خود مهمترین موضوعی است که جاذبه یاداوری کرد.


یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۲

حکایتی از گلستان سعدی

 بوستان و گلستان سعدی از گنجینه هایی هستند که به نظرم هر کسی در هر زمان و مکانی می تواند از ان بهره ببرد،نثر اهنگین و زیبای گلستان نشان می دهد که سعدی این نکته را به خوبی درک کرده بوده که برای ارائه ی محتوایی عمیق به فرم خوبی هم نیاز است،کتاب کلیات سعدی یکی از کتاب هایی هست که همیشه به ان سر می زنم و به قول این شاعر بزرگ با وجود گذر ایام گلستان معرفت و دانایی ان همیشه خوش است .

انتخاب حکایتی میان قصه های ماندگار سعدی کار سخت و دشواری است، خواندن دوباره ی این حکایت از گلستان به نظرم خالی از لطف نیست 

«یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز .شبی در خدمت پدر رحمه الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته .

پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی دارد که دو گانه ای بگذارد ،چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند ،گفت جان پدر ،تو نیز اگر بخفتی به از ان که در پوستین خلق افتی .

نبیند مدعی جز خویشتن را                       که دارد پرده ی پندار در پیش 

گرت چشم خدابینی ببخشند               نبینی هیچکس  عاجزتر از خویش »



»متاسفانه نام عکاس این عکس انتخابی را نمی دانستم تا ذکر کنم»

جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۲

نگاهی به فیلم هوش مصنوعی (Artificial Intelligence)

فیلم سینمایی هوش مصنوعی اثر اسپیلبرگ یکی از فیلم های دوست داشتنی و محبوبم هست هوش مصنوعی به نظرم متعلق به سینمایی است که فراتر از زمان خودشان ساخته می شوند و به بخشی از تاریخ ماندگار سینما تبدیل خواهند شد .

روایت دیوید ربات انسان نمایی که با وجود داشتن جوهره ی دوست داشتن در جامعه ی انسانی پذیرفته نمی شود و مادرش یا به عبارت بهتر مونیکا، زنی که این ربات را برای مدتی به جای فرزند نگهداری می کند ،بعد از بروز مشکلاتی او را در میانه ی جنگل تنها می گذاردو سفر دیوید با رویای تبدیل شدن به یک انسان واقعی شروع می شود .

به نظرم یکی از سکانس های درخشان و تاثیرگذار در فیلم هوش مصنوعی،همین سکانس رها کردن و تنها گذاشتن دیوید و دیالوگی که مونیکا با چشم هایی اشکبار به پسر رباتی خود می گوید

«متاسفم که درباره ی دنیا چیزی بهت نگفتم»

جایی که به نظرم  قواعد خشک و مصلحت طلبانه ی انسان مدرن در برابر معصومیت و سادگی دیوید به چالش کشیده می شود.



دیوید در ارزوی تبدیل شدن به انسانی واقعی به داستان پینوکیو پناه می برد و با رویای پیدا کردن فرشته یا پری مهربون که در داستان پینوکیو باعث تبدیل شدن پینوکیو چوبی به انسانی واقعی شده،سفر پر نشیب و فرازی را طی می کند.

رابطه ی میان انسان و ابزارهایی که به نوعی برای اسان کردن زندگی ساخته می شوند،همیشه موضوع بحث ها و نوع نگاه ها و بینش های مختلفی بوده،این که انسان بخشی از معصومیت و جوهره ی واقعی قلب خودش را فدای سبک زندگی جدید خودش کرده و از سادگی دور و دورتر می شود.

دیوید در واقع شاید  بخشی از وجود انسان مدرن است که در جامعه ی حسابگر و ماشین زده جایی برای ابراز وجود پیدا نمی کند ،کودک درونی که نادیده گرفته می شود .




به نظرم سکانس انتظار کشیدن دیوید در مقابل مجسمه ی پری مهربون هم از تاثیرگذارترین بخش های هوش مصنوعی است،دو هزار سال صبر، دو هزار سال انتظار در رویای انسان شدن .

بعد از دو هزار سال و عبور از یک عصر یخبندان دیوید در برابر مجسمه ی پری مهربان هنوز هم در ارزوی تبدیل شدن به انسانی واقعی برای پذیرفته شدن دوباره از طرف مونیکا است،مادری که او را در جنگل رها کرده بود،ولی عشق و دوست داشتن در قلب این ربات پیشرفته هنوز جریان دارد .


هوش مصنوعی  شاید هشداری است به جامعه ی  انسانی که با سرعت زیادی در  مسیر ماشینیزه شدن جلو می رود،این که باید مراقب بود در برابر به دست اوردن مصنوعات بشری از روح واقعی انسان دور نشویم و نگاه انسانی را حفظ کنیم، هوش مصنوعی نشان می دهد، شرط واقعی  انسان شدن،  فقط به داشتن  جسم و فیزیک خاصی  ارتباطی ندارد،انسان بودن به  نوع نگاه،قلب مهربان و حس دوست داشتن بستگی دارد و اصالت را به فطرت واقعی ادم می دهد .

 سکانس پایانی هوش مصنوعی یکی از زیباترین سکانس های اختتامیه ی سینماست،وقتی دیوید چشم هایش را کنار مونیکا می بندد و روای این جمله را می گوید

«دیوید هم به خواب رفت و برای اولین بار در زندگی به جایی رفت که رویاها متولد می شوند»

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۲

ماه

بین یادداشت های قدیمی به شعری  رسیدم که سال ها پیش در خلوت خودم نوشته بودم،به نظرم شعر بیان نوعی حس در لحظه است که ممکن است برای انسان در زمان خاصی اتفاق بیفتد،این دلنوشته یا شعر یا هر اسم دیگری که بتوان روی ان گذاشت را در ادامه می نویسم 

«با خودم گفتم ،کاش                            می شد از خاک به افلاک رسید

سفر رفتن                   رفتن به کجا؟      شب به ارامی یک رود به من گفت :به ماه

خیره چشمان خود از روی زمین        دوختم در شب تاریک به ماه 

از کجا تا به کجا؟       از زمین تا به هوا               با کدامین پر و بال ؟

در سکوت دل تنهایی خود      فکر پرواز به من گفت : سلام

دست هایم را من     باز کردم     تا که شاید یک شب        پر زنم من تا ماه 

هیچ        بی فایده بود                  ماه،ان بالاها      مانده ام من این جا 

باد ارام وزید      کاغذی را بگرفتم،من     در چرخش باد

خیره ماندم چه کنم با پرواز      قلمی اوردم  و کشیدم ماهی روی ان کاغذ زیبای سپید

ماه حالا این جاست    می کشم دست به روی ماهم 

ماه حالا این جاست          ماه حالا این جاست .»


ماه

متاسفانه نام عکاس این تصویر انتخابی را نمی دانستم تا ذکر کنم.

چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۲

تنهایی پرهیاهو

تنهایی پرهیاهو  اثر ماندگار و تاثیرگذاری است که بهومیل هرابال ان را نوشته و پرویز دوایی ترجمه کرده ،با این که نزدیک به ده سال از انتشار این کتاب می گذرد ولی به نظرم  داستانی تکان دهنده  است که  برای همیشه به یاد می ماند ، بخش کوتاهی از این کتاب را نقل می کنم :

«بالای سرم در حیاط کارگاه ،صداهای پاها را می شنوم و از سوراخی که وسط  سقف زیرزمین قرار دارد،چنان که  از شاخ برکت ،نعمت ها سرازیر می شوند ،کیسه ها و جعبه ها و بسته های کاغذ و کتب کهنه را به پایین فرو می ریزند ...»





بعضی از اثار هرابال با اقتباس به فیلم تبدیل شده ،که از ان جمله کتاب تنهایی پرهیاهو هم هست.

پی نوشت:متاسفانه نام عکاس این تصویری که برای مطلبم انتخاب کردم را نمی دانستم تا ذکر کنم.

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۲

روشنایی صحنه ( Limelight)

چارلی چاپلین با اثار دوست داشتنی و تاثیر گذار همیشه برای من قابل تحسین بوده و هست ،عصر جدید ،دیکتاتور بزرگ ،سیرک ،روشنایی های شهر ،پسر بچه ،جویندگان طلا ... 

 فیلم سینمایی روشنایی صحنه (lime light )به نظرم فقط حدیث نفس چارلی چاپلین و مسیری که از ان عبور کرده نیست ،این فیلم روایت فراز و نشیب هایی است که هر انسانی در سفر زندگی خود طی خواهد کرد ،در ستایش انسان ،در ستایش دوست داشتن و هنری که باعث صیقل دادن روح خواهد شد و چاپلین چه خوب و هنرمندانه در قالب داستانی زیبا این مفاهیم ارزشمند را جاودانه کرد.



شاید مفهوم هنری که فراتر از بیان صرف  هنرمندانه در تلاش برای کمک به تعالی انسان قدم بر می دارد، در روشنایی صحنه به خوبی به نمایش گذاشته شده ،هنرمندی که درخشش سال های اوجش را از دست داده و جامعه ی فراموشکاری که او را از یاد می برد ،ولی روشنایی درون قلب انسان همیشه او را نجات خواهد داد، در واقع  روشنایی صحنه هم نورش را از درخشش قلب های ادمیان می گیرد.


هنوز هم باز که موقع دیدن این فیلم  به سکانس پایانی و بخش اخر روشنایی صحنه می رسم ،بغض عجیبی با من همراه هست ،این فقط  به خاطر حس خاص این فیلم نیست، که ایمان دارم به علت اندیشه و فکر متعالی است که چاپلین در اوج موفقیت منتقل کرده و تاثیر درستی دارد.


کالورو (چاپلین ) با این که در ابتدای فیلم  حسرت شهرت و اسطوره ی گذشته و محبوبیت را با خود همراه دارد ،ولی ارام ارام به حقیقتی بزرگ دست پیدا می کند ،حقیقتی که بالاتر از قله های بلند شهرت و اسطوره به او ارامش می دهد .



چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۲

رباعیات خیام

رباعیات خیام همیشه برای من حال و هوای خاصی با  خودش می اورد ،هر چند حافظ بخش جدانشدنی از فرهنگ و قلب دوستدارانش هست ولی گاهی شنیدن یا خواندن یک رباعی از خیام هم دنیای دیگری را جلوی مخاطبش باز می کند.

یاد صدای دلنشین استاد محمد رضا شجریان در البوم رباعیات خیام افتادم،موسیقی فریدون شهبازیان و دکلمه ی احمد شاملو یکی از ماندگارترین های موسیقی ایران را در خود جای داده ،هنوز هم گاهی این البوم دوست داشتنی را می شنوم.

«ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم         وین یک دم عمر را غنیمت شمریم 

فردا که از این دیر کهن درگذریم           با هفت هزار سالگان سر به سریم»







متاسفانه نام عکاس تصویری که برای مطلبم  انتخاب کردم  را نمی دانستم تا ذکر کنم.

جمعه، دی ۲۰، ۱۳۹۲

به یاد پت پستچی

این روزها باز به یاد انیمیشن به یادماندنی «پت پستچی »افتادم،یادش به خیر،وقتی پت همراه ان گربه  بامزه سوار بر ماشین می شدند و  با ارامش خاص خودش  نامه ها را به دست گیرندگان  نامه می رساند.

نامه هایی که همه در انتظار رسیدن ان لحظه شماری می کردند،نامه های کاغذی حس و حال عجیبی داشتند،تمبرهای یادگاری پشت پاکت های نامه هم برای من جذابیت زیادی پیدا کرده بودند و دستخط و دست نوشته معنایی داشت که توی لغت نامه ی عصر دیجیتال برای ان مترادفی پیدا نخواهیم کرد.

کارت پستال ها هم دنیای قشنگ خودشان را داشتند،برای هر مناسبتی کارت پستالی بود و پشت صفحه ی سفید ان را جمله ای ،شعری ،ارزویی را می نوشتیم تا همراه نامه ی کاغذی توی پاکت نامه بگذاریم و ارسال کنیم و به نظرم با این ارسال کلیکی خیلی فرق داشت ،هنوز هم کارت پستال های قدیمی خودم را نگه داشتم و دوست دارم ،مثل این که نامه سفر کرده بود و به مقصد که می رسید مثل یک مسافر از راه رسیده از او استقبال می کردیم .

دنیای مدرن امروزهمه را به نوعی به هم وصل کرده ،ایمیل ،پیامک ،شبکه های اجتماعی، ارام ارام جای نامه های کاغذی را گرفتند ،سرعت و راحتی بالاتر، دستاورد  تکنولوژی های روز هست، ولی به نظرم هنوز حلقه های مفقوده ای باقی مانده، نامه های کاغذی و تمبردار فقط یاداوری خاطره ی سال های دور نیست ،اهمیت و ارزش واقعی  ارتباط های انسانی  به معنای حقیقی و نه کلیشه ای به نظرم به اندازه ی توسعه ی وسیع ابزارهای ارتباطی جایگاه خودش را هنوز پیدا نکرده و امیدوارم که پیدا کند،ان زمان شاید  میان نامه ی کاغذی و دیجیتالی فرقی احساس نکنیم .



دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۲

به یاد«همشهری کین»

همیشه روزهای سرد زمستانی به یاد فیلم همشهری کین اثر به یاد ماندنی اورسن ولز مرا با خودش به دنیای این فیلم می برد ،سورتمه ی رزباد که با وجود گذشت دهه های مختلف و سپری شدن دوران کودکی شخصیت اول داستان،  هنوز بخشی از شخصیت فاستر کین باقی مانده است 

گاهی پیش خودم فکر می کنم ،اورسن ولز با هنرمندی چه خوب نشان داد که فراتر از همه ی فراز و نشیب ها و قواعد دنیای حسابگر ، این روح لطیف و کودک درون است که در پایان به یادگار می ماند .





هر چند بحث های مختلفی درباره ی استفاده ی هنرمندانه ی ولز از عمق میدان در این فیلم و مسائل تکنیکی  دیگر درباره ی فیلم همشهری کین همیشه مطرح بوده ، ولی به نظرم اصل محتوای هوشمندانه در کنار دیگر ظرایف به ماندگاری ان کمک زیادی کرده است .

قضاوت درباره ی فاستر کین وزندگی او خط اصلی روایت فیلم است اما چیزی که اهمیت دارد ان سورتمه ی ساده ی دوران کودکی کین است ،سورتمه ی رزباد که به نوعی راز پنهان شخصیتی است که در هیاهوی دنیای ماشینی ، ان را مثل یک خواب شیرین در یاد سپرده است .

به نظرم فاستر کین در مسیر سفر زندگی خود،ارزوهای کودکی و نوع نگاه خود را از یاد نبرده بود .



شاید هر چقدر ما از ارزوها و رویاهای زمان کودکی فاصله بگیریم ، به همان اندازه و با شتاب زیاد، بسیاری از مسیر های دوست داشتنی زندگی  را فدای قواعد خشک دنیای پر هیاهو کرده ایم .


جمعه، دی ۰۶، ۱۳۹۲

خانه ی دوست

شعر دوست داشتنی خانه ی دوست کجاست اثر به یاد ماندنی سهراب سپهری ،همیشه همه را به زلالی نگاه دعوت می کند و باید یادی هم کرد از فیلم «خانه دوست کجاست» اثر عباس کیارستمی و همین طور به یاد کتاب شازده کوچولو دوسنت اگزوپری ترجمه ی احمد شاملو.

«خانه دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار      اسمان مکثی کرد 

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری 

و گفت:

نرسیده به درخت کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است   و در ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی ست .

می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ سر به در می ارد  پس به سمت گل تنهایی می پیچی 

دو قدم مانده به گل              پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی 

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد   در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا             جوجه بردارد از لانه ی نور 

و از او می پرسی 

خانه دوست کجاست؟»

هشت کتاب  اثر سهراب سپهری 





به یاد نمایش ترومن

به یاد نمایش ترومن به کارگردانی پیتر ویر و بازی درخشان جیم کری و پایان تاثیرگذاری که همیشه توی ذهن ها و قلب ها می ماند ،انتخاب پایانی ترومن به نظرم در ستایش جایگاه واقعی انسان و دوست داشتن بود.









صدای«نم نم باران»

باران را دوست دارم،ولی چترها هم حکایت دیگری دارند،صدای نم نم باران روی سقف یک چتر هم  شنیدنیست ،وقتی که  یک چتر سقفی باشد برای همدلی ادمیان تا زیر یک چتر گرد هم  ایند، جایی است که  به نظرم ان زمان به قول سهراب سپهری چترها را باید بست ...زیر باران باید رفت...



نام عکاس این تصویر انتخابی برای مطلبم را نمی دانستم تا اشاره کنم.