«نور خورشید، مهمان اتاق من
سایه ها
ردپای حضورش روی دیوار»
تابستان ۱۴۰۵
نوشتن ترانه را همیشه دوست دارم،تصور این که ترانه ها با موسیقی و صدای خواننده شنیده شوند،حس خاصی دارد،هر چند ترانه هایم را برای دل خودم می نویسم،بعضی اوقات با موسیقی و صدای خواننده،توی ذهنم با خیال،ان ها را می شنوم.
شاید نوشتن اولین واخرین پناهی است که همیشه به من نزدیک بوده ولی با این وجود ان را پنهان می کنم،ایده های داستانی در من متولد می شوند،رشد می کنند و گاهی می میرند.
روزهای اخر تابستان را پشت سر می گذارم،پاییز می اید،مهر از راه می رسد،به یاد زنگ کلاس انشاء افتادم،بهترین کلاسی که دوست داشتم،هوای تازه ی کلاس ادبیات و انشاء که مقابل منطق خشک درس جبرو هندسه به دادم می رسید،مخاطبانی که دوستان همکلاسی بودند ومعلمی که گوش شنوایی داشت برای شنیدن.
این روزها وقتی به یاد موضوع جنگ های هوایی می افتم،به حمله های پهپادی،موشک و هواپیماهای جنگی فکر می کنم و تصویر فیلم سینمایی «پرندگان» اثر الفرد هیچکاک جلوی چشم هایم ظاهر می شود.
ارامش قبل از هجوم پرندگان و شیب ملایم حضور و حمله ی کلاغ ها و مرغان دریایی به مردم شهر سوال های بدون پاسخ زیادی برای همه پیش می اورد.
این ادم ها در قاب های جدا از هم چقدر اسیب پذیر به نظر می رسند و شاید زخم ها و رنج هایشان را به تنهایی به دوش می کشند.
شاید قرار گرفتن شخصیت های داستان در موقعیت حمله ی پرندگان به بازشناسی بهتر شخصیت های فیلم نسبت به خودشان و دیگران کمک می کند،جایی که همدلی،فداکاری و کنار هم ماندن دوباره بازتعریف می شوند.
گاهی بعد از گذشت سال ها به بهانه ای دوباره فیلم «پرندگان» را می بینم با این که می دانم سرنوشت شخصیت ها و مسیر داستان تکرار می شود ولی باز هم تجربه ی این تماشا تکراری نیست.
چند ماه پیش این عکس را توی جاده گرفتم،داشتم به فاصله ها فکر می کردم،به دوری ها و نزدیکی ها،به زمین و اسمان،به این جا بودن و ان جا نبودن.
امروز از ان موقع،فصلی را پشت سرگذاشتم،دوباره به این تصویر نگاه می کنم،در انتطار خورشیدی که سپیده دم از مشرق طلوع می کند و ماه سپیدی که شب ها را روشن خواهد کرد.
«اشتباه های تکراری خود را جدی بگیرید،در مقابل ان ها،بهتر از هر موقعیت دیگری می توان خود را کشف کرد.» والت ویتمن
مدل «پنجره جوهری» برای کمک به شناخت بهتر خود یا دیگران به نظرم جذابیت های زیادی دارد،بیشتر قضاوت انسان از خودش یا دیگران به بخش Open (اشکار)برمی گردد،در صورتی که شاید اهمیت سه بخش دیگر برای خوداگاهی بیشتر باشد.
نویسنده برای خلق شخصیت های داستانی در قصه یا فیلمنامه هم با این الگو مواجه می شود و جنبه های مختلف شخصیت در مسیرداستان را طراحی می کند.
هفته های گذشته موضوع جنبش اعتراضی در کشور بنگلادش به خبری مهم تبدیل شد،سرعت روند تغییرات به نظرم غافلگیرکننده بود،شاید به این دلیل که خطای شناختی مقایسه میان یک وضعیت مشابه در کشورهای مختلف با شرایط سیاسی و اجتماعی متفاوت،ممکن است باعث اشتباه در پیش بینی شود.
وضعیت پیش امده در کشور بنگلادش،من را به یاد مینی سریال «The Regime» انداخت،یک کمدی بامزه سیاسی که کیت وینسلت بازی می کند،دیدن این مجموعه به نظرم جالب بود.
البته من شناخت چندانی از وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور بنگلادش ندارم و شاید این مقایسه منصفانه نیست و دور از واقعیت های موجود باشد.
شخصیت اصلی سریال «The Regime»حکمرانی یک کشور خیالی را به عهده دارد و با چالش های مختلفی روبرو می شود.
این روزها سایه ی جنگ بخش هایی از مناطق مختلف دنیا را درگیر خودش کرده،جایی که گفتگوها به بن بست می رسند و خشونت به زندگی ارام انسان ها تحمیل می شود،شروع جنگ ها اسان و پایان دادن به درگیری ها و چرخه خشونت سخت و دشوار است.
وقتی به جنگ فکر می کنم صحنه های تاریک و سیاه خاموشی موقع اژیر وضعیت قرمز را به یاد می اورم و انتظار طولانی برای شنیدن سوت ممتد اژیر سفید،صدای اصابت موشک ها یا پرتاب بمب ها ،حس معلق شدن در زمان.
وقتی به واژه ی جنگ از زاویه های مختلف نگاه می کنم، به نظرم ریشه های علت ان تنوع زیادی دارند ،به خاطر منافع سیاسی کشورها،نگاه ایدئولوژیک،اختلاف های مرزی، برای دفاع سرزمینی و ملی،دسته بندی های کشورهای مختلف در مقابل هم که جنگ های جهانی یا ائتلاف های منطقه ای را رقم می زنند،جنگ های منطقه ای ،محلی و شاید ده ها عنوان برای جنگ ها می توان پیدا کرد.
سال ها قبل وقتی Call of Duty بازی می کردم،به نظرم رسید که یک بازی جذاب جنگی تا چه اندازه می تواند از واقعیت های تکان دهنده ی عواقب یک جنگ واقعی فاصله داشته باشد،البته این فقط یک بازی است و قرار هم نیست که کاربران این بازی به نتایج خشونت های جنگ فکر کنند.
به یاد فیلم سینمایی «نجات سرباز رایان»اثر به یادماندنی استیون اسپیلبرگ افتادم،شاید دیدن این فیلم تا حدودی کمک کند به واژه ی جنگ با واقع بینی بیشتری فکر کنیم.
دیدن طراحی مجسمه ساز هنرمند ایتالیایی Lorenzo با این عنوان که« این یک بازی نیست»برایم جالب بود .
« در دل من چیزیست مثل یک بیشه ی نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سرکوه
دورها اوایی ست که مرا می خواند...» سهراب سپهری
پاییز امسال بعد از سال ها دوباره از مسیر «گهواره دید»بالا رفتم،نزدیک غروب دیدن چشم اندازهای اطراف تجربه متفاوتی بود،مثل این که با تغییر زاویه دید نوع احساس و برداشت های ذهنی تغییر می کرد،دیدن همان مسیری هم که چند دقیقه پیش پیاده روی کرده بودم از زاویه نگاه جدید متفاوت به نظر می رسید.
من بودم ،سکوت بود و ماشین هایی که مثل نقطه های کوچک از بالای کوه دیده می شدند،امدن و رفتن قصه ی ناتمامی که همیشه بوده و ادامه خواهد داشت.
«اجازه نده،سر و صدای حرف ها و نظرات دیگران،کاری کند که صدای درونی خودت را نشنوی»
استیو جابز
این روزها گاهی گذشته ی تاریخی دور و نزدیک ایران را با خودم مرور می کنم،فصل های تلخ و شیرین روزگارانی که عبور کردند و از این واقعه های ثبت شده و نام های به یادماندنی چند خطی یا صفحه ای در تقویم تاریخ باقی مانده،شاید ویژگی تاریخ همین است که هر چه از یک رویداد دور و دورتر می شویم بهتر می توانیم ان را ببینیم.
مثل خیره شدن به یک تصویر مه گرفته در تاریکی شب که تا روشنایی روز و عبور مه نمی توان همه ی واقعیت را دید.
این روزها وقتی به واقعه ها و نام های تاریخ
سرزمینم و هر دیار دیگری فکر می کنم،به این نتیجه مشترک می رسم که تقابل ها و
تعارض های تاریخی برای هر دوره ای ازمون بزرگی بوده،تا همه فراموش نکنیم که
متاسفانه رسیدن به هدف ها با «توسل بهخشونت»
چه تلاش برای حفظ یک وضعیت و چه در تقابل با وضعیت موجود به بیراهه هایی خواهد رفت
که ممکن است شباهتی با رویدادهای تاریخی گذشته نداشته باشد و از تصورات روشن افراد
هم فاصله معناداری پیدا کند.
در اسیب شناسی دو سوی هر تقابلی به نظرم فراتر از شناور شدن در حباب های رسانه های مختلف امروزی باید مراقب بود میان خبرها،تحلیل ها،شعار ها،هشتگ ها،گمانه زنی ها،بیانیه ها ،ویدئوها ،عکس ها و...گم نشویم .
تعریف اگاهی فقط داشتن اطلاع از وقایع و جریان ها نیست،اگاهی درست به نظرم نگاهی با جهان بینی انسانی و منصفانه است که به هویت فردی بستگی دارد،هر چند همراهی های اجتماعی مطلوب در هر جامعه ای سزاوار احترام هستند ولی به نظرم استقلال فکری و انتخاب خوب در هیاهوی سر و صدای واقعه ها و جریان ها چالش هایی هستند که به سادگی نمی توان از ان عبور کرد.
شاید هر انسانی بهتر است نور فانوس دریایی را در قلب خودش پیدا کند تا میان امواج،در مسیر درست باقی بماند.
«عکسی که انتخاب کردم ،تصویری از شهری مه
الود است که به نظر می رسد عکاسی به نام
LORENZO MONTEZEMOLO ان را ثبت کرده است.»
« زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد» ...سهراب سپهری
خبر مهاجرت زمستانی «کاکایی ها» از اروپا به شیراز برایم جالب بود،مرغان کوچک سفید و خاکستری دریایی که این روزها مهمان رودخانه خشک شیراز هستند،رودخانه ای که به خاطر بارندگی های اخیر هنوز اب باریکه ای دارد.قبل از رسیدن به منظقه ای که کاکایی ها بودند،توی مسیر حاشیه رودخانه نگاهم به زاغ ها و کلاغ هایی افتاد که همیشه کنار رود یا بین درخت ها هستند،پرنده های زیبایی که کمتر به چشم عابران می ایند،به این فکر کردم که سرنوشت زاغ ها و کاکایی ها چقدر با هم فرق دارد
وقتی «کاکایی ها» را از نزدیک دیدم، با چشم انداز خیره کننده ای مواجه شدم،انگار که خاطره ی دریا و ساحل را با خودشان اوردند،جمعیتی از مردم هم مشتاق تماشای حضور کاکایی ها بودند،عکس یادگاری می گرفتند،خرده های نان به این پرندگان مسافر می دادند و غرق تماشا می شدند.
«کاکایی ها» شاید ماندن را در رفتن جستجو می کنند،می روند تا دوباره به دریا برسند،از مرزها عبور می کنند،فراتر از تعلق به مکانی خاص،حصارهای جبر جغرافیایی را می شکنند و پرواز می کنند،کاش همسفرشان بودم.
تاریخچه ی همراهی «ساعت ها»
این عقربه های همیشه دوان با انسان ها به نظرم به هزاران سال قبل بر می گردد،از
ساعت های ابی و افتابی گرفته تا ساعت شنی،ساعت عقربه ای و ساعت هوشمند.
تقسیم بندی گذر زمان به دقیقه ها و ثانیه هایی
که حضوری عجیب در زندگی انسان مدرن پیدا کرده،ساعت دیواری،ساعت مچی،ساعت گوشی های
همراه،ساعت نوار پایینی ویندوز،ساعت ها همه جا هستند.
چه ساعت هایی که از یاد برده ایم،چه ساعت هایی که تبدیل به خاطره های شیرین یا تلخ شدند،ساعت های انتظار،ساعت حرکت یک سفر،ساعت شروع سانس یک فیلم،ساعت باز و بسته شدن کسب و کارها،ساعت طلوع و غروب خورشید،ساعت یک ملاقات،ساعت های کلاس،ساعت های زنگ تفریح مدرسه،ساعت ها و دوباره ساعت ها.
ولی بین این
ساعت ها به نظرم همیشه زمان های گمشده ای هم وجود داشت،ساعت های گمشده ای که
میان چرخ دنده های دقیق عقربه ها هرگز وقتی برای ان ها پیدا نشد،ساعت هایی که هنوز
هم بین تکرار دقیقه ها،مجال کمتری برای« اتفاق»پیدا می کنند.
به یاد یکی از اثار سالوادور دالی
افتادم،ساعتی که به ارامی در حال اب شدن است،به رویدادها و وقایع فکر می کنم و
دوباره به ساعت «دالی» نگاه می کنم.
ساعت ها می روند و دوباره برمی گردند،رویدادها شاید در چرخش عقربه ها به ظاهر تکرار شوند ولی ساعت ها هرگز تکراری نیستند.
با دیدن تصویر
مجسمه های مفهومی در شهر های مختلف دنیا به نظرم رسید این جور مجسمه ها در ایران
کمتر به چشم می خورند،هر چند ساخت مجسمه و تندیس از شخصیت های واقعی هم ارزش خاص
خودش را دارد ولی شاید مجسمه های مفهومی تاثیرات عمیق تری به جا می گذارند.
تصویر این مجسمه های جالب و به یادماندنی مربوط به کشورهای امریکا،چین و انگلیس هستند.
دوران
کودکی،قبل از این که دریا را از نزدیک دیده باشم برای اولین بار با صدف های
دریایی،صدای امواج دریا
را می شنیدم،جمع کردن صدف ها با شکل و رنگ های مختلف حس خاصی داشت.
صدف هایم ان موقع سوغاتی مسافرت دیگران به دریا بود،صدای امواج دریا هر صدفی هم با صدف دیگه به نظرم فرق داشت،بزرگتر که شدم با این که متوجه دلیل علمی شنیدن صدای داخل صدف ها شدم ،ولی هنوز هم صدای امواج دریا رو از درون صدف های دریایی می شنیدم.
یادم هست وقتی برای اولین بار کنار ساحل رفتم و
دریا رو از نزدیک دیدم،به یاد خاطره ی شنیدن صدای صدف ها افتادم.
گاهی سال های خیلی دور صدف های ریز و درشت
رو توی هر سفری از کنار ساحل جمع می کردم،یادگاری های کوچکی می شدند از
خاطره هایی که به یاد می موندند،هر چند با گذشت زمان فقط یک صدف رو به یادگار گوشه ی
جعبه ای نگه داشتم و بقیه صدف ها رو دوباره به اب برگردوندم.
نمی دونم،هر موقع دوباره به یک منطقه ساحلی سفر کنم،این دفعه،دوباره صدف ها رو برای یادگاری جمع کنم یا از کنار صدف ها به ارامی بگذرم.
پی نوشت: متاسفانه برای من نام عکاس این تصویر به یادماندنی مشخص نیست،ولی به نظر می رسد این عکس در ساحل جزیره تاسمانی استرالیا گرفته شده است.
«کسب و کاری که تنها دستاوردش
پول است،یک کسب و کار ورشکسته است»...هنری فورد
خبرهای مختلف از بازار رمز ارزهای دیجیتال باعث شد
به یاد بعضی فیلم های به یادماندنی که داستان ان ها توی دوره تب طلای امریکا می
گذشت بیفتم.
به نظرم بی اعتنایی به اسیب های تبادل های مالی غیر شفاف و صرف انرژی برق زیاد برای تولید بعضی از رمز ارزها به جای خوبی نمی رسد و همین طور متاسفانه نگاه سرمایه گذاری روی این رمز ارزها داستان جدیدی درست کرده، شاید این اوضاع به دوره «تب طلا» شباهت دارد.
کاش این حجم زیاد از اموزش ها و بحث های رسانه ای برای سرمایه
گذاری روی بعضی از این رمز ارزها هم صرف تشویق و تعلیم برای کارافرینی
می شد.
شاید هنوز تا روزی که رمز ارزهای دیجیتال کاربرد واقعی و درست خودشان را پیدا کنند،فاصله زیادی باقی مانده باشد.
این روزها به صورت اتفاقی نگاهم به عکسی از دره Monument Valley افتاد،دره ای که محل فیلمبرداری بخش زیادی از اثار جان فوردبوده،سینمای وسترن که هنوز هم دیدن دوباره اثار این ژانر خالی از لطف نیست.
با این که اغلب مخاطبان این ژانر سینمایی هرگز از نزدیک این منطقه را ندیده اند ولی تاثیر روایت های سینمایی به ساخت خاطره ذهنی کمک کرده،خاطره ای که به نوع خاطره های تجربه شده نزدیک شده و با وجود این که هرگز برای مخاطب رخ نداده ولی شاید تبدیل به یک گذشته تاریخی می شود.
شاید حجم اطلاعات و اموزش هایی که این روزها در
حال انتشار است باید در طول سال ها به جامعه یاداوری می شد تا تاثیربهتر و بیشتری
هم از ان انتظار داشت و زمان همه گیر شدن بعضی بیماری ها با مشکلات کمتری
مواجه شویم.
شاید ویروس کرونا هشدار دوباره ای هست تا همه ی انسان ها به این فکر کنند که چقدر سرنوشتشان ناخواسته به هم گره خورده و دنیا به نسبت گذشته جای کوچکتری شده و همه به هم نزدیکتریم.
کاش دایره و حلقه ی همدلی ها هم فراتر از کلیشه های معمول وسیع تر می شد، یک ویروس ریز برنامه ریزی ادم ها و خیلی از روال های رایج را در قرن بیست و یکم با مشکل مواجه کرد،اتفاق تلخی که هر چند با بیماری و مرگ هم همراه بوده ولی هنوز در ستایش زندگیست.
باز هم به ماه مهر رسیدیم ،به یاد روزهای دبستان
افتادم،لحظه های تلخ و شیرینی که گذشتند و مثل
خاطرات غبارگرفته انگار توی خواب و
رویا سپری شدند،نیمکت هایی که پر از یادگاری نویسی های بچه
های سال های قبل بود و
کلاس هایی با یک تخته سیاه بزرگ و گچ های سفید و صورتی،این روزها به نظرم بیشتر
مدرسه ها وایت برد و ماژیک دارند.
توی حیاط پشتی سرسره اهنی کوچکی بود که زنگ تفریح بچه ها از سرسره بالا و پایین می رفتند،همیشه به نظرم
حیاط مدرسه خیلی بزرگ بود ولی چند سال قبل که از جلوی درب مدرسه می گذشتم،وقتی
دوباره نگاهم به حیاط افتاد،متوجه نکته بامزه ای شدم،حیاط مدرسه ان قدرها هم که
توی خاطرات کودکیم تصور می کردم،حیاط بزرگی نبود.
ساختمان دو طبقه مدرسه هم شکوه ان سال ها را نداشت، معلوم
نیست دانش اموزان و معلم های ان دوره به چه سرنوشت هایی دچار شدند ولی مثل این که عمارت کهنه ی مدرسه هنوز سرجایش مثل همیشه
ایستاده و منتظر بچه ها و معلم های جدید مانده بود،چرخه ی تکراری را هر سال دیده و
بدون خستگی از نو انتظار کشیده، مثل درخت قطور و کهنه ی یک خیابان قدیمی.
ان وقت ها بزرگترین
چالش بچه های دبستان نوشتن مشق شب بود و حفظ کردن مطالب درسی،گرفتن یک کارت هزار
افرین از خانم معلم مهربان مهمترین موفقیت به حساب می امد و گرفتن نمره بیست به اندازه یک دنیا ارزش داشت.
مدیر و ناظم های
مدرسه را از روی خط کش های چوبی که همیشه توی دست هایشان بود از فاصله
دور هم می شد به خوبی شناخت،ادم های بدی هم نبودند ولی متاسفانه سال ها طول کشید تا
این خط کش های چوبی از دستان این عزیزان افتاد.
مبصر کلاس هم همیشه قبل از ورود معلم کنار تخته می ایستاد ،وسط تخته سیاه با گچ سفید
یک خط عمودی می کشید، خوب ها وبدهای کلاس را می نوشت،این هم برای خودش داستانی داشت.
هنوز هم نگرانی موقع شکستن ناگهانی نوک مداد وسط زنگ دیکته
خاطرم هست،مدادتراشی که کند شده بود و درست نمی تراشید،مداد پاک کنی که بد پاک می
کرد و کاغذ سیاه می شد،دلشوره های کودکانه ای که حالا شاید مضحک
به نظر می رسند.
روزگار دبستان دوره عجیبی بود،خیال می کردیم به اندازه ی
قرن ها تا دنیای ادم بزرگ ها فاصله داریم، غم و شادی های کودکانه از جنس دیگه ای
بود.گاهی هم با بچه های همکلاسی کاردستی
های کاغذی یا چوبی درست می کردیم،قایق کاغذی،موشک کاغذی،فرفره،بادبادک و...فرفره هایی که همراه دویدن می چرخیدند.