یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۲

حکایتی از گلستان سعدی

 بوستان و گلستان سعدی از گنجینه هایی هستند که به نظرم هر کسی در هر زمان و مکانی می تواند از ان بهره ببرد،نثر اهنگین و زیبای گلستان نشان می دهد که سعدی این نکته را به خوبی درک کرده بوده که برای ارائه ی محتوایی عمیق به فرم خوبی هم نیاز است،کتاب کلیات سعدی یکی از کتاب هایی هست که همیشه به ان سر می زنم و به قول این شاعر بزرگ با وجود گذر ایام گلستان معرفت و دانایی ان همیشه خوش است .

انتخاب حکایتی میان قصه های ماندگار سعدی کار سخت و دشواری است، خواندن دوباره ی این حکایت از گلستان به نظرم خالی از لطف نیست 

«یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز .شبی در خدمت پدر رحمه الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته .

پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی دارد که دو گانه ای بگذارد ،چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند ،گفت جان پدر ،تو نیز اگر بخفتی به از ان که در پوستین خلق افتی .

نبیند مدعی جز خویشتن را                       که دارد پرده ی پندار در پیش 

گرت چشم خدابینی ببخشند               نبینی هیچکس  عاجزتر از خویش »



»متاسفانه نام عکاس این عکس انتخابی را نمی دانستم تا ذکر کنم»

۱ نظر: