دوشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۷

«به عبارت دیگر»

به  یاد روزهای مدرسه که می افتم،کلاس های یادگیری زبان انگلیسی و عربی هم همیشه داستانی داشتند،هر چند بچه ها تمرکز و انرژی بیشتری صرف یادگیری انگلیسی می کردند و  از رفتن به کلاس های خارج از مدرسه هم برای تقویت زبان انگلیسی استقبال می شد،ان  روزها «کانون زبان» مهمترین مرجع یادگیری زبان های خارجی به حساب می امد و هنوز تعداد اموزشگاه ها به گستردگی امروز نبود.


 با وجود این که در سیستم اموزشی ایران، سابقه ی طولانی تدریس زبان های خارجی با کتاب های مختلف درسی  و معلم ها و دبیرهای اگاه وجود دارد، ولی این سوال همیشه مطرح است چرا خروجی موفقی برای تسلط کافی زبان های خارجی  بین دانش اموزان کمتر دیده می شود تا جایی که به نظرم  کمتر کسی  بدون پیگیری های شخصی خودش یا کتاب ها و فایل  های اموزشی خارج از نظام اموزشی یا به کمک کلاس ها ی خارج از مدرسه و... به سطح قابل قبولی از یادگیری زبان نمی رسد.

با گذشت زمان و به تناسب روزگار در ایران ،یادگیری زبان های خارجی از انحصار زبان انگلیسی هم بیرون امد و موج استقبال زبان اموزان برای یادگیری فرانسوی ،اسپانیایی ،المانی،... و این روزها هم حتی  ترکی استانبولی  بیشتر شده،با این که شاید هنوز هم یادگیری زبان انگلیسی جایگاه خاص خودش را حفظ کرده و یادگیری ان برای نسل امروز به عنوان امری لازم  و حتمی در امده،گاهی به این فکر می کنم که چرا و چطور  یادگیری زبان هایی غیر از زبان مادری  تبدیل به ضرورت شد و این قضیه بیشتر در چه کشورهایی شدت بیشتری پیدا کرد.

مدتی قبل  کتاب  «به عبارت دیگر» نوشته ی جومپا لاهیری ترجمه امیر مهدی حقیقت را خواندم، او داستانی از  مسیری را که برای یادگیری زبان ایتالیایی پشت سر گذاشته به خوبی شرح داده تا جایی که این کتاب را  به زبان ایتالیایی می نویسد،از چالش های یادگیری یک زبان جدید تا لذت خواندن  و نوشتن به زبانی دیگر .

نویسنده ای هندی تبار که در امریکا زندگی می کند و اثارش را به انگلیسی می نویسد و حالا یک کتاب به زبان ایتالیایی هم در کارنامه اش دارد،نمی دانم شاید به گسترش مخاطبانش فکر کرده یا  به قول خودش بیشتر تجربه ای در حوزه یک زبان دیگر است.

نویسندگانی در سراسر دنیا  هستند که بعد از ترجمه اثارشان به انگلیسی یا  به زبانی فراگیر تر از زبان بومی خودشان، در دنیا  بیشتر شناخته می شوند ولی باز هم در ادامه مسیر  به زبان مادریشان می نویسند،گروهی هم هستند بعد از خلق چند اثر به زبان بومی خودشان در مقطعی  تصمیم می گیرند به زبان انگلیسی بنویسند یا زبانی با گستردگی جغرافیایی بیشتری را انتخاب می کنند و از یک جایی به بعد دیگر به زبانی دیگر می نویسند،قضاوت میان این انتخاب ها کار چندان ساده ای نیست.

حافظ ، سعدی،خیام ،مولانا و... با این که قرن ها قبل با همین زبان فارسی ،اثارشان را نوشتند ولی امروز اثرشان به بیشتر زبان های مهم دنیا ترجمه شده و به دل ملت های متفاوت جهان راه پیدا کردند  و در مقابل می توان به  نویسندگانی اشاره کرد که برای به دست اوردن  اقبال بیشتر به اثار شان از  نوشتن به زبان مادریشان به زبان فراگیرتری کوچ کردند،در میان ان ها  هم می توان افراد موفق و مطرحی را مثال زد و البته کسانی هم هستند که توفیق چندانی نداشتند ، به همین خاطر ،مشکل می توان به  نسخه ی واحدی رسید.

 به نظرم ممکن است  یادگیری  دانش یک زبان ،در زمانی کوتاه هم  عملی شود ولی درک کامل یک فرهنگ خاص در منطقه ای دیگر از جهان، درک ظرافت های پیچیده زبانی  و دانش تاریخ و سیر اجتماعی و... درنقاط مختلف دنیا چالش هایی خواهند بود که فراتر از یادگیری زبان هستند.                                                                                                                          
بدون تردید یادگیری «زبان های دیگر»  عبور از نوعی مانع به حساب می اید،شاید تسلط به زبانی دیگر مهارت افراد را هم در مسیر زندگی بالا ببرد ، شاید ادم های بسیاری با مهارت یادگیری  «زبانی دیگر»  شانس موفقیت در مهاجرت های احتمالی ، موقعیت های تحصیلی ،شغلی و اجتماعی بهتری  هم پیدا کنند  و  امکان دسترسی به منابع مختلف بدون واسطه مترجم را دارند.

ولی نکته ای که نمی توان نادیده گرفت این حقیقت است که  به نظرم هر انسانی فارغ از هر زبانی با جهان بینی ویژه خودش دنیا را می بیند،دنیای اندیشه ها ،انتخاب ها ،رفتارها و در مجموع «خود واقعی» هر ادمی با هر« زبانی» او را در هر کجای این جهان هستی ، همراهی می کند.

جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۹۷

پاییز


 باز هم «پاییز»،سال هاست مثل همیشه با«مهر»می اید و با زمستان می رود،مثل همیشه خزان برگ ها،تکراری که تکراری نمی شود،نم نم باران روی برگ های زرد،قرمز،سبز،نارنجی و...

متاسفانه نام عکاس این عکس زیبای باران پاییزی را نمی دونم ولی به نظرم حس پاییز،خوب منتقل شده و خاطره های پاییزی را توی ذهن مجسم می کند.



به یاد شعر پاییزی «حسین منزوی »افتادم که این جور به پایان می رسد.

«پاییز کوچک من         دنیای سازش همه رنگ هاست با یکدیگر


تا من نگاه شیفته ام را       در خوشترین زمینه به گردش برم


و از درخت های باغ بپرسم     خواب کدام رنگ یا بیرنگی را می بینند


در طیف عارفانه ی پاییز»


یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۷

بدون عنوان

«قایقی خواهم ساخت   خواهم انداخت به اب      دور خواهم شد از این خاک غریب     
   
که در ان هیچ کسی نیست که در بیشه عشق      قهرمانان را بیدار کند...سهراب سپهری»


این روزها دوباره خوانی کتاب «زندگی گالیله» اثر برتولت برشت برایم تجربه خوبیست،تضاد میان دو نوع نگاه از تعریف قهرمان که شاید هر کدام در جای خودش نکته های زیادی دارند،پایان محاکمه جنجالی «گالیله» و اعتراض «اندره ا » به گالیله و جمله ای که خطاب به او می گوید:«بدبخت کشوری که قهرمان ندارد» و پاسخ گالیله :«نه،بدبخت کشوری که احتیاج به قهرمان دارد»

«نقاشی اثر کلود مونه»







                                                              ***

به یاد سه گانه ی دوست داشتنی کریستوفر نولان افتادم،«شوالیه تاریکی بر می خیزد» و سکانس درخشان تلاش بتمن برای بالا امدن از  دیوار زندانی که به شکل یک چاه بزرگ طراحی شده ،سقوط های پشت سرهم و طنابی که برای بار اخر رها می کند و بدون طناب موفق می شود، هر دفعه که این سکانس را می بینم باز هم تکان دهنده و عجیبست.




                                           

جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۷

«به سوی او»

این هفته بین کتاب هایم ،نگاهم به کتاب جیبی کوچکی افتاد که سال های زیادی بین کتاب ها پنهان شده بود،کتاب«به سوی او» (صد و هشت دعای ساده از مردی ساده) اثر «جی .پی .واسوانی» ترجمه فریبا مقدم نظرم را جلب کرد.

نیایش های زلال و کوتاهی که با وجود  نقدهای متفاوتی که توی بستر فلسفه و...به دیدگاه «واسوانی» گرفته شده، دلنشین و تاثیرگذار هستند.


«خدایا، زندگیم  چون زورقیست          دستخوش طوفان

تو زورقبان منی    زورقم را به تو می سپارم       ان را به هر جا که می خواهی ببر.»


                                                  



«خدایا   مرا متبرک گردان      تا در راه تو گام بردارم       مهر بورزم و بخندم

به همه مهر بورزم       هر چند اگر از من بیزار باشند

و در هر شرایطی   هر چند ناگوار     پیوسته خندان باشم .

به من بیاموز   در هر موقعیتی به تو تکیه کنم    و نوای باشکوهت را بشنوم

چون هر ان که نوای تو را بشنود      با خویشتن و دنیا به ارامش می رسد.»


                                             ***


«خدایا مگذار از یاد ببرم       ان که به حستجوی شادیست    باید دیگران را شاد کند

ان که دیگران را متبرک می گرداند          خود متبرک می شود

و ان که به دیگران اسیب می رساند          به خود زخم زده است.»



چهارشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۷

«دست ها»

هفته گذشته به خاطر یک اتفاق ساده  یکی از انگشت های دستم زخم شد،زخمی که به تدریج اروم گرفت ولی این موضوع باعث شد توی این مدت به« دست ها» فکر کنم،به نقش «دست ها» که چه ساده از کنارشون عبور می کنیم.

دیدن تصویر نقاشی دست هایی که هزاران سال قبل توی غارهای قدیمی به یادگار گذاشته شدند،شاید اهمیت نوع نگاه انسان ها به دست ها را ثابت کند،این نقش ها در غارهای اندونزی،ارژانتین و بعضی مناطق مختلف دنیا پیدا شدند.




به «دست ها» فکر می کنم،به دست هایی که توانایی تبدیل شدن  به زبان دوستی و مهربانی را دارند،دست هایی که سعی می کنند تا شاید با زبان خاص خودشون دنیای بهتری بسازند. 

به یاد فیلم دوست داشتنی «ادوارد دست قیچی » هم افتادم،اثر تاثیرگذار «تیم برتون»که فراتر از یک فانتزی جذاب، قصه ای درخشان را با هنرمندی روایت می کند.




 قطعات مختلف موسیقی دلنشین این اثر که «دنی الفمن» ان را ساخته در سایت «just  music» قرار دارد که لینک ان را در این بخش قرار می دهم.

+موسیقی متن فیلم سینمایی «ادوارد دست قیچی»

پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۷

بدون عنوان


هر چند بسیاری میان کاریکاتور و کارتون تفاوت قائل هستند و تعریف های مستقلی برای هر کدام ارائه می دهند ولی از زمان گذشته  این جور نقاشی های مفهومی را کاریکاتور در نظر می گرفتیم .

به نظرم بیان ایده ها و نظرات در قالب کارتون و کاریکاتور یکی از جذابترین هنرهای تصویری به حساب می اید،پرداختن به سوژه های اجتماعی،فرهنگی،سیاسی و... با این زبان همیشه جذابیت های خاص خودش را داشته و خواهد داشت.

به یاد نشریه «گل اقا» افتادم ،مجله ای  دوست داشتنی که  هنوز هم جای خالیش را می توان حس کرد.

سایت «+ایران کاریکاتور » هم سال هاست گزیده ای از  کارتون ها و کاریکاتورهای ایرانی و خارجی را منعکس می کند،بخش های متنوعی دارد و گاهی سراغ این سایت جالب می روم و اثار را می بینم.

این سه کارتون یا کاریکاتور هم  متعلق به  منابع مختلف است،خالقان این اثار Turan  Aksoy(از ترکیه)،کامبیز درم بخش از ایران  و متاسفانه  نام خالق یکی از این اثار  را  هم  نمی دانم.





سه‌شنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۷

فوتبال مثل زندگی

باز هم جام جهانی فوتبال این دوره در روسیه به مرحله حذفی خودش رسیده،تیم هایی که برای ماندن مبارزه می کنند ،فوتبال بازی عجیب و غریبیست،نمایشی دیدنی با قواعد بازی خاص خودش،بخش هایی از نظر البر کامو نویسنده فرانسوی درباره فوتبال به نظرم جالب امد،او تجربه دروازه بانی در فوتبال را هم داشت.

«خیلی زود یاد گرفتم، توپ هیچ وقت از طرفی که فکر می کنید،نمی اید و این درس در زندگی ...خیلی به دردم خورد»



 شاید کیفیت بازی های تیم های اسیایی و افریقایی به نسبت دوره های قبل به نظر بهتر شده ولی در نهایت این تیم های اروپایی و امریکای جنوبی هستند که مسیر صعود به مراحل بالاتر جام جهانی را طی می کنند،این موضوع نشان از فاصله ایست که تیم های کشورهای اسیایی و افریقایی برای کم کردن ان باید هنوز مسیر پر نشیب و فرازی را طی کنند،فاصله ای از تفاوت در زیر ساخت های ورزشی،تیم های پایه ،مدیریت های درست و برنامه ریزی شده و...



سه‌شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۷

«انار»


«من اناری را می کنم دانه        به دل می گویم

خوب بود این مردم ،دانه های دلشان پیدا بود...سهراب سپهری»




دوشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۷

مثل «رود»

 شاید زمان ثبت تصویر این رودخانه زیبا به بیشتر از ده سال قبل بر می گردد،درست یادم نیست شاید یک روزبهاری مثل همین روزها بود، عبور اب زلال و پاک روی سنگ های ریز و درشت کف رود که به نظرم یکی از جلوه های زیبا و دوست داشتنی طبیعت را خلق کرده،کاش هیچ رودخانه ای توی هیچ جای دنیا خشک نشود،کاش همه رودها به دریا برسند،همشه دلم می سوزد به حال رودهایی که میانه راه به خاطر کم ابی یا پیچ و خم های مسیر از حرکت می ایستند.

«لحظه های زندگی       مثل چشمه مثل رود

گاه می جوشد ز سنگ      گاه می خواند سرود...قیصر امین پور»






دوشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۷

«سرنوشت»

دنیای انیمیشن ها جذاب و دیدنی هستند و شاید به خاطر فانتزی خاصی که  از ویژگی های این فرم هنریست به خیال و رویا های انسان نزدیکترند ،انیمیشن های کوتاه هم توی یک زمان کوتاه ،مضامین خوبی را منتقل می کنند.

سال ها قبل،برای ساخت یک انیمیشن کوتاه،زمان و انرژی زیادی صرف کردم ولی متاسفانه مسائل ومشکلات کار گروهی شاید از جمله  دلایلی  بود که مانع به نتیجه رسیدن این کار شد،تهیه کنندگی بیشتر انیمیشن های کوتاه و بلند در ایران بیشتر به واسطه سفارش  سازمان های دولتی یا وابسته به دولت و نهادهای رسمی انجام می شود و بخش خصوصی «واقعی» توان چندانی برای این قضیه ندارد.

انیمیشن های کوتاهی هم که با هزار و یک زحمت،گروه های کوچک  مستقل  می سازند،بیشتر با هدف  شرکت در جشنواره های داخلی و خارجی ساخته می شوند و متاسفانه بعد از مدتی فعالیت های ان ها چندان  ادامه پیدا نمی کند که شاید از علت های ان  هم می توان به عدم توجیه اقتصادی پروژه ها  اشاره کرد و  هم مشکلات کارگروهی که به نظر می رسد در ایران بیشتر به چشم می اید.

چند روز قبل انیمیشن کوتاه  تحسین شده«سرنوشت »Destiny را دیدم که ساخت یک گروه کوچک انیمیشن سازی در کشور فرانسه است و حدود هفت سال پیش تولید شده ،کاری که هم از نظر مضمون و هم فرم اثر قابل قبول و جذابی هست و من را به یاد فیلم سینمایی دوست داشتنی  «روز گراندهاگ » انداخت .


یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۷

نقاشی دیواری

«چشم ها را باید شست     جور دیگر باید دید...سهراب سپهری»

دیدن این عکس نقاشی دیواری که به نظرم متعلق به یکی از کشورهای اسیایی هست،حس خوبی را منتقل می کند،با این که دیوار وضعیت ظاهری خوبی ندارد ولی ترکیب بندی  نقاشی این دو کودک با یک دوچرخه واقعی خیره کننده است.




جایگاه نقاشی های دیواری با فرم و مضمون های متنوع توی فضای شهرسازی ما کمرنگ هستند،  نقاشی های دیواری فرصتی برای انتقال مفاهیم عمیق به کمک یک هنر تصویریست که شاید قدر ارزش های ان را کمتر درک کرده باشیم.


چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۷

در جستجوی زمان از دست رفته

عبارت «در جستجوی زمان از دست رفته» شاید بیشتر، عنوان کتاب هفت جلدی مارسل پروست را به خاطر بیاورد،کتابی که به نظرم فقط سه جلدش را خواندم ولی عنوان کتاب همیشه برایم جذابیت زیادی داشت.

«زمان از دست رفته »شاید به موقعیت هایی اشاره می کند که به نظر می رسد دور شده اند و به لحاظ زمانی از دست رفته اند ولی وقتی حرف از جستجو می شود ،جان تازه ای به زمان داده می شود،هم می توان نگاهی تراژیک داشت و هم نگاهی امیدوارانه به زمانی که شاید از دست رفته باشد،تضادی خیره کننده که به زمان نگاهی فلسفی دارد.




همیشه شناگری که ته اقیانوس سعی می کند به سمت روی اب شنا  کند را توی ذهنم مجسم می کنم،جایی که نور اسمان بالای سرش را از زیر اب می بیند ولی ناگهان به خاطر مشکلی نمی تواند به سمت بالا شنا کند،زمان لحظه به لحظه عبور می کند، شایدزمان از دست برود و...در «جستجوی زمان از دست رفته»،این روزها به این وضعیت فکر می کنم.

موضوع سفر به گذشته یا اینده از نگاه علم فیزیک و هم در فلسفه و همین طور سینمای علمی تخیلی، همیشه بحث های تلخ، شیرین و  پیچیده ای ساخته،شاید موضوع مشترک میان همه باز همین جستجو برای یافتن زمان های از دست رفته است.

متاسفانه نام عکاس این تصویر انتخاب شده برای مطلبم را نمی دانستم تا ذکر کنم.

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۶

باران بهاری

 این روزها بهار و عید شاید دوباره باز همان  تکرار کلیشه های همیشگی باشند،سالی رفته و سالی با یک عدد بیشتر از راه رسیده، ولی خاطره های نوروزی توی ذهن جای خاصی دارند و نمی توان بی اعتنا از کنارشان  رد شد.





حتی اگر این خاطره ها برای نوروز امسال فقط همین «باران های بهاری »باشند،به نظرم با همین خاطره  زلال بارش باران هم می توان سال نو را شروع کرد.

نام عکاس تصویر انتخابی برای این مطلب را نمی دانستم تا اشاره کنم.


جمعه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۵

بدون عنوان

دیدن عکس این پیرمرد چینی که سوار قایق کوچکش مسیر رودخانه را طی می کند، من را به یاد هایکوهای دوست داشتنی انداخت،شعرهای کوتاهی که بیان لحظه ها هستند،به یاد داستان «پیرمرد و دریا » اثر ارنست همینگوی هم افتادم .

نور فانوسی که جلوی قایق هم اویزان است،حس و حال عجیبی به فضای تصویر داده و ان دو پرنده ای هم که روی قایق نشستند به  القای حس نزدیکی انسان و طبیعت کمک زیادی کردند و همین طور فضای زیبا و ارامی که با کلیت این لحظه همراهی خیره کننده ای دارد.





سکوت عجیبی توی تصویر به خوبی احساس می شود،رودخانه ای نرم نرمک جریان دارد و پیرمرد تنهایی که ارام ارام پارو می زند .

 

به نظر می رسد این عکس را عکاسی به نام "Marcelo  Castro"گرفته باشد که بیشتر از چشم اندازها و طبیعت عکاسی می کند،عکاسی هم بهانه خوبیست برای بهتر دیدن .

 

پی نوشت:به نظرم فضای این عکس به شعر «مانلی» اثر نیما یوشیج و شعر «رکسانا» از احمد شاملو هم نزدیک است.

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۵

به یاد ان روزها

 همیشه به روزهای گرم تابستان که می رسیم،به یاد تابستان های به یادماندنی دوران کودکی می افتم،زمانی که بعد از تمام شدن امتحان های اخر سال ،تعطیلات شروع می شد ،کتاب های درسی کهنه شده را گوشه ای می گذاشتم و سراغ کتاب های داستان و شعر می رفتم .

ان موقع «کیهان بچه ها» هم برای نسل ما به اندازه ی  «کایه دو سینما» ارزشمند بود!!یادم هست «قصه های نازدونه » داستان مصوری  که با نوشته های کوتاه توی «کیهان بچه ها» چاپ می شد جذابیت زیادی داشت .

تعطیلات تابستان شروع فصل گرما بود ،بستنی های یخی که بستنی فروش های دوره گرد توی کوچه می فروختند هم مزه خاصی داشت،توی کوچه با پسربچه ها و دختربچه های همسایه هشت خونه بازی می کردیم ،بچه هایی که حالا هر کدام پرتاب شده اند به گوشه ای از زمان و مکان به جایی که از ان روزها به اندازه یک کهکشان راه شیری فاصله گرفتیم .



پیشی گربه ی مهربان هم تابستان ها توی حیاط ،سایه ای پیدا می کرد و چرت می زد .

ان زمان تابستان ها بهشت دوره گردها بود،بیشتر دوچرخه داشتند ،بستنی یخی که معروف به الاسکا بود ،پشمک برقی که رنگ های مختلفی داشت ،بیشتر سفید بود و صورتی ...سیب ترش لواشک و کشک ...

توی گرمای تابستان ،بادبزن های کوچک پلاستیکی هم قرب و منزلتی داشتند به اندازه ی اسپیلت این روزگار ،صدای خاص  پنکه های برقی هم برای خودش دنیایی داشت ،توی هر خانه ای چند تا بادبزن پلاستیکی یا حصیری همیشه در دسترس بودند.

هنوز هم ان کوچه و ان خانه ها سر جایشان هستند،فصل ها هم مثل یک چرخه تکراری پشت سر هم ردیف می شوند ،ولی نه خبری از ان ادم های دیروز هست ،نه خبری از حال و هوای گذشته ای که از دست رفته.

ولی توی گرمای این روزها وقتی دارم قدم می زنم،دوچرخه ای که از دور می اید من را به یاد دوچرخه بستنی فروش می اندازد  و سوالی که توی دوران کودکی وقتی که دوچرخه بستنی فروش می امد از خودم می پرسیدم «بستنی الاسکا  بخرم یا قیفی ؟!!ا»ین بزرگترین سوالی بود که باید توی چند دقیقه برایش جوابی پیدا می کردم ...


چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۵

مثل مکعب روبیک

 شاید بازی با« مکعب روبیک» برای جور کردن رنگ ها شبیه زندگی هم هست،گاهی با تلاش زیاد رنگ های یک طرف مکعب روبیک را جور می کنیم و بعد یک دفعه نگاهمان که به طرف های دیگر می افتد،متوجه می شویم هنوز راه زیادی برای جور شدن همه ی وجوه مکعب روبیک باقی مانده و داستان ادامه دارد.




فرمول های زیادی برای حل مکعب روبیک طراحی شده،قاعده ی بازی توی حل معمای
پیچیده ی مکعب روبیک رسیدن به هماهنگی رنگ هاست،شاید زندگی هم مثل مکعب روبیک هر لحظه انسان را به چالش می کشد با زحمت زیاد مکعب روبیک زندگیت را مرتب می کنی ولی باز هم قطعه های کوچک رنگی به هم می ریزند و باز هم باید از نو فکری کرد.

شاید مهمترین تفاوت راه حل های مکعب روبیک با زندگی این موضوع است که هر انسانی مکعب روبیک منحصر به فرد خودش را توی دستانش دارد،شاید همیشه  همه ی قطعه های همرنگ توی روبیک زندگی کنار هم قرار نگیرند،ولی به نظرم معمای «روبیک انسان» می تواند برخلاف کلیشه های معمول  هم حل شود .

نام عکاس این تصویر انتخابی برای مطلبم را نمی دانستم تا ذکر کنم

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۵

بهار

بهار از راه رسیده و سال نو شروع شده،یک جور قرارداد اجتماعی که انسان ها در فرهنگ ها و ملت های مختلف معیاری برای گذشت زمان تعیین می کنند،زندگی پیوسته ادامه دارد ولی این عدد های سال ها شاید نوعی نشانه گذاریست برای به یاد اوردن ،برای تقویم ها ،برای تاریخ،برای خاطره های نزدیک و دور و...

به عکس هایی چند سال قبل که نگاه می کردم ،نگاهم متوجه این عکس شد که سال ها قبل به صورت اتفاقی گرفته بودم،گذر جریان اب و عبور لحظه ها،به یاد غزل به یادماندنی حافظ افتادم 

«بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین                        کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس»




چهارشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۴

سه تار...

همیشه دلم می خواست یکی از سازها را یاد بگیرم و برای دل خودم بزنم ولی هیچ وقت به نظرم نمی رسید که قضیه ان قدر مهم است که باید سازی یاد بگیرم و بیشتر موسیقی می شنیدم .

دوران مدرسه دغدغه درس و کلاس مانع می شد تا  دنبال این موضوع رفت،زمان دانشگاه هم باز هزار و یک  عذر و بهانه پیدا شد که  یادگیری ساز فراموشم شود.

سالیان سال سپری شدند تا زمانی که یادگیری نواختن با سه تار را شروع کردم ،نت ها و تصنیف های معروف و مشق های پشت سر هم و... به هر حال تا بعضی تصنیف های معروف مثل  «تصنیف مرغ سحر » جلو رفتم و ساز خودم را زدم ولی به هر حال باز مسائلی دست به دست هم داد و یادگیری بیشتر را رها کردم ،این هم برای خودش قصه ای داشت.



این روزها بیشتر بچه های کم سن و سال برای یادگیری سازمورد نظرشان تلاش می کنند ،هر چند از بین ان ها  درصد بسیار زیادی  به طور حرفه ای ساز را یاد نمی گیرند و در اینده شغلیشان نقشی نخواهد داشت .

من صدای همه ی ساز های موسیقی را دوست دارم،خوب که فکر می کنم نوای سحرانگیز نوای موسیقی را دوست دارم ،موسیقی بخشی از طراوت روحی همه ی انسان هاست ،شعر هم موسیقی هست ،صدای اهنگین انسان ها هم موسیقی دارد ،نم نم باران هم موسیقی است صدای امواج دریا ،وزش نسیم ملایم و...همه ی طبیعت موسیقی است .

یاد داستان به یادماندنی «سه تار» اثر جلال ال احمد افتادم ،از ان زمان تا امروز خیلی سال گذشته ولی به نظرم نقدی که جلال در این داستان روایت می کند هنوز هم در بخش هایی از  تفکر جامعه ما وجود دارد.


پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۴

بدون عنوان

ترانه ی به یادماندنی «گنجشکک اشی مشی » با صدای فرهاد 











متاسفانه نام عکاس این تصویری که برای مطلبم انتخاب کردم را نمی دانستم تا ذکر کنم.

یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۴

به یاد inception

چند شب  قبل نسخه ی با کیفیت بالایی از فیلم عجیب و دوست داشتنی تلقین (inception) را دیدم و این بار مثل سال ها پیش که این فیلم را دیده بودم مجذوب هنر فیلمسازی کریستوفر  نولان شدم .

خواب هایی در واقعیت یا واقعیت هایی در خواب ،دنیای غریبی که نولان به تصویر کشیده فراتر از طرح یک قصه هست،لایه های مختلفی که مثل همان هزار تویی که توی فیلم طراحی شده  من را به یاد نظریه غار افلاطونی هم انداخت.



سکانس پایانی جایی که هنوز درست اطمینان نداریم که شخصیت کاب (دی کاپریو ) توی دنیای واقعی به رویایش رسیده یا هنوز خوابی درون خوابی دیگر روایت می شود ،گردش فرفره قرار است رمزگشای این معمای پیچیده باشد ولی به درستی نولان روی حرکت سریع فرفره فیلم را تمام می کند ،سیاهی تیتراژ پایانی، مهر تاییدی بر عدم قطعیت است .

 شاید فیلم  در پایان نشان می دهد ،خواب یا بیداری برای شخصیت کاب چندان مهم نیست ،مهمتر از اصالت واقعیت یا رویا به نظرم نولان در پایان ،حس خوبی که انسان از درون به ان می رسد را اصالت وجود واقعیت قرار داده ،یعنی واقعیتی که ذهن انسان فراتر از تنگناهای مادی می سازد.

پایان فیلم به این نکته مهم هم فکر کردم که هر علم و رسانه ای توانایی این رادارد تا ایده ها و افکاری که شاید چندان بدون اشکال هم نباشند  را در مدیوم های مورد نظرش به انسان امروز القا کند ،ولی چیزی که دست بالا را توی این دنیای پر از ایده و تلقین دارد، قدرت فکر و خلاقیت خود انسان است .

«من فکر می کنم ،پس هستم »جمله ی معروف فیلسوف مطرح  رنه دکارت به نظرم امروز نقش مهمتری پیدا می کند ،دریافت های ما از جهان اطراف به نظرم باید با قدرت فکر و احساس خودمان همراه باشد تا ارزش و اعتبار درستی داشته باشد.

سینما ،ادبیات ،علوم مختلف از روان شناسی و فلسفه گرفته تا  ایدئولوژی های مختلف  و رسانه های عصر جدید ،محتواهای زیادی که از طریق شبکه های اجتماعی در حال تبادل هستندو...همه و همه به نظرم باید از زاویه ی نگاه و جهان بینی درست انسان عبور کنند و ما با قدرت فکرمان ان ها را رد یا انتخاب کنیم .

شاید فیلمی که نولان ساخته کنایه ای به خود سینما به عنوان ابزاری برای همین قضیه است .

هنوز هم دارم به این فیلم مهم تاریخ سینما فکر می کنم ،باید باز فیلم را از اول ببینم ...

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۴

خط سوم ...

«ان خطاط  سه گونه خط نوشتی یکی او خواندی،لا غیر ؛یکی را هم او خواندی ،هم غیر او ؛یکی نه او خواندی،نه غیر او ...ان خط سوم منم که سخن گویم،نه من دانم ،نه غیر من ...شمس تبریزی.»

خط سوم همیشه برای من مفهوم چیزی فراتر از کلمات و حرف ها و تصویرهایی است که می بینیم و می شنویم ،شاید یک جور کشف و شهود که بدون هیچ رابطه به ظاهر منطقی حس می کنیم،بدون شرح است،بدون عنوان است،بدون توضیح است،شاید رمز و رازی است که از دل کلمات و اعداد و تصویرها و...می بینیم ولی مفهومی که درک می کنیم خود ان کلمه نیست،خود ان عدد نیست، خود ان تصویر نیست،چیزی است که فقط متعلق به چشم من است ،متعلق به قلب من است ...




در دنیایی که هر لحظه ارتباط های نوین دیجیتالی فراگیر می شود ،هنوز هم می توان امیدوار بود با چشم دل،خط های سوم را دید.

نام عکاس این تصویر انتخابی برای مطلبم را نمی دانستم تا اشاره کنم .


چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۴

نگاهی به انیمیشن «Inside out»

انیمیشن  inside out دنیای درون هر انسانی را به زبانی ساده و فانتزی گونه به تصویر کشیده غم و شادی،ترس ،خشم و انزجار به صورت شخصیت هایی درون ذهن قهرمان داستان هستند که در مواجه با مسائل و مشکلات فرد، واکنش های حسی را به مخاطب نشان می دهند.

از مفاهیم روان شناسی با بیانی تصویری استفاده ی هوشمندانه ای شده ،غم و شادی به عنوان مهمترین شخصیت های درونی فرد در کنار هم تلاش می کنند تا به شخص کمک کنند جایی این شادی است که با قابلیت های لذت بخش خود مسیر بهتری می سازد و جایی هم نشان داده می شود که غم هم می تواند به شخص برای رسیدن به شادی های عمیق کمک کند.



موضوع شادی و غم به نظرم یکی از بحث های پیچیده و شیرینیست که از حوزه روان شناسی فراتر می رود و مشکل می توان فقط با توجه به اموزه های این علم به نظرات جامعی رسید .


جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۴

درنای کاغذی Paper Crane

این روزها خبرهای مربوط به  هفتادمین سالگرد بمباران اتمی هیروشیمای ژاپن در جریان جنگ جهانی دوم خاطره ی داستان واقعی ساداکو را به ذهنم اورد .

ساداکو دختربچه ای که به خاطر تشعشعات هسته ای دچار بیماری شده بود  و  ان زمان در بیمارستانی که بستری می شود شروع به ساخت درنای کاغذی می کند،درناهایی که طبق یک باور سنتی ژاپن در صورتی که به هزار عدد برسند، باعث سلامتی بیمار خواهند شد و ساداکو امیدوارانه شروع به درست کردن درنای کاغذی می کند .

درناهایی که نمادی از صلح و دوستی می شوند و هر چند ساداکو را از مرگ نجات نمی دهند ولی نگاه مثبت او را به یادگار می گذارند.


میان ان همه هیاهوی جنگ جهانی دوم ،ان چه باقی ماند درناهای کاغذی ساداکو هستند که هنوز هم به اهمیت ارج گذاشتن به جایگاه انسان و دوستی تاکید می کند.

کتاب ساداکو و هزار درنای کاغذی بر اساس داستان واقعی این ماجرا توسط eleanor coerr در سال ۱۹۷۷نوشته شد.


متاسفانه نام عکاس این تصویر ی که برای مطلبم انتخاب کردم را نمی دانستم تا ذکر کنم.


چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۴

عکس های ذهن من

عکس ها روایت عجیبی دارند،توی بیشترمواقع  مهم زندگی،لنز دوربین عکاسی برای ثبت لحظه ها حضور دارد،یاد  حلقه های فیلم دوازده ، بیست و چهار و سی و شش تایی دوربین های انالوگ افتادم  که با وجود محدودیت در تعداد عکس و مشکلات خاص حساسیت های نوری چه منزلت خاصی برای گرفتن یک  عکس نسبت به امروز وجود داشت .

عکس ها با خودشان جادوی عجیبی دارند،شاید حتی در واقع کلمات در ادبیات هم به نوعی عکس هایی باشند که در ذهنمان می سازیم، مثل قاب های عکسی که پشت سر هم فیلم را به وجود می اورند .

البوم های قدیمی عکس ها هنوز هم حس خاطره های دور را به یادم  می اورند،عکس های تک نفره عکس های مراسم های خاص مثل جشن تولد،عکس مسافرت ها و... پشت نویسی عکس ها هم طعم شیرینی داشت،برای به خاطر اوردن سالی که هر عکس گرفته شده بود .


این روزها لنز دوربین های دیجیتال همه جا دیده می شود،موبایل ها تبدیل به دوربین های عکاسی شدند و هر چند ماه یک دفعه کیفیت پیکسلی مدل های جدید بالا و بالاتر می رود،مسابقه ای بین برند های مختلف که ادامه دارد.

عکس ها از البوم های قدیمی خانه ها بیرون امدند و توی شبکه های اجتماعی به اشترک گذاشته می شوند،گرفتن عکس های سلفی رواج پیدا کرده و عکس ها همه جا حضور دارند.

گاهی به عکس هایی فکر می کنم که هرگز گرفته نشدند،خاطره های تلخ و شیرینی که بدون حضور لنز دوربین توی ذهنم ثبت شدند،خاطره هایی سیاه و سفید یا با تک رنگ هایی اشنا،خاطره هایی با رنگ های گرم یا سرد ...

 و همین طور گاهی عکس هایی هم هستند از خیال ها،رویاها ،تصویرهای ذهنی که هرگز  جلوی لنز هیچ دوربینی نبودند و ما ان ها را  توی ذهنمان خلق می کنیم .

 به نظرم  عکس هایی که گرفته می شوند فقط بخش بسیار کوچکی از حقیقت را بازگو می کنند.

دنیای عکس های گرفته نشده خیلی بزرگتر از عکس هایی است که لنز دوربین ها  می گیرند ولی بااین وجود دنیای عکس ها دوست داشتنی و خیره کننده هست.

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۴

از تن تن (TIN TIN) تا این روزها...

یادم هست دوران نوجوانی  کتاب های مصور تن تن و میلو را هم دوست داشتم،کتاب ها را از محسن  امانت می گرفتم ،چند سالی از من بزرگتر بود و به جز همسایگی از بستگان هم به حساب می امد، به نظرم حساسیت خاصی روی کتاب های تن تن داشت و مثل یک مجموعه دار بزرگ از کتاب ها محافظت می کرد،بعد ها متوجه شدم احترام من خیلی واجب بوده که کتاب ها را به من امانت می داد و هنوز هم هر وقت جایی کتاب یا فیلمی از تن تن می بینم به یاد او می افتم .
ان زمان تن تن با ان سگ با مزه و ناخدا هادوک من را به همه جای دنیا بردند،ماجراجویی عجیبی بود که باور می کردم ،شاید ان موقع رویای این موضوع با نسل من همراه بود که وقتی  بزرگترشوند مثل تن تن به همه جا سفر می کنند تا با حوادث مختلف روبرو شوند.


سال ها بعد محسن به جبهه رفت و توی یکی از عملیات هایی که نامش را الان یادم نیست شهید شد ،خبر تکان دهنده ای که زمان جنگ دور از انتظار نبود،این روزها انتشار خبر پیدا کردن  صد و هفتاد و پنج پیکر غواص هایی که زمان جنگ  با دست بسته زنده به گور شدند، باعث شد به  یاد محسن هم  بیفتم  و همین طور کتاب های دوست داشتنی تن تن .



به دور از هیاهوی سیاست و بحث های درست و غلط درباره ی هشت سال جنگ، چیزی که هرگز نمی توان فراموش کرد چشم های معصومی بودند که در غریبانه ترین وضع بسته شدند،کسانی که در انحصار هیچ گروه ،حزب ،دسته و جناحی قرار نمی گیرند ،انسان هایی که  هر چند  میان ما نیستند ،هنوز هم توی قلب ادم های با انصاف زندگی می کنند .

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۴

کارگران دریا...

دیدن عکس و فیلم های خبری از وضعیت پناه جویان میانماری تکان دهنده است ،انسان هایی سرگشته روی اقیانوس بیکران ،بدون غذا و اب در جستجوی پناهی هستند تا ارام بگیرند .

به دنبال جانبداری و قضاوت میان اختلاف های فرقه ای و منطقه ای این ادم ها نیستم که اگر مخالفان همین گروه از انسان ها هم در همین وضع قرار می گرفتند به همین اندازه جای تاسف داشت.

انسان امروز وضعیت پیچیده ای پیدا کرده از یک طرف  با وجود عصر ارتباطات وسیع اجتماعی و بالا رفتن اگاهی های عمومی چشم انداز دنیای بهتری دیده می شود ولی از طرف دیگر هنوز بخش های وسیعی از دنیا درگیر اختلاف های ریز و درشتی است که کام مردمان را تلخ می کند و زندگی نسل های مختلف را تحت تاثیر خودش قرار می دهد.





کاش روزی از راه می رسید که انسان ها نوع دوستی خودشان را به خاطر مهربانی محض و انسان دوستی انجام می دادند،فراتر از حلقه ی خانواده ،ملیت ،دوستان ،... به همه ی افریده های خداوند با عشق روبرو می شدیم .

گاهی به این فکر می کنم که یک پرنده کوچک به راحتی می تواند بر فراز اسمان ها از همه ی مرزهای مصنوعی که ما انسان ها ساختیم عبور کند و لانه اش را  هر جایی که دلش خواست بسازد ولی ما انسان ها با قوانین و کلیشه هایی که ساخته ایم این حق طبیعی بشر را برای او سخت و سختتر می کنیم .

به یاد بخشی از نامه ای که ویکتورهوگو نوشته و در مقدمه ی کتاب کارگران دریا ذکر شده افتادم که ان را نقل می کنم 

«برای درک وضع روحی من،در خلوت و تنهایی باشکوهی که به سر می برم در نظر اورید که من بر فراز تخته سنگی نشسته ام که امواج کف الود دریا به زیر پا و همه ابرهای بزرگ اسمان در زیر پنجره اتاقم قرار دارند.

من در این رویای عظیم اقیانوس به سر می برم و چون کسی هستم که اقیانوس به خواب مغناطیسی اش انداخته است و در برابر این مناظر شگفت انگیز و این فکر عظیم زنده که در ان فرو رفته ام ،نوعی شاهد خدا گشته ام ...»