چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۳
یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۳
عمارت و هشت داستان دیگر
کتاب
عمارت و هشت داستان دیگر نوشته ی محمد حاضر توسط نشر اکسیرقلم منتشر شد.
با این که سال های زیادی برای نوشتن و به ثمر رسیدن مجموعه داستان کوتاهم صبر کردم ولی امشب حس می کنم هنوز راه نرفته درازی در پیش دارم که باید قدم های محکمتری بردارم،کتاب با تیراژمحدودی چاپ شد و امیدوارم در فرصت بهتری به چاپ دوم و شمارگان مطلوبی برسد.
بخش هایی از یادداشتی که در ابتدای این مجموعه داستان نوشتم را نقل می کنم.
«کلمات ،تصویرها ،قصه ها و روایت ها می ایند،این که سرچشمه این کلمات در ذهن و قلب نویسنده چطور شکل می گیرد خود حکایت دیگری است،نوشتن داستان های این مجموعه حاصل نوع نگاه تخیل و شخصیت پردازی است که در طول سال های مختلفی شکل گرفت،استفاده نمادین و طعم تلخی که در این داستان ها حس می شود در ستایش جو هره ی واقعی زندگی است...»
دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۳
عکس نوشت
این
عکس را حدود هفت سال قبل گرفتم،خیلی اتفاقی شاهد کار کردن پسر بچه ای بودم که گاری سنگینی را به دوش می کشید،کنار عبور و مرور ماشین ها و ادم ها.
کار کردن بچه ها توی تعطیلات تابستانی توی نسل های گذشته با این بچه ها که قید کلاس و مدرسه را می زنند فرق اساسی دارد .
از ان روز تا امروز سال های زیادی گذشته و معلوم نیست این پسر بچه به چه سرنوشتی دچار شده شاید بی اعتنایی جامعه ی شتابان نسبت به دنیای اطرافش تاوان هایی به دنبال داشته باشد خسارت هایی که هیچ کسی در اینده مسئولیت ان را به عهده نخواهد گرفت .
کار کردن بچه ها توی تعطیلات تابستانی توی نسل های گذشته با این بچه ها که قید کلاس و مدرسه را می زنند فرق اساسی دارد .
از ان روز تا امروز سال های زیادی گذشته و معلوم نیست این پسر بچه به چه سرنوشتی دچار شده شاید بی اعتنایی جامعه ی شتابان نسبت به دنیای اطرافش تاوان هایی به دنبال داشته باشد خسارت هایی که هیچ کسی در اینده مسئولیت ان را به عهده نخواهد گرفت .
پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۳
نگاهی به فیلم مرد راه اهن (The Railway Man)
این
روزها همه از جنگ ها و خونریزی هایی می گویند که بلای جان انسان بوده و هست خشونت هایی که به بخش جدا نشدنی زندگی انسان های امروزی تبدیل شده و در این مقطع زمانی منطقه خاورمیانه بیشترین اسیب را از این خشونت ها تحمل می کند.
دیدن فیلم سینمایی مرد راه اهن (The Railway Man) توی این اوضاع و احوال برایم جالب بود ،با این که این فیلم اثر کارگردانی است که برایم چندان شناخته شده نیست ولی به نظرم یکی از اثار موفق در ستایش از صلح و دوست داشتن هست.
مرد راه اهن به کارگردانی جاناتان تپلیتزکی و بازی های هنرمندانه ی نیکول کیدمن و کالین فرث روایت خاطرات تلخ سربازی است که در زمان جنگ جهانی دوم به دست نیروهای طرف مقابل اسیر می شود و در زمانی با شکنجه افسر ژاپنی( نیروهای متحدین )فشار روحی و روانی زیادی را با خود به دوش می کشد ،اسیب سختی که حتی بعد از گذشت سال ها فراموش نشده و به تلاش او برای پیدا کردن افسر ژاپنی برای انتقام منجر می شود.
مرد راه اهن من را به یاد فیلم دوست داشتنی پل روخانه کوای اثر دیوید لین انداخت ،چون بخشی از خاطراتی که شخصیت اول فیلم بازگو می کند در همان زمان و مکان رخ می دهند .
مرد راه اهن در ابتدای فیلم با کشمکش های درونی به خاطر خاطرات تلخ گذشته نمی تواند از زندگی خود لذت ببرد و به نوعی سایه ی سیاه گذشته با قدرت با او همراه است ،در بخش میانی فیلم ان چه اتفاق افتاده را می بینیم و بخش پایانی به نوعی انتخاب انتقام و بازتولید خشونت در یک طرف و بخشش و گذشت مقابل شخصیت فیلم قرار می گیرد ،انتخابی که فقط گزینه ی یک شخص نیست که شاید راهی است که جامعه ی انسانی امروز باید با چشمانی باز انتخاب کند.
مردراه اهن به خوبی نشان می دهد که انسان ها توان در کنار هم بودن با صلح و ارامش را دارند ولی ان را فدای پیچیدگی هایی می کنند که در نهایت ارمغانی برای ان ها به همراه ندارد.
سینما و ادبیات با بیان هنری خود همیشه تلاش می کنند این نکته را یاداوری کنند که دنیایی که ما در ان رندگی می کنیم خانه ی همه ی انسان هاست و همه باید با مهربانی بر مسائل و مشکلات غلبه کنند .
وقتی افسر ی که نقش ان را کالین فرث بازی می کند در موقعیت انتقام از افسر ژاپنی قرار دارد و گفتگویی بین ان ها شکل می گیرد به نظرم یکی از تاثیر گذارترین سکانس های این فیلم رقم می خورد .
موقعیت انتقامی که تبدیل به گذشت و بخشش و دوستی میان این دو دشمن دیرینه می شود جایی که به معنای واقعی انسان نزدیک می شویم .
هیچ
تردیدی نیست پیچیدگی های دنیای سیاست بر خیلی از مسائل انسانی در سرتاسر دنیا سایه انداخته ولی با این وجود اراده ی انسان و جامعه بشری حرف اخر را دیر یا زود خواهد زد و برگ برنده رعایت حقوق انسانی خواهد بود.
پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۳
بدون عنوان
چهارشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۳
دنیای قشنک نو اثر هاکسلی
یاد کتاب
دنیای قشنگ نو اثر الدوس هاکسلی افتادم،داستانی خیالی که نقد دنیایی است که با وجود پیشرفت های زیاد از جوهر واقعی انسان دور و دورتر می شود،کتاب را سال ها پیش خواندم ولی تاثیری که همان موقع داشت باعث شد هر وقت با تناقض های دنیای مدرن مواجه شوم با خودم می گویم این هم دنیای قشنگ نو .
دنیای مدرن انبوهی از اطلاعات جدید را هر لحظه به ارمغان می اورد ،هر چند ارتباطات انسانی تعریف جدیدی پیدا کرده که با مولفه های گذشته قابل انطباق نیست ،انسان امروزبسیار فراتر از تصورات انسان نخستین در دنیایی از تصاویر و کلمات شنا می کند .
با
این که شاید بتوان نویسنده ی کتاب دنیای قشنگ و نو را به بدبینی متهم کرد ولی با نگاهی منصفانه باید خطری را که هاکسلی یاداوری کرده جدی بگیریم .
جهان بینی فطری انسان و ارزش های انسانی چیزهایی نیستند که با تغییرات و پیشرفت های تکنولوژی اعتبار خودشان را از دست بدهند،دانش بشری حاصل تجربه،ازمون و خطاهای علوم مختلف بوده و هست و هرگز نباید فراموش کرد که قواعد زندگی بشری بر پایه ی فلسفه ی حیات قرار گرفته و پیشرفت های دنیای مدرن در واقع فقط ابزارهایی هستند برای این که انسان شرایط بهتری برای زندگی در جهت معنا داشته باشد .
نام داستان را هاکسلی از بخشی در متن نمایشنامه ای از شکسپیر وام گرفته و کنایه ای از دنیای رنگارنگی است که با وجود همه ی امکانات فوق مدرن از انسان ابزاری ساخته که فقط به لذت های مادی فکر می کند و معنویت را به فراموشی سپرده است.
«متاسفانه نام عکاس این تصویری که برای این مطلب انتخاب کردم را نمی دانم»
یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۳
بدون شرح
بدون
تردید همه تیم ملی فوتبال کشورشان را دوست دارند،سالهاست بزرگترین دغدغه ی فوتبالی مردم سرزمین من راهیابی تیم ملی به جام جهانی فوتبال است ،گاهی راه پیدا نکردیم و زمانی هم با هزار زحمت و با جان به لب رسیدن راهی جام جهانی فوتبال شدیم تا کنار بزرگان فوتبال دنیا باشیم ،هر چند رویای رفتن به جام جهانی فقط برای حضور هست و هرگز رویای رفتن به مراحل نهایی و صد البته گرفتن جام به ذهن هیچ فرد فوتبالی و غیر فوتبالی در ایران خطور نمی کند.
بازی خوب و قابل تقدیر تیم ملی فوتبال ایران مقابل ارژانتین با شکست مواجه شد ،تیم ملی بعد از دو بازی در گروه خودش هنوز گلی به ثمر نرسانده و در مجموع با کسب یک امتیاز شانس چندانی برای صعود به مراحل بعدی را ندارد ،بعید به نظر می رسد بازی بعدی این تیم با بوسنی هم به صعود این تیم کمک کند ولی در مجموع ستایش های زیادی از هر سو دیده می شود.
من تیم ملی فوتبال کشورم را دوست دارم و از این که با وجود بازی خوب مقابل ارژانتین شکست خوردیم متاسف شدم ولی نکته ی بامزه برایم این بود که طبق یک عادت ناپسند اجتماعی ،بیشتر افراد تلاش دارند قواعد بازی را نادیده بگیرند و مثل همیشه با نادیده گرفتن ضعف ها و مشکلات با این موضوع احساسی برخورد کنند ،داور در بازی های زیادی ممکن است دچار خطا شود و گل های زیادی در دقایق پایانی به ثمر می نشیند ولی ما در نهایت بازی را باخته ایم و باید این را با چشمانی باز ببینیم تا شاید با برنامه ریزی های بهتر فقط دلخوش بازی خوب و شکست غرور افرین نباشیم.
تیم محبوب اسپانیا هم در کمال ناباوری با نتایج وحشتناکی از گردونه مسابقات حذف شد ،نوع برخورد و برنامه ریزی های راهبردی باعث برگشت و جهش تیم های شکست خورده می شود به شرطی که این تیم ها از سقف پرشی که داشته اند خوشحال و شادان نباشند .
فضایی که از دیشب بر فوتبال ایران حاکم شده باعث خواهد شد نقد منطقی به ساختار فوتبال دوباره دستخوش حاشیه های همیشگی شود ،سرمربی می رود و سرمربی دیگری جایگزین او خواهد شد زیر ساخت های لیگ برتر و باشگاهی باز روی همان پاشنه می چرخد و تعریف جدیدی از غرور ملی با وجود شکست و عدم صعود به وجود می اید .
فوتبال قواعد بازی خودش را دارد و همه سالهاست به ان احترام می گذارند ،کاش ما هم باور می کردیم مردمانی هستیم که شایستگی راهیابی به مراحل بالاتر در جام جهانی را داریم ،کاش ما هم مفهوم شکست در یک بازی فوتبال را درک می کردیم و ان را می پذیرفتیم تا توانمان را بالا ببریم .
کاش به هر بهانه ای فقط به دنبال شادی و پایکوبی نباشیم ،گاهی هم باید غمگین شد ،افسوس خورد تا باز با سهل انگاری و با نگاهی تفننی اینده فوتبال این سرزمین را تباه نکنیم.
سهشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۳
جام جهانی فوتبال
ارام
ارام به شروع جام جهانی فوتبال نزدیک می شویم،نرم نرمک تب این بازی پرهیاهوی قرن بالا و بالاتر می رود،به خصوص که امسال تیم ملی ایران هم موفق به حضور در جام جهانی برزیل شد و این به جذابیت این دوره جام برای همه ی ایرانیان اضافه کرد.
وقتی خوب فکر می کنم تاریخ های بعضی اتفاق ها یا وقایع شخصی زندگی را هم به زمان جام های مهم گره می زنیم ،باز هم فوتبال با جادویی که دارد همه را به دنبال خود به سرزمین خودش می برد.
شهر زیبای ریو در برزیل در میانه ی سکوت شب خوابیده است و فقط تا چند روز بعد ،نگاه های منتظر به زمین های بازی دوخته می شوند.
اشک ها و لبخند ها ،دوباره همان قصه ی قدیمی برد و باخت تکرار می شود ولی روایت این تکرارها هیچ وقت برای کسانی که مفهوم زندگی را در فوتبال جستجو می کنند رنگ تکراری به خود نمی گیرد.
فوتبال فراتر از چرخش یک توپ در میان مستطیل سبز تبدیل به یکی از مهمترین دستاوردهای جامعه مدرن شده که به کمک ان انسان های ملل مختلف را در کنار هم قرار می دهد .
فوتبال با قواعد خاص خود از پیچیدگی های دنیای سیاست و فرهنگ عبور می کند و فارغ از ملیت و زبان با قاعده ی بازی خودش تاریخ می سازد ،خاطره درست می کند .
فوتبال قواعد بازی خودش را دارد و شاید دنبال کردن جام جهانی هم تبدیل به نوعی ایین انسان مدرن شده که ان را به شیوه های مختلف دنبال می کند، همه منتظر سوت شروع این رویداد مهم هستند.
برچسبها:
هزار و یک دل نوشته
دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۳
طرحی نو...
بدون
تردید غزلیات حافظ بخش جدا نشدنی از روح هر انسانی است که با این اشعار زندگی کرده باشد ،هر چند جای نگاه عمیق به غزلیات حافظ در زمانه ی ما به نظرم خالی است ولی با این وجود حافظ دوست داشتنی با همه ی دوستدارانش مهربانی می کند.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم
صبا خاک وجود ما به ان عالی جناب انداز بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل می لافد،یکی طامات می بافد بیا این داوری ها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخندانی و خوشخوانی نمی ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم.
نقاشی فال حافظ اثر ایمان ملکی
سهشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۳
و در اغاز...
«و در اغاز هیچ نبود ،کلمه بود و ان کلمه خدا بود ... و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود...
و خدا بود و با او عدم و عدم گوش نداشت ...
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرف هایی هست برای نگفتن حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی ارند...
حرف های شگفت ،زیبا و اهورایی همین هایند... و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف
هایی است که برای نگفتن دارد...
هایی است که برای نگفتن دارد...
حرف های بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار اتشند...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت که در بی کرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد.
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت ...
و خدا افریدگار بود و دوست داشت بیافریند زمین را گسترد
و دریاها را از اشک هایی که در تنهاییش ریخته بود پر کرد
و کوه های اندوهش را که در یگانگی دردمندش ، بردلش توده گشته بود بر پشت زمین نهاد
و جاده ها را که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود بر سینه ی کوه ها و صحراها کشید.
و از کبریایی بلند و زلالش اسمان را برافراشت...
باران ها و باران ها و باران ها
گیاهان روییدند و درختان سر بر شانه های هم برخاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون امدند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند...
«نقاشی اثر استاد محمود فرشچیان»
«نقاشی اثر استاد محمود فرشچیان»
خدا همچنان تنها ماند و مجهول و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس و در افرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت ...
افریده هایش او را نمی توانستند دید ،نمی توانستند فهمید ،می پرستیدندش اما نمی شناختنش و خدا چشم به راه اشنا بود...
کسی نمی خواست ،کسی نمی دید ،کسی عصیان نمی کرد ،کسی عشق نمی ورزید ،کسی نیازمند نبود ،کسی درد نداشت ...و...
و خداوند خدا،برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت .
هیچ کس او را نمی شناخت ،هیچ کس با او انس نمی توانست بست .
انسان را افرید و این نخستین بهار خلقت بود.»
بخش هایی از کتاب هبوط در کویر دکتر علی شریعتی
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۳
به یاد فیلم شکلات (Chocolat)
گاهی
طعم لذت بخش یک تکه کوچک شکلات یاداوری شیرینی دنیایی است که با وجود تلخی ها هم نباید ان را از یاد برد،این جور وقت ها یاد فیلم شکلات اثر لاسه ها لستروم می افتم .
داستان شکلات در جایی که همه طعم شیرینی زندگی را به فراموشی سپرده اند، شروع می شود شهر کوچکی که شهردار کوته فکری دارد که با تسلط و استفاده ابزاری از نفوذی که بر کشیش جوان شهر پیدا کرده،تلاش می کند برداشت ها و تفسیر های غلط خود را از زندگی به مردم شهر دیکته کند ،شهر کوچکی که شادی را فراموش می کند و از خود و طبیعت واقعی دور و دورتر می شود .
ژولیت بینوش در نقش زنی که مهارت درخشانی در تهیه ی شکلات دارد به همراه دخترش به این شهر وارد می شود،مغازه ی شکلات فروشی او حالا نقطه ی مقابل تفکرات یخ بسته ی شهردار قرار می گیرد .
طعم لذت بخش شکلات ها در واقع نمادی از فرصت انسان برای بهره بردن از فرصت های زندگی است ،فرصت هایی که هیچ تضادی با باورهای معنوی ندارد ولی در تقابل با قدرتمندانی است که سعی دارند پشت این باورها برای تحکیم موقعیت خود پنهان بمانند.
شکلات های ژولیت بینوش به مردمان افسرده و گرفته ی شهر دوباره نیرویی می بخشد تا از نو زندگی را پیدا کنند ،هر چند هالستروم با پایانی خوش در واقع نشان می دهد تصور جامعه ای که همه با باورها و موقعیت های متفاوت در کنار هم باشند هم امکان پذیر است .
داستان به خوبی با شخصت هایی که کنار هم قرار می گیرند به نقطه ی متعالی پایانی خودش می رسد .
شکلات نشان می دهد چیزی که می تواند باعث تغییر شود و انسان ها را به بازشناسی خود و بهبود ارتباط با دیگران برساند از مسیر زندگی عبور می کند و ان را باید در میان خود جستجو کنند.
شخصیتی که بینوش ان را بازی کرده و در واقع کمک می کند تا طعم شیرینی حقیقت به کام دیگران برسد و این شیرینی چیزی بیشتر از توجه بیشتر انسان ها به دنیای خود و جامعه انسانی نیست.
ان موقع هست که مادربزرگی بعد از مدت ها در مغازه ی شکلات فروشی نوه اش را ملاقات می کند زنی خرد شده هویت خودش را به کمک بینوش پیدا می کند و این تاثیر به حدی است که شهردار کوته فکر هم در پایان به این نکته می رسد که راهش اشتباه است.
شخصیتی که بینوش ان را بازی کرده و در واقع کمک می کند تا طعم شیرینی حقیقت به کام دیگران برسد و این شیرینی چیزی بیشتر از توجه بیشتر انسان ها به دنیای خود و جامعه انسانی نیست.
ان موقع هست که مادربزرگی بعد از مدت ها در مغازه ی شکلات فروشی نوه اش را ملاقات می کند زنی خرد شده هویت خودش را به کمک بینوش پیدا می کند و این تاثیر به حدی است که شهردار کوته فکر هم در پایان به این نکته می رسد که راهش اشتباه است.
شکلات در ستایش از زندگی،عشق و ازادگی است ،فیلم مثل یک شعر ناب مخاطب را با خودش همراه می کند و مفاهیم پیچیده ای را به سادگی بیان کرده و گام به گام جلو می رود.
با این که سال های زیادی از تولید این اثر گذشته ولی دیدن شکلات هنوز هم جذابیت های خاص خودش را دارد و حرف های مهمی را در داستانی جداب به مخاطبش هدیه می دهد.
برای تحقق تغییر های بزرگ همیشه باید به تغییرهای کوچک امیدوار بود تا ارام ارام نسیم زندگی بذرهای درون خاک سرد را هم بیدار کند.
این
فیلم از کتابی اثر جوان هریس اقتباس شده و از اقتباس های موفق سینمایی به حساب
می اید.
برچسبها:
هزار و یک فیلم
جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۳
نگاهی به ارزوهای بزرگ اثر دیکنز(Great expectations)
امشب
به یاد داستان ماندگار ارزوهای بزرگ اثر ماندگار چارلز دیکنز افتادم ،اثری که هم در ادبیات داستانی جایگاه خوبی دارد و همین طور اقتباس های مختلف سینمایی ،انیمیشن و سریال از ان ساخته شده ،هر چند به نظرم اقتباس دیوید لین بهترین برداشت سینمایی از ارزوهای بزرگ تا امروز به حساب می اید.
فیلیپ که او را پیپ هم صدا می زنند، قهرمان داستانی هست که پا در سفری می گذارد تا به ارزوهای بزرگ خود نزدیک شود ،سفری که با همه ی نشیب و فراز ها باز در پایان او را به همان زادگاه ابتدای داستان بر می گرداند ،شاید نکته ی مهمی که می تواند سرچشمه ی برداشت های متفاوت از این داستان باشد همین روند داستانی است که دیکنز برای قهرمانش ترسیم می کند .
پیپ می توانست چشمانش را روی ارزوهای بزرگ ببندد تا هرگز داستانی هم شکل نگیرد ،ولی به نظرم تجربه ی سفر قهرمانی که شخصیت اول این داستان طی می کند ،کلید اصلی بازشناسی بهتر او از دنیای پیرامونش و در حقیقت خودش هست .
همه چیز از نوعی توجه و کمک به ظاهر کوچک پیپ در کودکی شروع می شود،جایی که دیکنز دانه داستان ماندگارش را می کارد تا در اینده به خوبی روایت خودش را جلو ببرد.
خانه ی عجیب و غریب خانم هاویشام و رفتارهای متکبرانه ی استلای جوان در تقابل با معصومیت کودکانه ی پیپ به خوبی در ذهن می ماند .
دیکنز سعی کرده به نوعی به پوشالی بودن اشرافیت توخالی در زندگی تاریک و خاموش هاویشام نزدیک شود ،اشرافیتی که تلاش می کند فقط با نوعی ظاهرسازی بیهوده جایگاه خودش را حفظ کند.
خانم هاویشام تلاش می کند تا استلای جوان را هم مثل خودش تربیت کند ،میراثی که قرار است به این دختر جوان منتقل شود چیزی جز کینه و خودخواهی عذاب اور نیست .
پیپ جوان با حمایت ادم ناشناسی راهی لندن می شود تا به نوعی با امکانات بیشتری رشد کند انسان ناشناسی که در پایان مشخص می شود کسی جز مگویچ همان زندانی قدیمی نیست کسی که پیپ در زمان کودکی به او کمک کرده بود.
پیپ دلبسته ی استلا می شود ولی دیکنز مسیر چرخش حرکت شخصیت ها را طور دیگری تنظیم می کند تا این دو نفر هنوز هم مثل زمان کودکی در عمق فاصله های خاص اجتماعی از هم دور بمانند .
پیپ در لندن با سبک زندگی جدید بیشتر اشنا می شود و تلاش می کند سرنوشت بهتری برای خودش بسازد ولی هرگز ثروت و سرمایه ی مگویچ نمی تواند باعث شود تا پیپ به ارزوهای بزرگ خود برسد .
دیکنز داستان را طوری پیش می برد که پیپ را دوباره به زادگاه خودش بر می گرداند و البته استلا هم بعد از عبور از تلخی های مختلف با دیدگاهی نو در کنار پیپ قرار می گیرد.
دیکنز قصد داشت در ارزوهای بزرگ نشان دهد، اصالت واقعی انسان به فضیلت های دورنی او هست و ارزش معصومیت قابل قیاس با هیچ ثروت مادی نیست .
ولی با این که برداشت های مختلفی از این داستان با نوع نگاه های متفاوت وجود دارد ولی به نظرم ارزوهای بزرگ پیپ در سایه ی دوست داشتن قابل ستایش است .
پیپ حرکتی دایره وار را در مسیر داستان طی نمی کند که به نظرم مسیر این شخصیت رو به جلو و تکاملی است ،هرگز نباید بازگشت پیپ به مکان ابتدای داستان را بی ثمر بودن این مسیر و کوچک شمردن ارزوهای پیپ دانست ،حتی اگر دیکنز هم چنین قصدی از نوشتن این داستان داشته باشد به عنوان مخاطب این اثر هرگز این برداشت را نمی پذیرم .
پیپ بهترین کار ممکن را انجام داد و زندگی را تجربه کرد ،قهرمان دیکنز به ارزوهای بزرگ خود رسید چون حقیقتی ارزشمند را پیدا کرد ،حتی اگر دیکنز تصمیم می گرفت پیپ و استلا را هم هرگز به هم نرساند، باز هم سفری که او طی می کند ،مسیری است که شاید به قول یونگ باید طی شود .
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۳
به یاد فیلم سینمایی مادر اثر علی حاتمی (mother)
امشب
به مناسبت روز زن و مادر ،که چند روزی از ان گذشته ،شاهد نمایش دوباره ی فیلم سینمایی «مادر» بودم و با این که این فیلم را در طول سالیان گذشته بارها موقع تکرار دیده ام ولی باز هم به تماشای یکی از ماندگارهای سینمای ایران و اثر شاعرانه ی علی حاتمی نشستم .
مادری که اخرین روزهای عمرش را در کنار فرزندانش سپری می کند و فرزندانی که به بهانه ی مادر گرد هم امدند و با این که فرسنگ ها از دنیای هم فاصله گرفتند ولی باز به حرمت مادر ،زیر یک سقف ارام ارام یکدیگر را می بینند و شاید می شناسند.
دیالوگ های دلنشین علی حاتمی باز هم در مادر به ثمر نشسته و از زبان هر کسی که سخن می گوید به خوبی باعث جذب مخاطب خود می شود .
دیالوگ جلال الدین (امین تارخ )هنوز توی گوشم هست که «تلخی با قند شیرین نمی شه ،شب رو باید بی چراغ روشن کرد»
نوای دلنشین موسیقی ارسلان کامکار هم در کنار فضاسازی درخشان علی حاتمی به نظرم مادر را به یکی از نمونه های مثال زدنی سینمای ایران تبدیل کرده است.
مادر به عنوان محور اصلی داستان به نوعی چراغی است که همه زیر نور وجود او یکدیگر را بهتر می بینند تا اختلاف ها و کج فهمی ها به نزدیکی و احترام تبدیل شود.
شاید مادر و خانه ی زیبا و قدیمی را بتوان سرزمینی تصور کرد که با اغوش باز فرزندانش را با وجود همه ی تلخکامی ها می پذیرد و چه زیباست که فرزندان هم در کنار هم ،نگاه نگران مادر را ناامید نکنند و قدر کنار هم بودن را بدانند و گذشته ای که با سختی از ان عبور کردند را فراموش نکنند .
تاریخ پر نشیب فرازی که هم در نمونه ی کوچک ان یعنی خانواده و هم نمونه ی بزرگ ان یعنی اجتماع و سرزمین نمود پیدا می کند.
تاریخ پر نشیب فرازی که هم در نمونه ی کوچک ان یعنی خانواده و هم نمونه ی بزرگ ان یعنی اجتماع و سرزمین نمود پیدا می کند.
دوربین علی حاتمی که از پشت میله های تخت بالا رفت ،روح پاک مادر هم از قفس تن رها شد و به حقیقت پیوست.
برچسبها:
هزار و یک فیلم
جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۳
به یاد گابریل گارسیا مارکز
اثار زیبا و دلنشین گابریل گارسیا مارکز بدون تردید بخشی از ادبیات زمانه ی ما را شکل داده مارکز از زندگی و شخصیت هایی می نوشت که از ان ها عبور کرده بود و چه خوب مرزهای واقعیت و خیال را بر می داشت تا با او به دنیای روایت های دلنشین و جذابش قدم بگذاریم .
«زمان هیچ وقت دردی را درمان نکرده است،این ما هستیم که به مرور به دردها عادت می کنیم... گابریل گارسیا مارکز»
متاسفانه نام عکاس تصویری که برای مطلبم انتخاب کردم را نمی دانستم تا ذکر کنم.
برچسبها:
هزار و یک دل نوشته
شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۳
بدون عنوان
برچسبها:
هزار و یک دل نوشته
جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۳
به یاد محبوبه میلیون دلاری (Million dollar baby)
چند
روز قبل به خاطر موضوع خاصی به ورزش بوکس
فکر می کردم ،با این که همیشه تصور خشونت زیادی که در این ورزش هست باعث نوعی بازدارندگی و دافعه نسبت به ان پیدا می شود ولی برخلاف تصور عمومی به نظرم نوعی حس زندگی و مبارزه برای ماندن در ان نهفته است .
مشت های گره کرده ای که توی دستکش های سیاه و بزرگ پنهان شدند و حرکت دست ها و پاها نوعی هارمونی به وجود می اورند ،ناخوداگاه یاد فیلم به یاد ماندنی «محبوبه میلیون دلاری» اثر کلینت ایستوود افتادم ،اثری که به نظرم در حالی که در ستایش مبارزه برای زندگی بود و اصالت انسان در به دست اوردن رویاها را به تصویر کشید، ولی ان سوی خشن واقعیت های زندگی بشری را هم نشان داد ،چیزی که ایستوود نمی توانست از گوشزد کردن ان چشم پوشی کند.
فیلم در داستانی ساده ،روایت دختری (مگی ) را به تصویر می کشید که تلاش می کرد به رویای خود یعنی قهرمانی در بوکس برسد ،کلینت ایستوود که علاوه بر کارگردانی ،نقش مربی این دختر را به عهده داشت با این که می دانست ،شاید رویای قهرمانی هم خواب شیرینی در این دنیای پر از فریاد و هیاهو بیشتر نباشد ولی به خاطر اصرار زیاد مگی با او همراه شد.
به
نظرم شاید مگی این دختر میلیون دلاری در واقع قهرمانی است که ایستوود به تصویر کشیده تا به جنگ بی رحمی ها و تضاد های دنیا برود ،قهرمانی که توان و قابلیت بردن همه ی حریفان را دارد قهرمانی که در ان اخرین جدال سخت هم مغلوب خشم و بی انصافی حریفش می شود و مثل یک قهرمان تراژدی نقش زمین می شود.
به نظرم با این که تلخی فصل اخر فیلم محبوبه میلیون دلاری هرگز از یاد نمی رود ،ولی سکانس پایانی و شروع دوباره ی کار باشگاه بوکس نشان می دهد ،زندگی باز هم ادامه دارد .
مگی این دختر مبارز با این که ارزوها و رویاهای دست نیافتنی خود را گام به گام به دست می اورد،ولی هرگز موفق نمی شود بر پلیدی ها و منفعت طلبی دنیای اطرافش چیره شود.
این دلارها هرگز نمی توانند محبتی که از او دریغ شده را به او برگردانند ،شاید این مشت ها به نوعی خشم فروخورده ی انسانی است که زندگی را فریاد می زند .
گاهی فکر می کنم کاش ایستوود قهرمان زخم خورده و تنهای خودش را روی همان تخت بیمارستان رها می کرد و فیلم را با پایانی باز تمام کرده بود ،پایانی که حرف و حدیث های زیادی هم در موقع اکران فیلم در همان سال ها به راه انداخت ،ولی خوب که فکر می کنم به نظرم رسید شاید پایان تکان دهنده ی محبوبه میلیون دلاری مجازاتی بود که دنیای امروز باید دیدنش را تحمل می کرد تا صدای انسان هایی که در هر جای دنیا زیر چرخ های منفعت طلبی و حسابگری خرد می شوند را بشنود،شاید با این که کاری که ایستوود در پایان فیلم، مجبور به انجام ان شد را نمی توان پذیرفت ولی اوج دردمندی را می شد احساس کرد.
شاید ایستوود تحمل رها کردن قهرمانی که ساخته بود را نداشت و دلش می خواست او هم مثل مک مورفی (جک نیکلسن )در فیلم دیوانه ای از قفس پرید به اسمان پرواز کند.
دیدن عکس فردی که هرگز از نزدیک ندیدم و فقط خبر داشتم زمانی در جوانی بوکس بازی می کرده مرا به یاد این فیلم انداخت و باعث شد یادی از محبوبه میلیون دلاری کنم .
دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۳
مثل باران
برچسبها:
هزار و یک دل نوشته
چهارشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۳
دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۳
صدای پای اب
سهراب،مرغ مهاجر عنوان کتابی به قلم پریدخت سپهری خواهر این شاعر زلال است،خاطرات مختلفی در سال های متفاوت نقل شده که بخش هایی از این کتاب را که به خاطرات ایام کودکی و نوروز اشاره می کند، برای این روزها،خالی از لطف نیست.
«شور و هیجانی که نزدیک شدن عید نوروز در بچه ها به وجود می اورد،به هیچ رو قابل وصف نیست سهراب از گل های سنبوسه که لابه لای گندم ها می رویید برای رنگ امیزی و نقاشی روی تخم مرغ ها ی سفره هفت سین بهره می گرفت.
لباس های عیدمان را در بقچه هایی که مادر در اختیارمان می گذاشت،جای می دادیم و تا موقع تحویل سال روزی چند بار ان ها را می گشودیم و لباس ها را لمس می کردیم و باز بقچه ها را می بستیم .
قلکی برای جمع اوری عیدی ها،پاکتی برای شیرینی و اجیل نوروز و شیشه کوچک عطری برای عطراگین کردن لباس ها ،محتویات بقچه هارا کامل می کرد.
شب عیدی را به یاد می اورم که من و سهراب در حالی که بقچه های لباس عیدمان بالای بالشمان بود،از شور و هیجان تا صبح نتوانستیم بخوابیم . در تاریک و روشن بامدادی ،اهسته در جا لباس هایمان را پوشیدیم و در رختخواب نشستیم تا بقیه بیدار شوند و ما بتوانیم حضور عید را که با ان قدر اشتیاق منتظرش بودیم ،با همه وجود لمس کنیم .
از نظر انجام تکلیف های مدرسه در تعطیلات نوروز نگرانی نداشتیم ،چون تمام ان ها را که حجم زیادی داشتند ،شب عید تمام می کردیم ...»
متاسفانه نام عکاس این تصویر انتخابی را نمی دانم.
پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۲
بدون شرح
چند
ساعتی به شروع سال نو باقی مانده و به نظرم زمزمه ی بخش هایی از شعری دلنشین اثر سهراب سپهری
خالی از لطف نیست.
«مانده تا برف زمین اب شود مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر
ناتمام است درخت زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد...
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد و نه اواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه ی زمزمه ام ...»
نام عکاس این تصویر انتخابی برای مطلبم را نمی دانستم تا اشاره کنم.
یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۲
غارنشینان(The croods)
دیدن انیمیشن زیبای غارنشینان تجربه ی لذت بخشی بود ،به نظرم علاوه بر ارزش های خاص تکنیکی که این سال ها بخش جدا نشدنی اثار موفق انیمیشن به حساب می ایند ،موضوع محتوا و مضمون در غارنشینان با ظرافت های خاصی کار شده بود .
خانواده ی غارنشین این انیمیشن با این طرز تفکر روزگار می گذرانند که برای حفظ جان و امنیت باید خودشان را توی غار پنهان کنند و فقط غذا به عنوان یک نیاز ضروری ،همه ی دغدغه ی این خانواده ی غارنشین هست،ولی داستان به خوبی با ورود شخصیت پسر نوجوان که به نظرم نماد انسان متفکر و به نوعی مدرن است ،خانواده ی غارنشینان را به چالش می کشد.
فیلم انیمیشن غارنشینان به خوبی نشان می دهد ،اصالت واقعی انسان به قدرت فکر کردن و اندیشه است و برتری ادم بر موجودات دیگر به واسطه ی همین امتیاز به وجود امده ،خانواده ی بسته و منزوی غارنشینان با شروع سفر پا به دنیای جدیدی می گذارند .
خانواده ی غارنشین این انیمیشن با این طرز تفکر روزگار می گذرانند که برای حفظ جان و امنیت باید خودشان را توی غار پنهان کنند و فقط غذا به عنوان یک نیاز ضروری ،همه ی دغدغه ی این خانواده ی غارنشین هست،ولی داستان به خوبی با ورود شخصیت پسر نوجوان که به نظرم نماد انسان متفکر و به نوعی مدرن است ،خانواده ی غارنشینان را به چالش می کشد.
فیلم انیمیشن غارنشینان به خوبی نشان می دهد ،اصالت واقعی انسان به قدرت فکر کردن و اندیشه است و برتری ادم بر موجودات دیگر به واسطه ی همین امتیاز به وجود امده ،خانواده ی بسته و منزوی غارنشینان با شروع سفر پا به دنیای جدیدی می گذارند .
هر
چند داستان در کمال سادگی تعریف شده ولی مضامین عمیقی را در بهترین شکل یاداوری کرده،دغدغه های انسان امروزی در مقایسه با انسان غارنشین تغییرات زیادی کرده ،با این که شاید ارامش زندگی و رابطه ی بیشتر با طبیعت در گذشته به نوعی حسرت انسان مدرن به حساب می اید ولی به نظرم اجتماعی شدن انسان به مراتب فوائد زیادی به ارمغان اورد.
تفکر غارنشینی به معنای انزوا از روند رشد اجتماعی شدن بشر امروزی در هر زمانه ای می تواند مانع رشد جامعه شود ،باید با پذیرش خطرپذیری های خاص این موضوع همیشه با دیدی باز به دنیای اطراف نگاه کرد.
چند ساعتی به شروع مراسم اسکار امسال باقی مانده ،امیدوارم فیلم سینمایی جاذبه و انیمیشن غارنشینان به این جایزه برسند ،هر چند ارزش های واقعی هر اثری بدون در نظر گرفتن جوایز جشنواره ای باید مورد بررسی قرار گیرد ولی به هر حال جشنواره ها هم نقش مهمی در رونق بخشیدن به سینما دارند و با وجود همه ی حرف و حدیث هایی که پشت سر هر جشنواره ای در سراسر دنیا وجود دارد ولی باز هم به نظرم باید به دور از تنگ نظری به جنبه های مثبت ان ها فکر کرد.
اشتراک در:
پستها (Atom)





























