چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۸

«پیرمرد ابنباتی»

چند روز قبل  با دیدن یک جعبه فلزی پر از ابنبات های رنگی یاد سال های خیلی دور افتادم،زمانی که هفت،هشت ساله بودم،عصرها بعد از نوشتن مشق های مدرسه توی کوچه با بچه های محله بازی می کردیم .

کنار کوچه ی ما کوچه ای بود که خونه پیرمرد ابنباتی بود،پیرمردی که به نظرم بیشتر پنج شنبه ها  با کت و شلوار مرتب و عصای بلند روی یک صندلی،جلوی درب خونه اش می نشست،ریش و سیبیل سفید برفکی شبیه بابانوئل داشت و توی یکی از  دست هایش پر از ابنبات های رنگارنگ بود.





یادم هست توی سکوت به نقطه مقابلش زل می زد و بچه ها اب نبات ها رو بر می داشتند و می رفتند،پیرمرد ابنباتی همیشه سکوت می کرد و هرگز حرفی نمی زد،فقط لبخند محوی روی صورتش بود.

این موضوع به نوعی ایین تکرار شدنی تبدیل شده بود و همیشه  از نو دوباره تکرار می شد.

توی سن و سال اون موقع هنوز کسی نمی دونست ،شاید ابنبات ها برای طلب مغفرت و فاتحه ی درگذشتگان پیرمرد ابنباتی بود،من و بچه ها فقط ذوق و شوق گرفتن و خوردن ابنبات ها رو داشتیم.

هنوز توی همون محله بودیم که درب خونه ی پیرمرد ابنباتی برای همیشه بسته شد،خبر مرگ پیرمرد ابنباتی برای بچه ها به معنای از  دست دادن ابنبات های رنگی و خوشمزه بود،زمانی که ما  بچه ها خیال می کردیم،ادم های پیر همین جوری پیر به دنیا اومدند و پیر هم از دنیا خواهند رفت!!

 سال ها بعد وقتی  فیلم کوتاه «عمو سیبیلو» اثر بهرام بیضایی رو دیدم،به یاد پیرمرد ابنباتی هم افتادم .

با این که همیشه طعم شکلات و کاکائو رو به ابنبات ترجیج می دهم ولی حس خوب  ماندگاری طولانی اب نبات ها با طعم های مختلف هنوز هم با من هست.

  
کاش توی این روزگار پر از شتاب و هیاهوی امروزی،به قدر اب نبات های کوچک و شیرین هم که شده بیشتر مهربان باشیم.





جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۸

باز هم «بهار»


چرخه تکراری ترانه ی فصل ها باز به «بهار» رسید،به باران های بهاری،به شکوفه های سفید و صورتی،همین طور به سفره «هفت سین»، یکی از مهمترین نمادهای عید نوروز که همیشه دوست دارم.

خاطره های زمان کودکی ،کنار سفره هفت سین چقدر شیرین و به یادماندنی بود،رنگ خیره کننده سبزه عید،رقص ماهی های قرمز توی بلور شیشه ای،نور شمع های روشن ،تخم مرغ های رنگی، بوی عطر عودهایی که موقع تحویل سال توی فضای خونه می پیچید.

هیجان نزدیک شدن به ساعت تحویل سال نو  و  معجزه هایی که همیشه خیال می کردم با جادوی بهار اتفاق می افتند.





از سال ها قبل،سین های سفره هفت سین رو  که  کنار هم می چیدم، هر سال یک سین،یک سین کم و کمتر شدند،تا این که  یک موقعی بی خیال چیدن «هفت سین »شدم،فقط خاطره ای موند و خیالی دوست داشتنی که همیشه با من هست. 

متاسفانه نام عکاس این تصویر انتخابی برای مطلبم را نمی دانستم تا ذکر کنم.



پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۷

«هیچستان»

 مدتی قبل در  مطلبی به کتابی اشاره شده بود که به نظرم رسید کتاب را بخوانم ،کتابی به نام «خانه ای در شیراز» اثر اگاتا کریستی که زمانی نویسنده ی معروف  داستان های جنایی ،پلیسی،معمایی بود، به نظرم جالب امد که اگاتا کریستی خالق شخصیت های به یادماندنی «هرکول پوارو» و «خانم مارپل » چطور در یکی از داستان هایش  سر از شیراز در اورده وهمین قضیه مرا به بحث اهمیت یا کم اهمیتی  جغرافیای فضای داستانی هم  رساند.

وقتی خواندن کتاب «خانه ای در شیراز»  را شروع کردم ،متوجه این موضوع شدم که فقط یک قصه از این مجموعه داستان با این عنوان نوشته شده و در فضای شهر شیراز می گذرد ،بیشتر که تحقیق کردم به این نتیجه رسیدم که این کتاب با عنوان  «پرونده های پارکر پاین»منتشر شده و عنوان ترجمه ای  این کتاب فقط در ایران با عنوان «خانه ای در شیراز» توسط چند ناشر  به چاپ رسیده  و البته  ناشری هم این کتاب را با عنوان «ماجراهای پارکر پاین» منتشر کرده است.



به نظر می رسد اگاتا کریستی در سفری که زمانی به ایران داشته به شیراز و چند شهر دیگر ایران هم سفر می کند ،درشیرازبازدید از باغ  نارنجستان قوام الهام بخش این ایده  برای اگاتا کریستی  می شود و  یکی از داستان های «پارکر پاین» در شیراز می گذرد ،او شیراز را به زمرد سبز توصیف کرده و مخاطب را همراه خودش به خانه ای می برد که شباهت های توصیفی زیادی به نارنجستان قوام دارد .   
                                                                                              
این که یک نویسنده معروف و مطرح که فروش نسخه های کتاب هایش در دنیا رقم بسیار بالایی داشته  و فیلم ها و سریال های زیادی از اثارش اقتباس شده  در داستانی به شیراز اشاره کند، صد البته موجب خوشحالی است ولی اگر فراتر از این نوع جذابیت های «اقلیم دوستی» به داستان نگاه کنیم ،اگاتا کریستی اگر فضای داستان را به هر شهر دیگری هم  تغییر می داد ،هیچ اسیبی به فرم و مضمون اثر وارد نمی شد.

به نظرم اهمیت فضای داستانی زمانی بیشتر قابل بحث می شود که مکان و فضای خاص قصه بخشی از تار و پود کل اثر باشدو مشکل بتوان ان قصه را در فضای دیگری ترسیم کرد و ضرورت قصه ایجاب کند در غیر این صورت شاید بیشتر جنبه« تزیینی» داشته باشد و چندان کمکی به بهتر شدن فرم و محتوا نمی کند و ممکن است  برای مخاطبانی که به ان مکان تعلق خاطری ندارند چندان مهم نباشد.

با وجود اهمیت  ارزش های بومی و منطقه ای ولی به نظرم بهتر است که شعر و ادبیات داستانی را بدون منطق خاص ، تشویق به« منطقه گرایی» نکنیم ،در ادبیات کهن فارسی هم خالقان اثار یادی از شهر و دیار خودشان کردند ولی بخش اعظم اثرها  با  نگاهی  انسانی و فراتر از مرز و بوم های  اقلیمی  خلق شده اند و نگاه انسانی و جهان بینی متعالی بر هر امر دیگری اصالت دارد.

 در «قصه های مجید» اثر به یادماندنی هوشنگ مرادی کرمانی با این که  نویسنده قصه ها  را در فضا و بوم  منطقه کرمان نوشته  و به نوعی حدیث نفس خاطرات کودکی خودش را روایت کرده ولی  زمانی که تبدیل به سریال پرمخاطب تلویزیونی شد ،داستان ها به اصفهان منتقل شدند و کیومرث پوراحمد فیلمساز این مجموعه  ترجیح داد روایتش را در فضای  این شهر به تصویر بکشد که باز هم تبدیل به  اثری شیرین و دیدنی شد .

اگر این سریال در فضای شیراز ،کرمان ،یا هر شهر دیگری به تصویر کشیده  شده بود،  شاید اسیب چندانی به روایت وارد نمی شد، به این دلیل که وزنه ی مضمون و فرم درخشان قصه های مجید بسیار فراتر از یک مکان جغرافیایی ویژه  است، با این که فرصت طرح پرداختن به فرهنگ عامه هر منطقه ای در بستر داستان ارزش بالایی دارد ولی به نظرم این موضوع«اولویت اول» نیست .

در «قصر» اثر کافکا هیچ زمان و مکان مشخص و شناخته شده ای نداریم و باید هم همین طور نوشته می شد،چون کافکا این  سبک و فضای داستان نویسی را انتخاب کرده ،این مسیر انتخابی نویسنده هرگز به معنای بی اعتنایی او به فضای اجتماعی بومی خودش و شهر «پراگ»  نیست.

 در «سووشون» سیمین دانشور  از  شیراز به عنوان فضای یک روایت تاریخی به درستی و به خوبی استفاده شده و مکان در خدمت داستان است ،«به یاد کاتالونیا» اثر جرج اورول روایت تاریخی در بستر داستان به جغرافیای خاصی محدود شده در حالی که در  کتاب « ۱۹۸۴» جرج اورول داستانش را در ناکجاابادی تعریف می کند،در قصه های «هزار و یک شب» هم مکان و زمان ان قدر ها روشن نیست وبا توجه به ساختار داستانی درست و قابل قبول است.

شاید پرداختن به موضوع استفاده ی هوشمندانه و درست از فضا در ادبیات داستانی به نظر بسیاری امری بدیهی و روشن باشد، که همه بهتر از من بدانند، ولی به نظرم رسید این نکته را یاداوری کنم که میان «سنجاق کردن »یک بوم و منطقه به هر قیمتی به یک شعر یا داستان یا هر اثر هنری و فرهنگی  با پیوند  فضای بومی  با اثر در صورت «ضرورت» تفاوت زیادی هست ، این موضوع پیچیدگی های خودش را  هم دارد و البته شاید  عزیزانی  هم با این استدلال  مخالف باشند که نظرشان محترم است.

پی نوشت:متاسفانه  نام عکاس این تصویر دیدنی برایم مشخص نشد ولی با دیدنش به یاد شعر «واحه ای در لحظه »اثر سهراب سپهری افتادم ...

«پشت هیچستانم ...پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است   

                                              که خبر می ارند از گل وا شده دورترین بوته خاک...»

پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۷

روایت یک «زندگی »

ماه قبل، خبر از دنیا رفتن «بیژن سمندر» در حالی منتشر شد که شنیدن این واقعه دور از انتظار نبود،بیژن سمندر شاعر و ترانه سرا،بعد از تحمل سال ها رنج بیماری، چشم هایش را برای همیشه در ان سوی اب ها بست ،جایی  فرسنگ ها دور تر از شهر و دیارش .

مجموعه شعر های با گویش شیرازی و پژوهش های کم نظیری که درباره «فرهنگ عامه شیراز »داشت برای همه دوران ها ماندگار شد ،با این که ترانه های به یادماندنی بسیاری هم از او  به یادگار ماند که ارزش های خاص خودش را داشته و دارد.




اما مرگ «بیژن سمندر»باعث شد رسم تلخ روزگار بیشتر خودش را نشان دهد، به یاد این جمله ی دردناک و تکان دهنده کریستف کلمب موقع کشف قاره امریکا و مبارزه با سرخپوستان بومی افتادم که«سرخپوست خوب ،فقط سرخپوست مرده است»(البته در مثل مناقشه نیست!!!)

کاش همه با جهان بینی گسترده تری به دنیای درون و بیرون نگاه می کردیم تا از  این دایره فرضی و محدود حباب گونه عبور کنیم ،ان موقع شاید «بیژن سمندر » را با وجود مهاجرت و انتخابی که به هر تقدیر داشت فراموش نمی کردیم  و  به بخش هایی  از  اثارش  بدون نگاه «گزینشی» بی اعتنا نبودیم و متاسفانه برای تقدیر و بزرگداشت این عزیز از دست رفته در انتظار مرگش نمی ماندیم،هر چند شاید این رسم و بدعهدی زمانه ی ماست که متاسفانه «پهلوان مرده را عشق است.»

به نظرم فراتر از قواعدنوشته و  نانوشته فرهنگی ،سیاسی و اجتماعی،جامعه ی امروز ما برای پویایی بهتر  هم که شده کاش با دید عمیق تری نگاه کند،مهاجرت ها  هرگز نباید باعث ایجاد خط جدایی میان انسان ها از جوامع مادر شود.

همان طور که  پذیرش و استقبال از یک متخصص پزشکی بعد از مهاجرت از سوی کشور مادری خودش یک فرصت در نظر گرفته می شود،نویسندگان،شاعران،هنرمندان ،متخصصان علمی و...هم فرصت هایی هستند که باید بدون تنگ نظری پذیرفته شوند تا دایره ی بسته ی فرضی شکسته شود و همه با قبول سلیقه ها ی مختلف و نگاهی مهربان تر در زیر چتر «سرزمین مادری» روزهای بهتری را بسازیم.

به نظرم زنده یاد «مریم میرزاخانی» ریاضیدان برجسته بین المللی هم از همین نوع فرصت های از دست رفته  برای سرزمینش به حساب می امد که متاسفانه در زمان زندگی کوتاهی که داشت  با وجود موفقیت های زیاد جهانی ،چندان در کشور خودش ،جایی که رشد و پرورش پیدا کرده بود،به عنوان یک فرصت ارزشمند مورد توجه قرار نگرفت. 


دوشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۷

«به عبارت دیگر»

به  یاد روزهای مدرسه که می افتم،کلاس های یادگیری زبان انگلیسی و عربی هم همیشه داستانی داشتند،هر چند بچه ها تمرکز و انرژی بیشتری صرف یادگیری انگلیسی می کردند و  از رفتن به کلاس های خارج از مدرسه هم برای تقویت زبان انگلیسی استقبال می شد،ان  روزها «کانون زبان» مهمترین مرجع یادگیری زبان های خارجی به حساب می امد و هنوز تعداد اموزشگاه ها به گستردگی امروز نبود.


 با وجود این که در سیستم اموزشی ایران، سابقه ی طولانی تدریس زبان های خارجی با کتاب های مختلف درسی  و معلم ها و دبیرهای اگاه وجود دارد، ولی این سوال همیشه مطرح است چرا خروجی موفقی برای تسلط کافی زبان های خارجی  بین دانش اموزان کمتر دیده می شود تا جایی که به نظرم  کمتر کسی  بدون پیگیری های شخصی خودش یا کتاب ها و فایل  های اموزشی خارج از نظام اموزشی یا به کمک کلاس ها ی خارج از مدرسه و... به سطح قابل قبولی از یادگیری زبان نمی رسد.

با گذشت زمان و به تناسب روزگار در ایران ،یادگیری زبان های خارجی از انحصار زبان انگلیسی هم بیرون امد و موج استقبال زبان اموزان برای یادگیری فرانسوی ،اسپانیایی ،المانی،... و این روزها هم حتی  ترکی استانبولی  بیشتر شده،با این که شاید هنوز هم یادگیری زبان انگلیسی جایگاه خاص خودش را حفظ کرده و یادگیری ان برای نسل امروز به عنوان امری لازم  و حتمی در امده،گاهی به این فکر می کنم که چرا و چطور  یادگیری زبان هایی غیر از زبان مادری  تبدیل به ضرورت شد و این قضیه بیشتر در چه کشورهایی شدت بیشتری پیدا کرد.

مدتی قبل  کتاب  «به عبارت دیگر» نوشته ی جومپا لاهیری ترجمه امیر مهدی حقیقت را خواندم، او داستانی از  مسیری را که برای یادگیری زبان ایتالیایی پشت سر گذاشته به خوبی شرح داده تا جایی که این کتاب را  به زبان ایتالیایی می نویسد،از چالش های یادگیری یک زبان جدید تا لذت خواندن  و نوشتن به زبانی دیگر .

نویسنده ای هندی تبار که در امریکا زندگی می کند و اثارش را به انگلیسی می نویسد و حالا یک کتاب به زبان ایتالیایی هم در کارنامه اش دارد،نمی دانم شاید به گسترش مخاطبانش فکر کرده یا  به قول خودش بیشتر تجربه ای در حوزه یک زبان دیگر است.

نویسندگانی در سراسر دنیا  هستند که بعد از ترجمه اثارشان به انگلیسی یا  به زبانی فراگیر تر از زبان بومی خودشان، در دنیا  بیشتر شناخته می شوند ولی باز هم در ادامه مسیر  به زبان مادریشان می نویسند،گروهی هم هستند بعد از خلق چند اثر به زبان بومی خودشان در مقطعی  تصمیم می گیرند به زبان انگلیسی بنویسند یا زبانی با گستردگی جغرافیایی بیشتری را انتخاب می کنند و از یک جایی به بعد دیگر به زبانی دیگر می نویسند،قضاوت میان این انتخاب ها کار چندان ساده ای نیست.

حافظ ، سعدی،خیام ،مولانا و... با این که قرن ها قبل با همین زبان فارسی ،اثارشان را نوشتند ولی امروز اثرشان به بیشتر زبان های مهم دنیا ترجمه شده و به دل ملت های متفاوت جهان راه پیدا کردند  و در مقابل می توان به  نویسندگانی اشاره کرد که برای به دست اوردن  اقبال بیشتر به اثار شان از  نوشتن به زبان مادریشان به زبان فراگیرتری کوچ کردند،در میان ان ها  هم می توان افراد موفق و مطرحی را مثال زد و البته کسانی هم هستند که توفیق چندانی نداشتند ، به همین خاطر ،مشکل می توان به  نسخه ی واحدی رسید.

 به نظرم ممکن است  یادگیری  دانش یک زبان ،در زمانی کوتاه هم  عملی شود ولی درک کامل یک فرهنگ خاص در منطقه ای دیگر از جهان، درک ظرافت های پیچیده زبانی  و دانش تاریخ و سیر اجتماعی و... درنقاط مختلف دنیا چالش هایی خواهند بود که فراتر از یادگیری زبان هستند.                                                                                                                          
بدون تردید یادگیری «زبان های دیگر»  عبور از نوعی مانع به حساب می اید،شاید تسلط به زبانی دیگر مهارت افراد را هم در مسیر زندگی بالا ببرد ، شاید ادم های بسیاری با مهارت یادگیری  «زبانی دیگر»  شانس موفقیت در مهاجرت های احتمالی ، موقعیت های تحصیلی ،شغلی و اجتماعی بهتری  هم پیدا کنند  و  امکان دسترسی به منابع مختلف بدون واسطه مترجم را دارند.

ولی نکته ای که نمی توان نادیده گرفت این حقیقت است که  به نظرم هر انسانی فارغ از هر زبانی با جهان بینی ویژه خودش دنیا را می بیند،دنیای اندیشه ها ،انتخاب ها ،رفتارها و در مجموع «خود واقعی» هر ادمی با هر« زبانی» او را در هر کجای این جهان هستی ، همراهی می کند.

جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۹۷

پاییز


 باز هم «پاییز»،سال هاست مثل همیشه با«مهر»می اید و با زمستان می رود،مثل همیشه خزان برگ ها،تکراری که تکراری نمی شود،نم نم باران روی برگ های زرد،قرمز،سبز،نارنجی و...

متاسفانه نام عکاس این عکس زیبای باران پاییزی را نمی دونم ولی به نظرم حس پاییز،خوب منتقل شده و خاطره های پاییزی را توی ذهن مجسم می کند.



به یاد شعر پاییزی «حسین منزوی »افتادم که این جور به پایان می رسد.

«پاییز کوچک من         دنیای سازش همه رنگ هاست با یکدیگر


تا من نگاه شیفته ام را       در خوشترین زمینه به گردش برم


و از درخت های باغ بپرسم     خواب کدام رنگ یا بیرنگی را می بینند


در طیف عارفانه ی پاییز»


یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۷

بدون عنوان

«قایقی خواهم ساخت   خواهم انداخت به اب      دور خواهم شد از این خاک غریب     
   
که در ان هیچ کسی نیست که در بیشه عشق      قهرمانان را بیدار کند...سهراب سپهری»


این روزها دوباره خوانی کتاب «زندگی گالیله» اثر برتولت برشت برایم تجربه خوبیست،تضاد میان دو نوع نگاه از تعریف قهرمان که شاید هر کدام در جای خودش نکته های زیادی دارند،پایان محاکمه جنجالی «گالیله» و اعتراض «اندره ا » به گالیله و جمله ای که خطاب به او می گوید:«بدبخت کشوری که قهرمان ندارد» و پاسخ گالیله :«نه،بدبخت کشوری که احتیاج به قهرمان دارد»

«نقاشی اثر کلود مونه»







                                                              ***

به یاد سه گانه ی دوست داشتنی کریستوفر نولان افتادم،«شوالیه تاریکی بر می خیزد» و سکانس درخشان تلاش بتمن برای بالا امدن از  دیوار زندانی که به شکل یک چاه بزرگ طراحی شده ،سقوط های پشت سرهم و طنابی که برای بار اخر رها می کند و بدون طناب موفق می شود، هر دفعه که این سکانس را می بینم باز هم تکان دهنده و عجیبست.




                                           

جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۷

«به سوی او»

این هفته بین کتاب هایم ،نگاهم به کتاب جیبی کوچکی افتاد که سال های زیادی بین کتاب ها پنهان شده بود،کتاب«به سوی او» (صد و هشت دعای ساده از مردی ساده) اثر «جی .پی .واسوانی» ترجمه فریبا مقدم نظرم را جلب کرد.

نیایش های زلال و کوتاهی که با وجود  نقدهای متفاوتی که توی بستر فلسفه و...به دیدگاه «واسوانی» گرفته شده، دلنشین و تاثیرگذار هستند.


«خدایا، زندگیم  چون زورقیست          دستخوش طوفان

تو زورقبان منی    زورقم را به تو می سپارم       ان را به هر جا که می خواهی ببر.»


                                                  



«خدایا   مرا متبرک گردان      تا در راه تو گام بردارم       مهر بورزم و بخندم

به همه مهر بورزم       هر چند اگر از من بیزار باشند

و در هر شرایطی   هر چند ناگوار     پیوسته خندان باشم .

به من بیاموز   در هر موقعیتی به تو تکیه کنم    و نوای باشکوهت را بشنوم

چون هر ان که نوای تو را بشنود      با خویشتن و دنیا به ارامش می رسد.»


                                             ***


«خدایا مگذار از یاد ببرم       ان که به حستجوی شادیست    باید دیگران را شاد کند

ان که دیگران را متبرک می گرداند          خود متبرک می شود

و ان که به دیگران اسیب می رساند          به خود زخم زده است.»



چهارشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۷

«دست ها»

هفته گذشته به خاطر یک اتفاق ساده  یکی از انگشت های دستم زخم شد،زخمی که به تدریج اروم گرفت ولی این موضوع باعث شد توی این مدت به« دست ها» فکر کنم،به نقش «دست ها» که چه ساده از کنارشون عبور می کنیم.

دیدن تصویر نقاشی دست هایی که هزاران سال قبل توی غارهای قدیمی به یادگار گذاشته شدند،شاید اهمیت نوع نگاه انسان ها به دست ها را ثابت کند،این نقش ها در غارهای اندونزی،ارژانتین و بعضی مناطق مختلف دنیا پیدا شدند.




به «دست ها» فکر می کنم،به دست هایی که توانایی تبدیل شدن  به زبان دوستی و مهربانی را دارند،دست هایی که سعی می کنند تا شاید با زبان خاص خودشون دنیای بهتری بسازند. 

به یاد فیلم دوست داشتنی «ادوارد دست قیچی » هم افتادم،اثر تاثیرگذار «تیم برتون»که فراتر از یک فانتزی جذاب، قصه ای درخشان را با هنرمندی روایت می کند.




 قطعات مختلف موسیقی دلنشین این اثر که «دنی الفمن» ان را ساخته در سایت «just  music» قرار دارد که لینک ان را در این بخش قرار می دهم.

+موسیقی متن فیلم سینمایی «ادوارد دست قیچی»

پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۷

بدون عنوان


هر چند بسیاری میان کاریکاتور و کارتون تفاوت قائل هستند و تعریف های مستقلی برای هر کدام ارائه می دهند ولی از زمان گذشته  این جور نقاشی های مفهومی را کاریکاتور در نظر می گرفتیم .

به نظرم بیان ایده ها و نظرات در قالب کارتون و کاریکاتور یکی از جذابترین هنرهای تصویری به حساب می اید،پرداختن به سوژه های اجتماعی،فرهنگی،سیاسی و... با این زبان همیشه جذابیت های خاص خودش را داشته و خواهد داشت.

به یاد نشریه «گل اقا» افتادم ،مجله ای  دوست داشتنی که  هنوز هم جای خالیش را می توان حس کرد.

سایت «+ایران کاریکاتور » هم سال هاست گزیده ای از  کارتون ها و کاریکاتورهای ایرانی و خارجی را منعکس می کند،بخش های متنوعی دارد و گاهی سراغ این سایت جالب می روم و اثار را می بینم.

این سه کارتون یا کاریکاتور هم  متعلق به  منابع مختلف است،خالقان این اثار Turan  Aksoy(از ترکیه)،کامبیز درم بخش از ایران  و متاسفانه  نام خالق یکی از این اثار  را  هم  نمی دانم.





سه‌شنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۷

فوتبال مثل زندگی

باز هم جام جهانی فوتبال این دوره در روسیه به مرحله حذفی خودش رسیده،تیم هایی که برای ماندن مبارزه می کنند ،فوتبال بازی عجیب و غریبیست،نمایشی دیدنی با قواعد بازی خاص خودش،بخش هایی از نظر البر کامو نویسنده فرانسوی درباره فوتبال به نظرم جالب امد،او تجربه دروازه بانی در فوتبال را هم داشت.

«خیلی زود یاد گرفتم، توپ هیچ وقت از طرفی که فکر می کنید،نمی اید و این درس در زندگی ...خیلی به دردم خورد»



 شاید کیفیت بازی های تیم های اسیایی و افریقایی به نسبت دوره های قبل به نظر بهتر شده ولی در نهایت این تیم های اروپایی و امریکای جنوبی هستند که مسیر صعود به مراحل بالاتر جام جهانی را طی می کنند،این موضوع نشان از فاصله ایست که تیم های کشورهای اسیایی و افریقایی برای کم کردن ان باید هنوز مسیر پر نشیب و فرازی را طی کنند،فاصله ای از تفاوت در زیر ساخت های ورزشی،تیم های پایه ،مدیریت های درست و برنامه ریزی شده و...



سه‌شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۷

«انار»


«من اناری را می کنم دانه        به دل می گویم

خوب بود این مردم ،دانه های دلشان پیدا بود...سهراب سپهری»




دوشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۷

مثل «رود»

 شاید زمان ثبت تصویر این رودخانه زیبا به بیشتر از ده سال قبل بر می گردد،درست یادم نیست شاید یک روزبهاری مثل همین روزها بود، عبور اب زلال و پاک روی سنگ های ریز و درشت کف رود که به نظرم یکی از جلوه های زیبا و دوست داشتنی طبیعت را خلق کرده،کاش هیچ رودخانه ای توی هیچ جای دنیا خشک نشود،کاش همه رودها به دریا برسند،همشه دلم می سوزد به حال رودهایی که میانه راه به خاطر کم ابی یا پیچ و خم های مسیر از حرکت می ایستند.

«لحظه های زندگی       مثل چشمه مثل رود

گاه می جوشد ز سنگ      گاه می خواند سرود...قیصر امین پور»






دوشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۷

«سرنوشت»

دنیای انیمیشن ها جذاب و دیدنی هستند و شاید به خاطر فانتزی خاصی که  از ویژگی های این فرم هنریست به خیال و رویا های انسان نزدیکترند ،انیمیشن های کوتاه هم توی یک زمان کوتاه ،مضامین خوبی را منتقل می کنند.

سال ها قبل،برای ساخت یک انیمیشن کوتاه،زمان و انرژی زیادی صرف کردم ولی متاسفانه مسائل ومشکلات کار گروهی شاید از جمله  دلایلی  بود که مانع به نتیجه رسیدن این کار شد،تهیه کنندگی بیشتر انیمیشن های کوتاه و بلند در ایران بیشتر به واسطه سفارش  سازمان های دولتی یا وابسته به دولت و نهادهای رسمی انجام می شود و بخش خصوصی «واقعی» توان چندانی برای این قضیه ندارد.

انیمیشن های کوتاهی هم که با هزار و یک زحمت،گروه های کوچک  مستقل  می سازند،بیشتر با هدف  شرکت در جشنواره های داخلی و خارجی ساخته می شوند و متاسفانه بعد از مدتی فعالیت های ان ها چندان  ادامه پیدا نمی کند که شاید از علت های ان  هم می توان به عدم توجیه اقتصادی پروژه ها  اشاره کرد و  هم مشکلات کارگروهی که به نظر می رسد در ایران بیشتر به چشم می اید.

چند روز قبل انیمیشن کوتاه  تحسین شده«سرنوشت »Destiny را دیدم که ساخت یک گروه کوچک انیمیشن سازی در کشور فرانسه است و حدود هفت سال پیش تولید شده ،کاری که هم از نظر مضمون و هم فرم اثر قابل قبول و جذابی هست و من را به یاد فیلم سینمایی دوست داشتنی  «روز گراندهاگ » انداخت .


یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۷

نقاشی دیواری

«چشم ها را باید شست     جور دیگر باید دید...سهراب سپهری»

دیدن این عکس نقاشی دیواری که به نظرم متعلق به یکی از کشورهای اسیایی هست،حس خوبی را منتقل می کند،با این که دیوار وضعیت ظاهری خوبی ندارد ولی ترکیب بندی  نقاشی این دو کودک با یک دوچرخه واقعی خیره کننده است.




جایگاه نقاشی های دیواری با فرم و مضمون های متنوع توی فضای شهرسازی ما کمرنگ هستند،  نقاشی های دیواری فرصتی برای انتقال مفاهیم عمیق به کمک یک هنر تصویریست که شاید قدر ارزش های ان را کمتر درک کرده باشیم.


چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۷

در جستجوی زمان از دست رفته

عبارت «در جستجوی زمان از دست رفته» شاید بیشتر، عنوان کتاب هفت جلدی مارسل پروست را به خاطر بیاورد،کتابی که به نظرم فقط سه جلدش را خواندم ولی عنوان کتاب همیشه برایم جذابیت زیادی داشت.

«زمان از دست رفته »شاید به موقعیت هایی اشاره می کند که به نظر می رسد دور شده اند و به لحاظ زمانی از دست رفته اند ولی وقتی حرف از جستجو می شود ،جان تازه ای به زمان داده می شود،هم می توان نگاهی تراژیک داشت و هم نگاهی امیدوارانه به زمانی که شاید از دست رفته باشد،تضادی خیره کننده که به زمان نگاهی فلسفی دارد.




همیشه شناگری که ته اقیانوس سعی می کند به سمت روی اب شنا  کند را توی ذهنم مجسم می کنم،جایی که نور اسمان بالای سرش را از زیر اب می بیند ولی ناگهان به خاطر مشکلی نمی تواند به سمت بالا شنا کند،زمان لحظه به لحظه عبور می کند، شایدزمان از دست برود و...در «جستجوی زمان از دست رفته»،این روزها به این وضعیت فکر می کنم.

موضوع سفر به گذشته یا اینده از نگاه علم فیزیک و هم در فلسفه و همین طور سینمای علمی تخیلی، همیشه بحث های تلخ، شیرین و  پیچیده ای ساخته،شاید موضوع مشترک میان همه باز همین جستجو برای یافتن زمان های از دست رفته است.

متاسفانه نام عکاس این تصویر انتخاب شده برای مطلبم را نمی دانستم تا ذکر کنم.

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۶

باران بهاری

 این روزها بهار و عید شاید دوباره باز همان  تکرار کلیشه های همیشگی باشند،سالی رفته و سالی با یک عدد بیشتر از راه رسیده، ولی خاطره های نوروزی توی ذهن جای خاصی دارند و نمی توان بی اعتنا از کنارشان  رد شد.





حتی اگر این خاطره ها برای نوروز امسال فقط همین «باران های بهاری »باشند،به نظرم با همین خاطره  زلال بارش باران هم می توان سال نو را شروع کرد.

نام عکاس تصویر انتخابی برای این مطلب را نمی دانستم تا اشاره کنم.


جمعه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۵

بدون عنوان

دیدن عکس این پیرمرد چینی که سوار قایق کوچکش مسیر رودخانه را طی می کند، من را به یاد هایکوهای دوست داشتنی انداخت،شعرهای کوتاهی که بیان لحظه ها هستند،به یاد داستان «پیرمرد و دریا » اثر ارنست همینگوی هم افتادم .

نور فانوسی که جلوی قایق هم اویزان است،حس و حال عجیبی به فضای تصویر داده و ان دو پرنده ای هم که روی قایق نشستند به  القای حس نزدیکی انسان و طبیعت کمک زیادی کردند و همین طور فضای زیبا و ارامی که با کلیت این لحظه همراهی خیره کننده ای دارد.





سکوت عجیبی توی تصویر به خوبی احساس می شود،رودخانه ای نرم نرمک جریان دارد و پیرمرد تنهایی که ارام ارام پارو می زند .

 

به نظر می رسد این عکس را عکاسی به نام "Marcelo  Castro"گرفته باشد که بیشتر از چشم اندازها و طبیعت عکاسی می کند،عکاسی هم بهانه خوبیست برای بهتر دیدن .

 

پی نوشت:به نظرم فضای این عکس به شعر «مانلی» اثر نیما یوشیج و شعر «رکسانا» از احمد شاملو هم نزدیک است.

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۵

به یاد ان روزها

 همیشه به روزهای گرم تابستان که می رسیم،به یاد تابستان های به یادماندنی دوران کودکی می افتم،زمانی که بعد از تمام شدن امتحان های اخر سال ،تعطیلات شروع می شد ،کتاب های درسی کهنه شده را گوشه ای می گذاشتم و سراغ کتاب های داستان و شعر می رفتم .

ان موقع «کیهان بچه ها» هم برای نسل ما به اندازه ی  «کایه دو سینما» ارزشمند بود!!یادم هست «قصه های نازدونه » داستان مصوری  که با نوشته های کوتاه توی «کیهان بچه ها» چاپ می شد جذابیت زیادی داشت .

تعطیلات تابستان شروع فصل گرما بود ،بستنی های یخی که بستنی فروش های دوره گرد توی کوچه می فروختند هم مزه خاصی داشت،توی کوچه با پسربچه ها و دختربچه های همسایه هشت خونه بازی می کردیم ،بچه هایی که حالا هر کدام پرتاب شده اند به گوشه ای از زمان و مکان به جایی که از ان روزها به اندازه یک کهکشان راه شیری فاصله گرفتیم .



پیشی گربه ی مهربان هم تابستان ها توی حیاط ،سایه ای پیدا می کرد و چرت می زد .

ان زمان تابستان ها بهشت دوره گردها بود،بیشتر دوچرخه داشتند ،بستنی یخی که معروف به الاسکا بود ،پشمک برقی که رنگ های مختلفی داشت ،بیشتر سفید بود و صورتی ...سیب ترش لواشک و کشک ...

توی گرمای تابستان ،بادبزن های کوچک پلاستیکی هم قرب و منزلتی داشتند به اندازه ی اسپیلت این روزگار ،صدای خاص  پنکه های برقی هم برای خودش دنیایی داشت ،توی هر خانه ای چند تا بادبزن پلاستیکی یا حصیری همیشه در دسترس بودند.

هنوز هم ان کوچه و ان خانه ها سر جایشان هستند،فصل ها هم مثل یک چرخه تکراری پشت سر هم ردیف می شوند ،ولی نه خبری از ان ادم های دیروز هست ،نه خبری از حال و هوای گذشته ای که از دست رفته.

ولی توی گرمای این روزها وقتی دارم قدم می زنم،دوچرخه ای که از دور می اید من را به یاد دوچرخه بستنی فروش می اندازد  و سوالی که توی دوران کودکی وقتی که دوچرخه بستنی فروش می امد از خودم می پرسیدم «بستنی الاسکا  بخرم یا قیفی ؟!!ا»ین بزرگترین سوالی بود که باید توی چند دقیقه برایش جوابی پیدا می کردم ...


چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۵

مثل مکعب روبیک

 شاید بازی با« مکعب روبیک» برای جور کردن رنگ ها شبیه زندگی هم هست،گاهی با تلاش زیاد رنگ های یک طرف مکعب روبیک را جور می کنیم و بعد یک دفعه نگاهمان که به طرف های دیگر می افتد،متوجه می شویم هنوز راه زیادی برای جور شدن همه ی وجوه مکعب روبیک باقی مانده و داستان ادامه دارد.




فرمول های زیادی برای حل مکعب روبیک طراحی شده،قاعده ی بازی توی حل معمای
پیچیده ی مکعب روبیک رسیدن به هماهنگی رنگ هاست،شاید زندگی هم مثل مکعب روبیک هر لحظه انسان را به چالش می کشد با زحمت زیاد مکعب روبیک زندگیت را مرتب می کنی ولی باز هم قطعه های کوچک رنگی به هم می ریزند و باز هم باید از نو فکری کرد.

شاید مهمترین تفاوت راه حل های مکعب روبیک با زندگی این موضوع است که هر انسانی مکعب روبیک منحصر به فرد خودش را توی دستانش دارد،شاید همیشه  همه ی قطعه های همرنگ توی روبیک زندگی کنار هم قرار نگیرند،ولی به نظرم معمای «روبیک انسان» می تواند برخلاف کلیشه های معمول  هم حل شود .

نام عکاس این تصویر انتخابی برای مطلبم را نمی دانستم تا ذکر کنم

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۵

بهار

بهار از راه رسیده و سال نو شروع شده،یک جور قرارداد اجتماعی که انسان ها در فرهنگ ها و ملت های مختلف معیاری برای گذشت زمان تعیین می کنند،زندگی پیوسته ادامه دارد ولی این عدد های سال ها شاید نوعی نشانه گذاریست برای به یاد اوردن ،برای تقویم ها ،برای تاریخ،برای خاطره های نزدیک و دور و...

به عکس هایی چند سال قبل که نگاه می کردم ،نگاهم متوجه این عکس شد که سال ها قبل به صورت اتفاقی گرفته بودم،گذر جریان اب و عبور لحظه ها،به یاد غزل به یادماندنی حافظ افتادم 

«بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین                        کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس»




چهارشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۴

سه تار...

همیشه دلم می خواست یکی از سازها را یاد بگیرم و برای دل خودم بزنم ولی هیچ وقت به نظرم نمی رسید که قضیه ان قدر مهم است که باید سازی یاد بگیرم و بیشتر موسیقی می شنیدم .

دوران مدرسه دغدغه درس و کلاس مانع می شد تا  دنبال این موضوع رفت،زمان دانشگاه هم باز هزار و یک  عذر و بهانه پیدا شد که  یادگیری ساز فراموشم شود.

سالیان سال سپری شدند تا زمانی که یادگیری نواختن با سه تار را شروع کردم ،نت ها و تصنیف های معروف و مشق های پشت سر هم و... به هر حال تا بعضی تصنیف های معروف مثل  «تصنیف مرغ سحر » جلو رفتم و ساز خودم را زدم ولی به هر حال باز مسائلی دست به دست هم داد و یادگیری بیشتر را رها کردم ،این هم برای خودش قصه ای داشت.



این روزها بیشتر بچه های کم سن و سال برای یادگیری سازمورد نظرشان تلاش می کنند ،هر چند از بین ان ها  درصد بسیار زیادی  به طور حرفه ای ساز را یاد نمی گیرند و در اینده شغلیشان نقشی نخواهد داشت .

من صدای همه ی ساز های موسیقی را دوست دارم،خوب که فکر می کنم نوای سحرانگیز نوای موسیقی را دوست دارم ،موسیقی بخشی از طراوت روحی همه ی انسان هاست ،شعر هم موسیقی هست ،صدای اهنگین انسان ها هم موسیقی دارد ،نم نم باران هم موسیقی است صدای امواج دریا ،وزش نسیم ملایم و...همه ی طبیعت موسیقی است .

یاد داستان به یادماندنی «سه تار» اثر جلال ال احمد افتادم ،از ان زمان تا امروز خیلی سال گذشته ولی به نظرم نقدی که جلال در این داستان روایت می کند هنوز هم در بخش هایی از  تفکر جامعه ما وجود دارد.


پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۴

بدون عنوان

ترانه ی به یادماندنی «گنجشکک اشی مشی » با صدای فرهاد 











متاسفانه نام عکاس این تصویری که برای مطلبم انتخاب کردم را نمی دانستم تا ذکر کنم.

یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۴

به یاد inception

چند شب  قبل نسخه ی با کیفیت بالایی از فیلم عجیب و دوست داشتنی تلقین (inception) را دیدم و این بار مثل سال ها پیش که این فیلم را دیده بودم مجذوب هنر فیلمسازی کریستوفر  نولان شدم .

خواب هایی در واقعیت یا واقعیت هایی در خواب ،دنیای غریبی که نولان به تصویر کشیده فراتر از طرح یک قصه هست،لایه های مختلفی که مثل همان هزار تویی که توی فیلم طراحی شده  من را به یاد نظریه غار افلاطونی هم انداخت.



سکانس پایانی جایی که هنوز درست اطمینان نداریم که شخصیت کاب (دی کاپریو ) توی دنیای واقعی به رویایش رسیده یا هنوز خوابی درون خوابی دیگر روایت می شود ،گردش فرفره قرار است رمزگشای این معمای پیچیده باشد ولی به درستی نولان روی حرکت سریع فرفره فیلم را تمام می کند ،سیاهی تیتراژ پایانی، مهر تاییدی بر عدم قطعیت است .

 شاید فیلم  در پایان نشان می دهد ،خواب یا بیداری برای شخصیت کاب چندان مهم نیست ،مهمتر از اصالت واقعیت یا رویا به نظرم نولان در پایان ،حس خوبی که انسان از درون به ان می رسد را اصالت وجود واقعیت قرار داده ،یعنی واقعیتی که ذهن انسان فراتر از تنگناهای مادی می سازد.

پایان فیلم به این نکته مهم هم فکر کردم که هر علم و رسانه ای توانایی این رادارد تا ایده ها و افکاری که شاید چندان بدون اشکال هم نباشند  را در مدیوم های مورد نظرش به انسان امروز القا کند ،ولی چیزی که دست بالا را توی این دنیای پر از ایده و تلقین دارد، قدرت فکر و خلاقیت خود انسان است .

«من فکر می کنم ،پس هستم »جمله ی معروف فیلسوف مطرح  رنه دکارت به نظرم امروز نقش مهمتری پیدا می کند ،دریافت های ما از جهان اطراف به نظرم باید با قدرت فکر و احساس خودمان همراه باشد تا ارزش و اعتبار درستی داشته باشد.

سینما ،ادبیات ،علوم مختلف از روان شناسی و فلسفه گرفته تا  ایدئولوژی های مختلف  و رسانه های عصر جدید ،محتواهای زیادی که از طریق شبکه های اجتماعی در حال تبادل هستندو...همه و همه به نظرم باید از زاویه ی نگاه و جهان بینی درست انسان عبور کنند و ما با قدرت فکرمان ان ها را رد یا انتخاب کنیم .

شاید فیلمی که نولان ساخته کنایه ای به خود سینما به عنوان ابزاری برای همین قضیه است .

هنوز هم دارم به این فیلم مهم تاریخ سینما فکر می کنم ،باید باز فیلم را از اول ببینم ...