سه‌شنبه، شهریور ۲۵، ۱۴۰۴

بدون عنوان

نوشتن ترانه را همیشه دوست دارم،تصور این که ترانه ها با موسیقی و صدای خواننده شنیده شوند،حس خاصی دارد،هر چند ترانه هایم را برای دل خودم می نویسم،بعضی اوقات با موسیقی و صدای خواننده،توی ذهنم  با خیال،ان ها را می شنوم.

شاید نوشتن اولین واخرین پناهی است که همیشه به من نزدیک بوده ولی با این وجود ان را پنهان می کنم،ایده های داستانی در من متولد می شوند،رشد می کنند و گاهی می میرند.

روزهای اخر تابستان را پشت سر می گذارم،پاییز می اید،مهر از راه می رسد،به یاد زنگ کلاس انشاء افتادم،بهترین کلاسی که دوست داشتم،هوای تازه ی کلاس ادبیات و انشاء که مقابل  منطق خشک درس جبرو هندسه به دادم می رسید،مخاطبانی که دوستان همکلاسی بودند ومعلمی که گوش شنوایی داشت برای شنیدن.


 «نقاشی پاییز اثر کلود مونه»

 

 

 

دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۴۰۴

«پرندگان»

 این روزها وقتی به یاد موضوع  جنگ های هوایی می افتم،به حمله های پهپادی،موشک و هواپیماهای جنگی فکر می کنم و تصویر فیلم سینمایی «پرندگان» اثر الفرد هیچکاک جلوی چشم هایم ظاهر می شود.

 ارامش قبل از هجوم پرندگان و شیب ملایم حضور و حمله ی کلاغ ها و مرغان دریایی به مردم شهر سوال های بدون پاسخ زیادی برای همه پیش می اورد.

این ادم ها در قاب های جدا از هم چقدر اسیب پذیر به نظر می رسند و شاید زخم ها و رنج هایشان را به تنهایی به دوش می کشند.

 


شاید قرار گرفتن شخصیت های داستان در موقعیت حمله ی پرندگان به بازشناسی بهتر شخصیت های فیلم نسبت به  خودشان و دیگران کمک می کند،جایی که همدلی،فداکاری و کنار هم ماندن دوباره بازتعریف می شوند.

گاهی بعد از گذشت سال ها به بهانه ای دوباره فیلم «پرندگان» را می بینم با این که می دانم سرنوشت شخصیت ها و مسیر داستان تکرار می شود ولی باز هم تجربه  ی  این تماشا تکراری نیست.  

جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۴۰۴

بدون عنوان

چند ماه پیش این عکس را توی جاده گرفتم،داشتم به فاصله ها فکر می کردم،به دوری ها و نزدیکی ها،به زمین و اسمان،به این جا بودن و ان جا نبودن.

امروز از ان موقع،فصلی را پشت سرگذاشتم،دوباره به این تصویر نگاه می کنم،در انتطار خورشیدی که سپیده دم از مشرق طلوع  می کند و ماه سپیدی که شب ها را روشن خواهد کرد.


 

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۴۰۳

پنجره جوهری Johari window

 «اشتباه های تکراری خود را جدی بگیرید،در مقابل ان ها،بهتر از هر موقعیت دیگری می توان خود را کشف کرد.»   والت ویتمن

مدل «پنجره جوهری» برای کمک به شناخت بهتر خود یا دیگران به نظرم جذابیت های زیادی دارد،بیشتر قضاوت انسان از خودش یا دیگران به بخش Open (اشکار)برمی گردد،در صورتی که شاید  اهمیت سه بخش دیگر برای خوداگاهی بیشتر باشد.

 نویسنده برای خلق شخصیت های داستانی در قصه یا فیلمنامه هم با این الگو مواجه می شود و جنبه های مختلف شخصیت در مسیرداستان را طراحی می کند.




یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۴۰۳

بدون شرح

هفته های گذشته موضوع  جنبش اعتراضی در کشور بنگلادش به خبری مهم تبدیل شد،سرعت روند تغییرات به نظرم غافلگیرکننده بود،شاید به این دلیل که خطای شناختی مقایسه میان یک وضعیت مشابه در کشورهای مختلف با شرایط سیاسی و اجتماعی متفاوت،ممکن است باعث اشتباه در پیش بینی شود.

وضعیت پیش امده در کشور بنگلادش،من را به یاد مینی سریال «The Regime» انداخت،یک کمدی بامزه سیاسی که کیت وینسلت بازی می کند،دیدن این مجموعه به نظرم جالب بود.

البته من شناخت چندانی از وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور بنگلادش ندارم و شاید این مقایسه منصفانه نیست و دور از واقعیت های موجود باشد.

شخصیت اصلی سریال «The Regime»حکمرانی یک کشور خیالی را به عهده دارد و با چالش های مختلفی روبرو می شود.



 

سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۴۰۳

بدون عنوان

این روزها سایه ی جنگ بخش هایی از مناطق مختلف دنیا را درگیر خودش کرده،جایی که گفتگوها به بن بست می رسند و خشونت به زندگی ارام انسان ها  تحمیل می شود،شروع جنگ ها اسان و پایان دادن به درگیری ها و چرخه خشونت سخت و دشوار است.

وقتی به جنگ فکر می کنم صحنه های تاریک و سیاه خاموشی موقع اژیر وضعیت قرمز را به یاد می اورم و انتظار طولانی برای شنیدن سوت ممتد اژیر سفید،صدای اصابت موشک ها یا پرتاب بمب ها ،حس معلق شدن در زمان.

 وقتی به  واژه ی جنگ از زاویه های مختلف نگاه می کنم، به نظرم ریشه های علت ان تنوع زیادی دارند ،به خاطر منافع سیاسی کشورها،نگاه ایدئولوژیک،اختلاف های مرزی، برای دفاع سرزمینی و ملی،دسته بندی های کشورهای مختلف در مقابل هم که جنگ های جهانی یا ائتلاف های منطقه ای را رقم می زنند،جنگ های منطقه ای ،محلی و شاید ده ها عنوان برای جنگ ها  می توان پیدا کرد.

سال ها قبل وقتی Call of Duty بازی می کردم،به نظرم رسید که یک بازی جذاب جنگی تا چه اندازه   می تواند از واقعیت های تکان دهنده ی عواقب یک جنگ واقعی فاصله داشته باشد،البته این فقط یک بازی است و  قرار هم نیست که کاربران این بازی به نتایج خشونت های جنگ فکر کنند. 

به یاد فیلم سینمایی «نجات سرباز رایان»اثر به یادماندنی استیون اسپیلبرگ افتادم،شاید دیدن این فیلم تا حدودی کمک کند به واژه ی جنگ با واقع بینی بیشتری فکر کنیم.

 دیدن طراحی  مجسمه ساز هنرمند ایتالیایی Lorenzo با این عنوان که« این یک بازی نیست»برایم جالب بود .


شنبه، دی ۰۹، ۱۴۰۲

«بدون عنوان»

 « در دل من چیزیست   مثل یک بیشه ی نور    مثل خواب دم صبح 

  و چنان بی تابم   که دلم می خواهد   بدوم تا ته دشت    بروم تا سرکوه 

دورها اوایی ست که مرا می خواند...»  سهراب سپهری

پاییز امسال بعد از سال ها دوباره از مسیر «گهواره دید»بالا رفتم،نزدیک غروب دیدن چشم اندازهای اطراف تجربه متفاوتی بود،مثل این که با تغییر زاویه دید نوع احساس و برداشت های ذهنی تغییر می کرد،دیدن همان مسیری  هم که  چند دقیقه پیش پیاده روی کرده بودم از زاویه نگاه جدید متفاوت به نظر می رسید.


 من بودم ،سکوت بود و ماشین هایی که مثل نقطه های کوچک از بالای کوه دیده می شدند،امدن و رفتن قصه ی ناتمامی که همیشه بوده و ادامه خواهد داشت.

 

پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۴۰۱

بدون عنوان

«اجازه نده،سر و صدای حرف ها و نظرات دیگران،کاری کند که صدای درونی خودت را نشنوی»

                                                                                                                     استیو جابز                                                                                                        

 این روزها گاهی گذشته ی تاریخی دور و نزدیک ایران را با خودم مرور می کنم،فصل های تلخ و شیرین روزگارانی که عبور کردند و از این واقعه های ثبت شده و نام های به یادماندنی چند خطی یا صفحه ای در تقویم تاریخ باقی مانده،شاید ویژگی تاریخ همین است که هر چه از یک رویداد دور و دورتر می شویم بهتر می توانیم ان را ببینیم.

مثل خیره شدن به یک تصویر مه گرفته در تاریکی شب که تا روشنایی روز و عبور مه نمی توان همه ی واقعیت را دید.




این روزها وقتی به واقعه ها و نام های تاریخ سرزمینم و هر دیار دیگری فکر می کنم،به این نتیجه مشترک می رسم که تقابل ها و تعارض های تاریخی برای هر دوره ای ازمون بزرگی بوده،تا همه فراموش نکنیم که متاسفانه  رسیدن به هدف ها با «توسل بهخشونت» چه تلاش برای حفظ یک وضعیت و چه در تقابل با وضعیت موجود به بیراهه هایی خواهد رفت که ممکن است شباهتی با رویدادهای تاریخی گذشته نداشته باشد و از تصورات روشن افراد هم فاصله معناداری پیدا کند.

 در اسیب شناسی دو سوی هر تقابلی به نظرم فراتر از  شناور شدن در حباب های رسانه های مختلف امروزی باید مراقب بود میان خبرها،تحلیل ها،شعار ها،هشتگ ها،گمانه زنی ها،بیانیه ها ،ویدئوها ،عکس ها و...گم نشویم .

تعریف اگاهی فقط  داشتن اطلاع از وقایع و جریان ها نیست،اگاهی درست به نظرم نگاهی با جهان بینی انسانی و منصفانه است که به  هویت فردی بستگی دارد،هر چند همراهی های اجتماعی مطلوب  در هر جامعه ای سزاوار  احترام  هستند ولی به نظرم  استقلال فکری و انتخاب خوب  در هیاهوی سر و صدای واقعه ها و جریان ها چالش هایی هستند که به سادگی نمی توان از ان عبور کرد.

شاید  هر انسانی بهتر است نور فانوس دریایی را در قلب خودش پیدا کند تا میان امواج،در مسیر درست باقی بماند.

«عکسی که انتخاب کردم ،تصویری از شهری مه الود است که به نظر می رسد عکاسی به نام 

 LORENZO MONTEZEMOLO  ان را ثبت کرده است.»


چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۴۰۰

«بدون عنوان»

« زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد» ...سهراب سپهری

خبر مهاجرت زمستانی «کاکایی ها» از اروپا به شیراز برایم جالب بود،مرغان کوچک سفید و خاکستری دریایی که این روزها مهمان رودخانه خشک شیراز هستند،رودخانه ای که به خاطر بارندگی های اخیر هنوز اب باریکه ای دارد.



قبل از رسیدن به منظقه ای که کاکایی ها بودند،توی مسیر حاشیه رودخانه نگاهم به زاغ ها و کلاغ هایی افتاد که همیشه کنار رود یا بین درخت ها هستند،پرنده های زیبایی که کمتر به چشم عابران می ایند،به این فکر کردم که سرنوشت زاغ ها و کاکایی ها  چقدر با هم فرق دارد




وقتی «کاکایی ها» را از نزدیک دیدم، با چشم انداز خیره کننده ای مواجه شدم،انگار که خاطره ی دریا و ساحل را با خودشان اوردند،جمعیتی از مردم هم مشتاق تماشای حضور کاکایی ها بودند،عکس یادگاری می گرفتند،خرده های نان به این پرندگان مسافر می دادند و غرق تماشا می شدند.



«کاکایی ها»  شاید ماندن را در رفتن جستجو می کنند،می روند تا دوباره به دریا برسند،از مرزها عبور می کنند،فراتر از تعلق به مکانی خاص،حصارهای جبر جغرافیایی را می شکنند و پرواز می کنند،کاش همسفرشان بودم.


یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۴۰۰

«ساعت ها»

تاریخچه ی همراهی «ساعت ها» این عقربه های همیشه دوان با انسان ها به نظرم به هزاران سال قبل بر می گردد،از ساعت های ابی و افتابی گرفته تا ساعت شنی،ساعت عقربه ای و ساعت هوشمند.

تقسیم بندی گذر زمان به دقیقه ها و ثانیه هایی که حضوری عجیب در زندگی انسان مدرن پیدا کرده،ساعت دیواری،ساعت مچی،ساعت گوشی های همراه،ساعت نوار پایینی ویندوز،ساعت ها همه جا هستند.

چه ساعت هایی که از یاد برده ایم،چه ساعت هایی که تبدیل به خاطره های شیرین یا تلخ شدند،ساعت های انتظار،ساعت حرکت یک سفر،ساعت شروع سانس یک فیلم،ساعت باز و بسته شدن کسب و کارها،ساعت طلوع و غروب خورشید،ساعت یک ملاقات،ساعت های کلاس،ساعت های زنگ تفریح مدرسه،ساعت ها و دوباره ساعت ها.


ولی بین این ساعت ها به نظرم همیشه زمان های  گمشده ای هم وجود داشت،ساعت های گمشده ای که میان چرخ دنده های دقیق عقربه ها هرگز وقتی برای ان ها پیدا نشد،ساعت هایی که هنوز هم بین  تکرار دقیقه ها،مجال کمتری برای« اتفاق»پیدا می کنند.

به یاد یکی از اثار  سالوادور دالی افتادم،ساعتی که به ارامی در حال اب شدن است،به رویدادها و وقایع فکر می کنم و دوباره به ساعت «دالی» نگاه می کنم.

ساعت ها می روند و دوباره برمی گردند،رویدادها شاید در چرخش عقربه ها به ظاهر تکرار شوند ولی ساعت ها هرگز تکراری نیستند.


پنجشنبه، تیر ۲۴، ۱۴۰۰

مجسمه های مفهومی

 با دیدن تصویر مجسمه های مفهومی در شهر های مختلف دنیا به نظرم رسید این جور مجسمه ها در ایران کمتر به چشم می خورند،هر چند ساخت مجسمه و تندیس از شخصیت های واقعی هم ارزش خاص خودش را دارد ولی شاید مجسمه های مفهومی تاثیرات  عمیق تری به جا می گذارند.

تصویر این مجسمه های جالب و به یادماندنی مربوط به کشورهای امریکا،چین و انگلیس هستند.








پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۴۰۰

صدف های دریایی

دوران کودکی،قبل از این که دریا را از نزدیک دیده باشم برای اولین بار با صدف های دریایی،صدای امواج  دریا را می شنیدم،جمع کردن صدف ها با شکل و رنگ های مختلف حس خاصی داشت.

صدف هایم ان موقع سوغاتی مسافرت دیگران به دریا بود،صدای امواج دریا هر صدفی هم با صدف دیگه به نظرم فرق داشت،بزرگتر که شدم با این که متوجه دلیل علمی شنیدن صدای داخل صدف ها شدم ،ولی هنوز هم صدای امواج دریا  رو  از درون صدف های دریایی می شنیدم.




یادم هست وقتی برای اولین بار کنار ساحل رفتم و دریا رو از نزدیک دیدم،به یاد خاطره ی شنیدن صدای صدف ها افتادم.

گاهی سال های خیلی دور صدف های ریز و درشت رو  توی هر سفری از کنار ساحل جمع می کردم،یادگاری های کوچکی می شدند از خاطره هایی که به یاد می موندند،هر چند با گذشت زمان  فقط یک صدف رو به یادگار  گوشه ی جعبه ای نگه داشتم و بقیه صدف ها  رو دوباره به اب برگردوندم

نمی دونم،هر موقع دوباره به یک منطقه ساحلی سفر کنم،این دفعه،دوباره صدف ها  رو برای یادگاری جمع  کنم یا از کنار صدف ها به ارامی بگذرم.

  پی نوشتمتاسفانه  برای من نام عکاس این تصویر به یادماندنی مشخص نیست،ولی به نظر می رسد این عکس در ساحل جزیره تاسمانی استرالیا  گرفته شده است.


سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۴۰۰

رمز ارزهای دیجیتال

«کسب و کاری که تنها دستاوردش پول است،یک کسب و کار ورشکسته است»...هنری فورد

خبرهای مختلف از بازار رمز ارزهای دیجیتال باعث شد به یاد بعضی فیلم های به یادماندنی که داستان ان ها توی دوره تب طلای امریکا می گذشت بیفتم.

 به نظرم بی اعتنایی به اسیب های تبادل های مالی غیر شفاف و صرف انرژی برق زیاد برای تولید بعضی از  رمز ارزها به جای خوبی نمی رسد و همین طور متاسفانه نگاه سرمایه گذاری روی این رمز ارزها داستان جدیدی درست کرده، شاید این اوضاع به دوره  «تب طلا» شباهت دارد.




کاش این حجم زیاد از  اموزش ها و بحث های رسانه ای برای سرمایه گذاری روی بعضی از این  رمز ارزها هم  صرف تشویق و تعلیم برای کارافرینی می شد.

 شاید هنوز تا روزی که رمز ارزهای دیجیتال کاربرد واقعی و درست خودشان را پیدا کنند،فاصله زیادی باقی مانده باشد.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۴۰۰

یک عکس،یک نگاه

این روزها به صورت اتفاقی نگاهم به عکسی  از دره Monument Valley افتاد،دره ای که محل فیلمبرداری بخش زیادی از اثار جان فوردبوده،سینمای وسترن که هنوز هم دیدن دوباره اثار این ژانر خالی از لطف نیست.


با این که اغلب مخاطبان این ژانر سینمایی هرگز از نزدیک این منطقه را ندیده اند ولی تاثیر روایت های سینمایی به ساخت خاطره ذهنی کمک کرده،خاطره ای که به نوع خاطره های تجربه شده نزدیک  شده و با وجود این که هرگز  برای مخاطب رخ نداده ولی شاید تبدیل به یک گذشته تاریخی می شود.

پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۹

بدون شرح

چند روز قبل  بعضی از سایت هایی که کاریکاتور به اشتراک می گذارند را دنبال کردم،اثار زیادی که مرور ان ها شاید خالی از لطف نیست،این سه اثر هم  از کارتونیست های ترکیه و اندونزی هستند.








پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۸

بدون عنوان

این روزها همه از شیوع ویروس کرونا نگران شدند،واکنش های زیاد و متفاوت به این موضوع به نظرم جالب و گاهی هم بامزه هستند،رعایت بهداشت فردی،اجتماعی فقط ویژه ی دوره شیوع این ویروس نبوده و نیست،کاش  همه ی رسانه های فراگیر که داخل یا خارج از کشورفعالیت دارند همیشه بخش های ثابتی از اوقات برنامه هایشان را به بالا بردن فرهنگ سلامت،بهداشت فردی،اجتماعی و ایمنی اختصاص می دادند و منتظر شیوع یک بیماری یا حادثه زیست محیطی نمی ماندند.




شاید حجم اطلاعات و اموزش هایی که این روزها در حال انتشار است باید در طول سال ها به جامعه یاداوری می شد تا تاثیربهتر و بیشتری هم از ان انتظار داشت و زمان همه گیر شدن بعضی بیماری ها با  مشکلات کمتری مواجه شویم.

 شاید ویروس کرونا  هشدار دوباره ای هست تا همه ی انسان ها به این فکر کنند که چقدر سرنوشتشان  ناخواسته به هم گره خورده و دنیا به نسبت گذشته جای کوچکتری شده و همه به هم نزدیکتریم.

 کاش دایره و حلقه ی همدلی ها هم فراتر از کلیشه های معمول وسیع تر می شد، یک ویروس ریز برنامه ریزی ادم ها و خیلی از روال های رایج را در  قرن بیست و یکم با مشکل مواجه کرد،اتفاق تلخی که هر چند با بیماری و مرگ هم همراه بوده ولی هنوز در ستایش زندگیست.


«این تصویر هم که برای این مطلب انتخاب کردم،اثر هنرمند اوکراینی Alexandr Milov است.»


جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۹۸

«روزگار دبستان»

باز هم به ماه مهر رسیدیم ،به یاد روزهای دبستان افتادم،لحظه های تلخ و شیرینی که گذشتند و مثل

خاطرات غبارگرفته انگار توی خواب و رویا سپری شدند،نیمکت هایی که پر از یادگاری نویسی های بچه
 های سال های قبل بود و کلاس هایی با یک تخته سیاه بزرگ و گچ های سفید و صورتی،این روزها به نظرم بیشتر مدرسه ها وایت برد و ماژیک دارند.
توی حیاط پشتی سرسره اهنی کوچکی بود که زنگ تفریح بچه ها  از سرسره بالا و پایین می رفتند،همیشه به نظرم حیاط مدرسه خیلی بزرگ بود ولی چند سال قبل که از جلوی درب مدرسه می گذشتم،وقتی دوباره نگاهم به حیاط افتاد،متوجه نکته بامزه ای شدم،حیاط مدرسه ان قدرها هم که توی خاطرات کودکیم تصور می کردم،حیاط بزرگی نبود.




ساختمان دو طبقه مدرسه هم شکوه ان سال ها را نداشت، معلوم نیست دانش اموزان و معلم های ان دوره به چه سرنوشت هایی دچار شدند ولی مثل این که  عمارت کهنه ی مدرسه هنوز سرجایش مثل همیشه ایستاده و منتظر بچه ها و معلم های جدید مانده بود،چرخه ی تکراری را هر سال دیده و بدون خستگی از نو انتظار کشیده، مثل درخت قطور و کهنه ی یک خیابان قدیمی.
ان  وقت ها بزرگترین چالش بچه های دبستان نوشتن مشق شب بود و حفظ کردن مطالب درسی،گرفتن یک کارت هزار افرین از خانم معلم مهربان مهمترین موفقیت به حساب می امد و  گرفتن نمره بیست به اندازه یک دنیا ارزش داشت.


مدیر و ناظم های  مدرسه را از روی خط کش های چوبی که همیشه توی دست هایشان بود از فاصله دور هم می شد به خوبی شناخت،ادم های بدی هم نبودند ولی متاسفانه سال ها طول کشید تا این خط کش های چوبی از دستان این عزیزان افتاد.


مبصر کلاس هم همیشه قبل از ورود معلم  کنار تخته می ایستاد ،وسط تخته سیاه با گچ سفید یک خط عمودی می کشید، خوب ها وبدهای کلاس را می نوشت،این هم برای خودش داستانی داشت.
هنوز هم نگرانی موقع شکستن ناگهانی نوک مداد وسط زنگ دیکته خاطرم هست،مدادتراشی که کند شده بود و درست نمی تراشید،مداد پاک کنی که بد پاک می کرد و کاغذ سیاه می شد،دلشوره های کودکانه ای که حالا شاید مضحک به نظر می رسند.


روزگار دبستان دوره عجیبی بود،خیال می کردیم به اندازه ی قرن ها تا دنیای ادم بزرگ ها فاصله داریم، غم و شادی های کودکانه از جنس دیگه ای بود.گاهی هم  با بچه های همکلاسی کاردستی های کاغذی یا چوبی درست می کردیم،قایق کاغذی،موشک کاغذی،فرفره،بادبادک  و...فرفره هایی که همراه  دویدن می چرخیدند.




سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۸

نگاهی به سریال« Chernobyl»

 برای من دیدن سریال پنج قسمتی «چرنوبیل» به کارگردانی  یوهان رنک  تجربه متفاوتی بود،روایت یک ماجرای واقعی که سال ها قبل در شوروی سابق رخ داده  بعد از تماشای این مجموعه  به نظرم باید بیشتر  به  دامنه ی خسارت های این فاجعه  انسانی فکر کرد.

با این که روایت این جور وقایع زیر سایه ی نگاه های سیاسی هم قرار می گیرد ولی فارغ از این که داستان در اتحاد جماهیر شوروی سابق یا هر کشور دیگری  می گذرد، از موضوع ضریب بالای خطرات ایمنی  تولید انرژی برق از نیروگاه های هسته ای  نمی توان به سادگی عبور کرد،هر چند  شاید استفاده صلح امیز از انرژی هسته ای می تواند حق طبیعی مردمان هر سرزمینی باشد .

وقتی به صحنه های تکان دهنده ی سریال «چرنوبیل» فکر می کنم ،به نظرم  انرژی های پاک و بدون خطری مثل خورشید و باد به خوبی می توانند  منابع جایگزین باشند تا ارامش و ایمنی کامل در همه  دنیا بیشتر از امروز احساس شود.



متاسفانه امروز در بیشتر کشورهای پیشرفته و  توسعه یافته هم  نیروگاه های هسته ای تولید برق در حال فعالیت هستند،این موضوع الگویی برای بخشی از کشورهای در حال توسعه هم شده و این روند ادامه دارد.


حوادث ایمنی فقط به اتحاد جماهیر شوروی سابق محدود نیست،با یک مرور ساده توی منابع منتشر شده و قابل دسترس  هم می توان به تاریخ این جور اتفاق ها با ابعاد کوچکتر اشاره کرد،حوادثی در امریکا،بریتانیا،برزیل،ارژانتین،فرانسه،ژاپن و...که شاید کمتر در یادها مانده و ابعاد وسیعی پیدا نکردند.


بعد از زلزله و سونامی سال ۲۰۱۱ در ژاپن که باعث حادثه در نیروگاه فوکوشیما شد،دوباره زنگ خطری برای همه ی کشورهایی که به این نوع نیروگاه ها مجهز هستند به صدا در امد،المانی ها تصمیم گرفتند تا سال  ۲۰۲۲ همه ی نیروگاه های هسته ای را تعطیل کنند،البته کشورهایی مثل چین و هند هم هستند که برنامه های گسترده ای  برای  توسعه نیروگاه های هسته ای تولید برق دارند.


نکته جالبی که درباره ی تولید برق از این نوع نیروگاه ها توجه ام را جلب کرد این نکته بود که در امریکا با وجود بیشتر از صد نیروگاه هسته ای فقط بیست درصد برق این کشور از این راه تامین می شود در حالی که خطرات ایمنی و مشکل ضایعات چالشی هست که همیشه باید در نظر داشته باشند.

امیدوارم روزی همه ی  نیروگاه های هسته ای دنیا،جای خودشان را به توربین های بادی و صفحه های خورشیدی بدهند تا دنیای ارامتری داشته باشیم.

چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۸

«پیرمرد ابنباتی»

چند روز قبل  با دیدن یک جعبه فلزی پر از ابنبات های رنگی یاد سال های خیلی دور افتادم،زمانی که هفت،هشت ساله بودم،عصرها بعد از نوشتن مشق های مدرسه توی کوچه با بچه های محله بازی می کردیم .

کنار کوچه ی ما کوچه ای بود که خونه پیرمرد ابنباتی بود،پیرمردی که به نظرم بیشتر پنج شنبه ها  با کت و شلوار مرتب و عصای بلند روی یک صندلی،جلوی درب خونه اش می نشست،ریش و سیبیل سفید برفکی شبیه بابانوئل داشت و توی یکی از  دست هایش پر از ابنبات های رنگارنگ بود.





یادم هست توی سکوت به نقطه مقابلش زل می زد و بچه ها اب نبات ها رو بر می داشتند و می رفتند،پیرمرد ابنباتی همیشه سکوت می کرد و هرگز حرفی نمی زد،فقط لبخند محوی روی صورتش بود.

این موضوع به نوعی ایین تکرار شدنی تبدیل شده بود و همیشه  از نو دوباره تکرار می شد.

توی سن و سال اون موقع هنوز کسی نمی دونست ،شاید ابنبات ها برای طلب مغفرت و فاتحه ی درگذشتگان پیرمرد ابنباتی بود،من و بچه ها فقط ذوق و شوق گرفتن و خوردن ابنبات ها رو داشتیم.

هنوز توی همون محله بودیم که درب خونه ی پیرمرد ابنباتی برای همیشه بسته شد،خبر مرگ پیرمرد ابنباتی برای بچه ها به معنای از  دست دادن ابنبات های رنگی و خوشمزه بود،زمانی که ما  بچه ها خیال می کردیم،ادم های پیر همین جوری پیر به دنیا اومدند و پیر هم از دنیا خواهند رفت!!

 سال ها بعد وقتی  فیلم کوتاه «عمو سیبیلو» اثر بهرام بیضایی رو دیدم،به یاد پیرمرد ابنباتی هم افتادم .

با این که همیشه طعم شکلات و کاکائو رو به ابنبات ترجیج می دهم ولی حس خوب  ماندگاری طولانی اب نبات ها با طعم های مختلف هنوز هم با من هست.

  
کاش توی این روزگار پر از شتاب و هیاهوی امروزی،به قدر اب نبات های کوچک و شیرین هم که شده بیشتر مهربان باشیم.





جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۸

باز هم «بهار»


چرخه تکراری ترانه ی فصل ها باز به «بهار» رسید،به باران های بهاری،به شکوفه های سفید و صورتی،همین طور به سفره «هفت سین»، یکی از مهمترین نمادهای عید نوروز که همیشه دوست دارم.

خاطره های زمان کودکی ،کنار سفره هفت سین چقدر شیرین و به یادماندنی بود،رنگ خیره کننده سبزه عید،رقص ماهی های قرمز توی بلور شیشه ای،نور شمع های روشن ،تخم مرغ های رنگی، بوی عطر عودهایی که موقع تحویل سال توی فضای خونه می پیچید.

هیجان نزدیک شدن به ساعت تحویل سال نو  و  معجزه هایی که همیشه خیال می کردم با جادوی بهار اتفاق می افتند.





از سال ها قبل،سین های سفره هفت سین رو  که  کنار هم می چیدم، هر سال یک سین،یک سین کم و کمتر شدند،تا این که  یک موقعی بی خیال چیدن «هفت سین »شدم،فقط خاطره ای موند و خیالی دوست داشتنی که همیشه با من هست. 

متاسفانه نام عکاس این تصویر انتخابی برای مطلبم را نمی دانستم تا ذکر کنم.