سه‌شنبه، شهریور ۲۵، ۱۴۰۴

بدون عنوان

نوشتن ترانه را همیشه دوست دارم،تصور این که ترانه ها با موسیقی و صدای خواننده شنیده شوند،حس خاصی دارد،هر چند ترانه هایم را برای دل خودم می نویسم،بعضی اوقات با موسیقی و صدای خواننده،توی ذهنم  با خیال،ان ها را می شنوم.

شاید نوشتن اولین واخرین پناهی است که همیشه به من نزدیک بوده ولی با این وجود ان را پنهان می کنم،ایده های داستانی در من متولد می شوند،رشد می کنند و گاهی می میرند.

روزهای اخر تابستان را پشت سر می گذارم،پاییز می اید،مهر از راه می رسد،به یاد زنگ کلاس انشاء افتادم،بهترین کلاسی که دوست داشتم،هوای تازه ی کلاس ادبیات و انشاء که مقابل  منطق خشک درس جبرو هندسه به دادم می رسید،مخاطبانی که دوستان همکلاسی بودند ومعلمی که گوش شنوایی داشت برای شنیدن.


 «نقاشی پاییز اثر کلود مونه»

 

 

 

دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۴۰۴

«پرندگان»

 این روزها وقتی به یاد موضوع  جنگ های هوایی می افتم،به حمله های پهپادی،موشک و هواپیماهای جنگی فکر می کنم و تصویر فیلم سینمایی «پرندگان» اثر الفرد هیچکاک جلوی چشم هایم ظاهر می شود.

 ارامش قبل از هجوم پرندگان و شیب ملایم حضور و حمله ی کلاغ ها و مرغان دریایی به مردم شهر سوال های بدون پاسخ زیادی برای همه پیش می اورد.

این ادم ها در قاب های جدا از هم چقدر اسیب پذیر به نظر می رسند و شاید زخم ها و رنج هایشان را به تنهایی به دوش می کشند.

 


شاید قرار گرفتن شخصیت های داستان در موقعیت حمله ی پرندگان به بازشناسی بهتر شخصیت های فیلم نسبت به  خودشان و دیگران کمک می کند،جایی که همدلی،فداکاری و کنار هم ماندن دوباره بازتعریف می شوند.

گاهی بعد از گذشت سال ها به بهانه ای دوباره فیلم «پرندگان» را می بینم با این که می دانم سرنوشت شخصیت ها و مسیر داستان تکرار می شود ولی باز هم تجربه  ی  این تماشا تکراری نیست.  

جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۴۰۴

بدون عنوان

چند ماه پیش این عکس را توی جاده گرفتم،داشتم به فاصله ها فکر می کردم،به دوری ها و نزدیکی ها،به زمین و اسمان،به این جا بودن و ان جا نبودن.

امروز از ان موقع،فصلی را پشت سرگذاشتم،دوباره به این تصویر نگاه می کنم،در انتطار خورشیدی که سپیده دم از مشرق طلوع  می کند و ماه سپیدی که شب ها را روشن خواهد کرد.